از ره ردی حمید تدینی. Indhold.indd 1 21/09/
|
|
|
- Frode Henningsen
- 8 år siden
- Visninger:
Transkript
1 از ره ردی حمید تدینی Indhold.indd 1 21/09/
2 فهرست منظومه: فیسبوکنامه لوله نامه دلبرنامه رباعی: لباب الباب چارپاره: پلنگنامه پری رو غزل: ماه بانو بهاران دلباخته چامه: گوساله شیرین ادا غوغائله سوگ طنز: زنم سال نو اسمال آقا آزاد: زن نغمه خوان پرواز زیبا هولناک محرمانه تبعید راه سرخ رخدادها: خورشید نیما اردو هواپیما ماهی داستان: دالرام آزادی نمایش: شب نشینی مصاحبه موسیقی: ترانه ها Indhold.indd 2 21/09/
3 فی س بوک انهم.indd 3 14/09/
4 از هر دری 4 فیسبوک نامه»به قرن دگر قصه ی فیس بوک«حکایت فیس بوک در صد سال دیگر دانمارک آوریل ۲۰۱۴ بیا ای مغن ی بکن ساز کوک که تا بشنوی قصه ی فیس بوک! شروع هزاره به صد سال پیش به دوران رایانه و برق و دیش به ایام اینترنت و گوشت کوب زمان چت و گوگل و یوتیوب زمان موبایل و»م ک«و»آی پد«که تعداد آن بود بیش از عدد! زمان»گالکسی«و عصر حشیش زمان»پ ز«و»بنز«و ناز و غمیش!.indd 4 14/09/
5 از هر دری 5 فیسبوک نامه زمانیکه ماشین شدندی سوار زمان اتوبان و عهد قطار زمان تفنگ و زمان فشنگ اتم توپ خمپاره میدان جنگ - که هر کشوری مرز خود داشتی نگهبان بر آن مرز بگماشتی! زمانیکه اعدام تنبیه بود خالیق چنین حکم را می ستود زمانیکه با»پول«کردی خرید فقیر و غنی بود و شمر و یزید زمانی که دارایی شصت کس فزونتر ب دی از سه میلیارد»خس«زمانیکه دنیا قاراشمیش بود چپاولگری مذهب و کیش بود * خالصه در این عصر فن آوری در این روزگاران»خر تو خری«در ایران زمین بود یک سلسله ز عمامه داران چاق و چله.indd 5 14/09/
6 از هر دری 6 فیسبوک نامه همه ملک ایران نشیب و فراز پر از وحی و نعلین و ریش دراز نبودی در ایران نشاط و امید ندیدی کسی روی روز سپید همه نیکویی رویگردان از او خالیق ز هر سو گریزان از او ز ایرانیان پ ر بالد فرنگ نبودی کسی را ز تبعید ننگ! نه در کس بمانده دل و جرأتی نه در پهلوانان رگ و غیرتی نه از زال و از سام و رستم خبر همه سوی توران شده در بدر! نه از نام ایران کسی سربلند نه ایمن در ایران کسی از گزند پناهده فرهاد در بیستون ز خسرو شده کاخ کنف و یکون وگر مانده در شهر ایران کسی ندارد به مام وطن مونسی.indd 6 14/09/
7 از هر دری 7 فیسبوک نامه ز میهن به جا مانده مشتی اتم زن و مرد در کشور خویش گم ز کورش نمانده مگر نام او ز جمشید باقی مگر جام او نه از کارزار سیاوش خبر نه از پاکبازی به آتش اثر نه زآئین مانی و مزدک نشان نه از آرش و کاوه ی قهرمان نه از حافظ و سعدی و مولوی نه خیام و فردوسی و دهلوی از این شهسواران راه دراز وز آن پهلوانان گردن فراز یکی شیر بی یال و کوپال و دم به جا مانده مانند د ردی به خم * ولیکن در این»از وطن راندگی«در این عهد پیسی و درماندگی در این وادی بی نشاط و سرور در این عهد قحطی فخر و غرور.indd 7 14/09/
8 از هر دری 8 فیسبوک نامه یکی کشتی نوح پیدا شدی که گل از گل جملگی وا شدی! جهانی مجازی به از»چرخ و دوک«که نام وزینش بدی»فیس بوک«یکی ناجی افتخار و غرور یکی عرصه عرضه شوق و شور یکی پرورشگاه انگار ها یکی سنگر امن پندارها یکی عرصه تاخت ها تاز ها سواران بی اسب و»پا در هوا«! * در این عصر فقدان نور امید که ایران ز ایران شدی ناپدید در این بحر توفنده و پر خروش که دلها نژند و زبانها خموش مر ایرانیان را شدی کیف کوک نمایان چو شد کشتی فیس بوک! ز روشن ضمیران و گردن کشان همه سوی کشتی شدندی روان.indd 8 14/09/
9 از هر دری 9 فیسبوک نامه مسافر به کشتی ز هر مرز و بوم ز زابلس تان و ز توران و روم پناهندگان بالد فرنگ مر ایرانیان فراری ز جنگ ز آمریک و آفریک و نصف النهار شمال و جنوب و یمین و یسار هم از ملک ایران چه خشکی چه بحر کویر و فالت و ده و کوه و شهر ز ترک و لر و گیلک و ترکمن طرفدار ابلیس یا اهرمن ز گبر و مسلمان یهود و نصار ز هر مذهب و کیش و ایل و تبار همه»سر«پر از گرز و تیر و کمند سوی کشتی فیس بوک آمدند که احیا کنندی»م جازا «وطن در این رزمگاه گپ تن به تن! * نشستند هریک به یک منبری زبان برگشوده چو کبک دری.indd 9 14/09/
10 از هر دری 10 فیسبوک نامه گرفتند هریک تریبون مفت که تا د ر غلطان توانند سفت به جانها غرور و به نفس اعتماد- چو برگشت شد خلق شنگول و شاد رجز خوانی و مرشدی پاگرفت پریروزها جای فردا گرفت! کنون است میدان رزم سخن خروشند از هر طرف مرد و زن در این عرصه کوبند ایرانیان سر اژدها را به گرز گران! فروشند فخر و خرند اعتبار به خرج نیاکان عالی تبار یکی نام رستم نماید حراج یکی گیرد از چین و خوارزم باج بغرد یکی از مجازی یالن»من آنم که رستم بود پهلوان«بتوفد یکی با بسی لیس و لفت»من آنم که کورش جهان را گرفت«.indd 10 14/09/
11 از هر دری 11 فیسبوک نامه بغرد یکی من منم: مولوی که بودی به اشراق و عرفان قوی رود بانگ آن یک به هفت آسمان که همتا ی حافظ ندیده جهان! خرند و فروشند فخر و غرور ز صدها کران و به صدها کرور * در این کشتی نوح صد سال پیش در این فیس بوک پر از»نوش و نیش«مجازی یالن را به هرکشوری ز»یار مجازی«ب دی لشگری! از این خیل یاران اینترنتی»گلی«یا»الی«یا»کتی«یا»بتی«ترا فخر بودی که در روز کار کنندت بسی»الیک«در کارزار! همی بود»سوداگری«در میان ترا»الیک«بودی ز»ثروت«نشان فروشنده از»الیک«میبرد سود که»فقر و غنا«واحدش الیک بود.indd 11 14/09/
12 از هر دری 12 فیسبوک نامه ولیکن به بازار این»روکتاب«ب دی نرخ هر چیز روی حساب! فقط»افتخارات«ایرانیان نبودی که آورد بس»آب و نان«ب دی پ ر ز کاالی بس گونه گون به ارز قلیل و به نرخ فزون ز عرفان و موسیقی و چای و قند حکیمانه گفتار مردم پسند عجایب غرایب فریبندگی خ م دوستیابی چ م زندگی»انرژی«و خندیدن و خوشدلی ز آرایش و پوشش و خوشگلی! ز علم و ز دین و ز کشک و ز آش ز شعر و ز عکس و امور معاش متاعی اگر خوب بفروختی بسی»الیک«در مخزن اندوختی! *»ممل«چون ز سقراط گفتی مثل شدی کندوی الیک او پر عسل!.indd 12 14/09/
13 از هر دری 13 فیسبوک نامه»مری«چونکه وصف تصوف نمود به دامن زدی الیکها کود کود!»فری«خورد گر شام با ع مر و زید ز»عکسش«بسی الیک آمد پدید! چو»شی زی«بگوزید در سیستان شدی»الیک باران«به زابلس تان!»الی«خورد چون چای در»هندوچین«ببارید الیک از زمان و زمین وگر بستنی لیس زد در»هرات«ز ابعاد الیکش شدی گیج و مات چو فرداش در»کلبه«ماوا گرفت چنانش تب الیک باال گرفت که رستم پس از جنگ افراسیاب ندیدی چنین الیکها را به خواب! چو»لیلی«بکرد آش رشته درست درو کرد او الیکها مشت مشت! نوشتی وگر»ممدعلی«از کباب شدی الیکهایش فزون از حساب.indd 13 14/09/
14 از هر دری 14 فیسبوک نامه بسی»ش یر«کردند گفتار او شدندی دوصد گرس نه»یار«او * به بازار مکارهی فیس بوک ب و د کیف سوداگران کوک کوک چو»حاتم«ببخشند از الیک بس که نانی است قرضی و گیرند پس! یکی قول»بودا«دهد انتشار شود الیکهایش فزون از شمار یکی عکس خود را کند»آپ-دیت«سه خروار الیک آورد توی گیت کند»اصغری«نقد»دین مبین«بیا و تو ابعاد الیکش ببین! ب ر د روز دیگر ز»زرتشت«نام رود کوه الیکش فراتر ز بام فراوان شود»یار«این رزمجو به میلیون رسد ثروت الیک او!»قلی«خایه مالی کند»کسروی«شود برج و باروی الیکش قوی.indd 14 14/09/
15 از هر دری 15 فیسبوک نامه»س لی«نان خورد از»فروغ«و»امید«ز الیکش ب رد این و آن سوبسید!»گلی«عکس گل را نماید حراج خالیق ز الیکش شده هاج و واج! چو»شمسی«دهد سیر کبازی نشان ز حیرت شود باز صدها دهان! فراهم کند»الیک«ز اندازه بیش شود اعتبارش فزون تر ز پیش! خالصه زند حیلهای هر کسی که اندوزد از الیک مردم بسی! ولی»آش رشته«ندارد بدیل کند الیک های دگر را ذلیل ب ر د گوی سبقت ز هر الیک و ش یر رقابت کند با بسی»شر و ویر«! * سیاست کند نیز بازار گرم به گفتار خونبار یا حرف نرم بگوید یکی من منم: موسوی که بنشسته در حصر آن دل قوی.indd 15 14/09/
16 از هر دری 16 فیسبوک نامه بغرد یکی من منم: سربدار به گردن بیاویخته از چنار بتوفد یکی من منم: در اوین - نشسته هزاران بت نازنین شود الیکها بیش یا کم رهی سوی کیسه ی»م خبر آگهی«! * امور شکم نیز محبوب ماست شکم بارگی مخزن الیکهاست! یکی گوید از سیب و موز و انار که دارد فواید فزون از شمار دگر گوید از چای سبز و سیاه که باشد بواسیر را راه و چاه یکی گوید از مغز گردو و شهد که افزون کند قوه ی باء و جهد! مزین کنندی به عکس و مثال شود زیر مطلب بسی قیل و قال.indd 16 14/09/
17 از هر دری 17 فیسبوک نامه سرانجام بس الیک بار آورد ترا عزت و افتخار آورد! * همی بود بازار موزیک داغ ز روحوضی و نغمهی کوچه باغ اصیل و غم انگیز و شاد و سبک همی جلف و سطحی و پوچ و ت ن ک بلوز و رپ و جاز و»آر- اند - بی«کالسیک و هم پاپ و «آی وانا بی«بیاورد هر کس یکی»لینک خوب«ز اینترنت و تی وی و یوتیوب چو»تکخال«روکرد و گفتا منم که از پنجه ی این و آن می زنم! من آنم که: این را»شجر«خوانده است به زیباییش هوش در مانده است من آنم که: دشتی بخواند»بنان«کشد پر دلت سوی هفت آسمان من آنم که:»لطفی«زند تار ناب مرا الیک کن بی عدد بی حساب!.indd 17 14/09/
18 از هر دری 18 فیسبوک نامه من آنم که: خوانده مر ایرا گوگوش بر د از سر مرد و زن عقل و هوش من آنم که:»ست ار«در انگلیس زده روی دست و سر»پل موریس«من آنم که: دل را ب ر د طفل خ رد بخوان د چو اینگونه شیرین و ت رد مبادا که منیوشی این نارواست قسم می خورم نیم عمرت فناست! تو این نغمه ی بی مثل گوش کن زمان و مکان را فراموش کن که الحق بهشتی است این فوت و فن برای خدا الیک کن لینک من! * نگشتی ولی الیک هر چامه ای نگشتی ولی ش یر هر نامه ای که اشخاص را الیک یکسان نبود که شهرت یکی راز پنهان نبود اگر رنگ و روی و بری داشتی ور اندام غمزه گری داشتی.indd 18 14/09/
19 از هر دری 19 فیسبوک نامه زبان باز و»آنالین«و ماهر بدی به چشم حریفان»جواهر«بدی نبودی مهم آنچه بنگاشتی به هر گوز صد الیک برداشتی! نوشتی اگر»روز خوش«صد نفر ترا الیک کردی پی یکدگر زدی گر چو عکسی تو بر»وال«خود نمودی بسی الیکها مال خود وگر»چرت«گفتی تو روز دگر ببردند»پ رت«ترا چون گ هر ترا الیک کردن ب دی افتخار برای حریفان»کم اعتبار«! * چنین بود صد سال پیش ای رفیق به ایران زمین قدرت»منجنیق«به مام وطن مرد و زن اخته کرد بساط وطن دوستی تخته کرد مر ایرانیان را پراکنده کرد جهان را از این قوم آکنده کرد.indd 19 14/09/
20 از هر دری 20 فیسبوک نامه نبودی ولی مایه ی افتخار که گردی فراری ز یار و دیار پناهنده گردی به هر دشت دون کنی شرم از میهن بد شگون به دریای طوفانی موج خیز غرورت شود روز و شب خرد و ریز در این بین بخت همه واشدی چو آن کشتی نوح پیدا شدی! به آرامش آمد پناه اندر آن شدی روشن از آن ضمیر و روان بشد میهن و مهد یاران تو هماوردگاه سواران تو کنون فیس بوکت دهد ای عجب همی بوی ایران وجب در وجب! * سماجت ولی کرد صدسال پیش»حمید«و نشد صید این گاومیش!.indd 20 14/09/
21 لوهل انهم.indd 21 14/09/
22 لوله نامه تهران تابستان ۱۳۶۴ )۱۹۸۵(.indd 22 14/09/
23 از هر دری 23 لوله نامه اورتور بشنوید ای دوستان این داستان داستانی پر ز اسرار نهان داستانی آنچنان تر ز آنچه من گفته بودم بهر هفتاد و دو تن داستانی پر ز بیم و واهمه قصه ای پر پیچ و خم تر ز آنهمه قصه ای سرشار از دیو و پری مملو از دیو و دد و جادوگری هست در این قصه بس چاه عمیق گشته حفاری به ابزاری عتیق همچنین بس لوله دارد داستان از درشت و ریز و از خرد و کالن.indd 23 14/09/
24 از هر دری 24 لوله نامه قصه اما قصه ی دلدادگی است و این ضمائم غیر شاخ و برگ نیست داستان عشق و هم رسوایی است عشق بی رسوایی آیا بوده است کار عشق آخر به رسوایی کشد کشتکارش جز مالمت ندرود لیک ما را از مالمت باک نیست کاندرین ره کس چو من چاالک نیست حال کاین سر نهان شد آشکار از فسون آن حریف نابکار من عنان خویش بر سر می کنم آنچنان را آنچنان تر می کنم! از مالمت چرخ را سازم خجل و آن حریفان را سراپا منفعل بشنوید ای دوستان این داستان داستانی پر ز اسرار نهان *.indd 24 14/09/
25 از هر دری 25 لوله نامه آغاز ماجرا گشت آغاز این حکایت ز آن دمی کز قضا با ما قرین شد همدمی همدمی نیکوخصال و نیکدل نی چو برخی از حریفان مضمحل باری اندر ساعتی گفت و شنود شد عیان اسرار پنهانی که بود در دل ما ماهها در اختفا گشت از پرده برون این ماجرا: - کای رفیق و مونس و غمخوار من یار دیرین و نکو رفتار من - بنده ی شرمنده ی زار و خجل گشته ام از عشق یاری مشتعل - لیک این دلدار غائب از نظر باشد این دم با شما از یک پدر! پیش خود گفتم کنون طوفان شود کله ی ما ز این سخن داغان شود.indd 25 14/09/
26 از هر دری 26 لوله نامه دیدم اما نیست جای اضطراب ز آنکه او شادان شد از این انتخاب ز این سبب شد مشتعل گفتار ما هم بسی خندان از آن رخسار ما گفت میلت را گواهی می کنم از برایت هر چه خواهی می کنم لیک باشد بهتر این ره در نظر سوی رفسنجان کنیم عزم سفر هم ببینی مسکن و ماوای ما هم شوی آگه ز فکر و رای ما هم ببینی یزد و کرمان و نطنز هم شوی آگه ز بس اسرار و رمز گر تو خواهی اسب خود را زین کنم چاره بر ایام بعد از این کنم گشت آغاز این چین ما را سفر حال بشنو ز آنچه ام آمد به سر *.indd 26 14/09/
27 از هر دری 27 لوله نامه سفرنامه چون مهیا گشت اسباب سفر گشت ما را یار دیرین راهبر جاده ها را یک به یک بلعیدمی و آنچه را نادیده بودم دیدمی شهرها هر یک پیاپی پیشواز آمدندی بس خرامان و به ناز از پی قم شهر کاشان شد پدید هم نطنز و اردکان از ره رسید جلوه گر شد یزد و نائین بعد از آن پیش یا پی ز آن همه دیدیم سان! لیک چون از یزد بگذشتیم ما سوی رفسنجان روان گشتیم ما شد هراسان مرغ دل در سینه ام مشتعل شد آتش دیرینه ام پیش خود گفتم خدایا راز چیست رمز این آشوب و سوز و ساز چیست.indd 27 14/09/
28 از هر دری 28 لوله نامه دلبر نادیده چون افسون کند یا خیال اینسان تعدی چون کند چون ندیدم پاسخی بر آن سوال کردم از راه دگر با دل جدال گفتم اینک کار دیگر می کنم جاده را بر دیده منظر می کنم دل اسیر دیده بوده است از ازل یکه تازی چون تواند ز اين عمل این چنین پر گشت جام دیده ها از بیابان و کویر و جاده ها جاده ها ی بس طویل و دیدنی با دو چشم بسته هم بلعیدنی بس تعجب بود ما را مدتی ز آنچه بود اندر بیابان نعمتی هر که نا دیده است آنسان راه راست بی تامل نیم عمرش بر فناست! تخم چشمت هر طرف می کاشتی جز بیابان کی تو حاصل داشتی.indd 28 14/09/
29 از هر دری 29 لوله نامه در میان آن کویر بی حساب زنده ماری ب د فقط آنهم به خواب با حساب متر ب د صدها هزار گر تو اندازه گرفتی دمب مار! لوله نامه * لیک چون طی گشت چندین ساعتی همچنین تا شهر مانده مدتی کم کمک پیدا شد آثار حیات در کنار جاده های سرد و مات لیک در آن خطه آثار حیات نی پرنده بود و نه جوی و نبات بلکه بودی لوله هایی بس دراز لوله هایی خفته اندر خواب ناز لوله هایی بس شکیل و مستدیر خفته تنگ هم در آغوش کویر لوله ها بر روی هم انباشته بیرق لوله بر آن افراشته.indd 29 14/09/
30 از هر دری 30 لوله نامه گوئیا محصول این دشت عقیم نیست غیر از لوله هایی بس عظیم تخم لوله هر کناری کاشته خرمن لوله از آن برداشته! لوله ها در عین نظم و انسجام در کنار جاده چون فوج نظام آمده گویی به استقبال ما یارب آخر چیست این اقبال ما الجرم ماهم چو شاهان زمان از سپاه لوله ها دیدیم سان! با خودم گفتم خدایا چیست راز وجه استعمال این شئ دراز! بانگ غیب آمد به گوشم کای سفیه لوله باشد حامل آب نزیه! لوله اینجا معجزاتی می کند معجزاتی بس حیاتی می کند آب را از چاه می آرد برود هم کند در دشت و صحرا سرنگون.indd 30 14/09/
31 از هر دری 31 لوله نامه هم کند سیراب اهل شهر را هم نماید کار جوی و نهر را هم درخت پسته را شادان کند هم کویر خشک آبادان کند هم خالیق را دهد اذن حیات هم دهد امر تمدن را ثبات معجزات لوله را گر بشمرم کی توانم از هزاران نگذرم نیست ارج لوله در این سرزمین کم ز گاو هندوان و رود چین لوله اینجا چون کلید زندگی است ز این سبب هم الیق پایندگی است همچنین ز این رو به شهر آیی اگر غیر لوله نیست بازاری دگر اقتصادیات ما از لوله است لوله بهر ما به از قیلوله است! گشتم از این معجزات بی حساب هم به حیرت هم به شک و اضطراب.indd 31 14/09/
32 از هر دری 32 لوله نامه»پایگاه«لوله در ابهام بود»لوله بهر لوله«امری خام بود لوله کی خود آب زاید بر زمین کی دهد بر این عقیم نازنین لوله را گر چاه نبود هم عنان معجزاتش کی تواند شد عیان چاه هم بی لوله باشد بی ثمر هر دو ملزومند بهر یکدگر لوله گر باشد پدر چاهش پسر ور پسر شد چاه لوله چون پدر ز این سبب هم»اقتصاد لوله ای«چاه گر نبود شود بیغوله ای! الجرم گر لوله بفروشد پدر چاه می باید زند وی را پسر! گر پسر باشد خلف این راه اوست ورنه فردی ناخلف بی گفتگوست! *.indd 32 14/09/
33 از هر دری 33 لوله نامه شرح داستان دوستان این قصه استداللی است عزم من از چاه و لوله خالی است لوله صغری است و کبری چاه او تا بدانی قصه ام را مو به مو لیک گر خواهی شوی آگه ز راز اندکی بشنو از این شرح دراز شمه ای در باب انجام سفر همچنین ایام از آن خوبتر بود بسیاری مرا دستان به سر از جمیع واقعات آن سفر هم ز رفسنجان و شکل و هیأتش هم ز باغ پسته پر هیبتش هم ز انواع کثیر لوله ها هم ز حفر چاههای پر بها هم ز انواع هراس و دلهره که اندر آنجا داشت با قلبم گره.indd 33 14/09/
34 از هر دری 34 لوله نامه صحنه های پر ز احساس و امید هم تخیلهای پر شور و نوید صحنه ی دیدار اول با نگار که اند آن هرگز نب د در من قرار هم ز سیر و گشتهای گونه گون در مس سرچشمه و شهر و برون گر که قصدم شرح هر دستان بود»مثنوی هفتاد من کاغذ شود«! لیک ما را قصد شرح و بسط نیست وانگهی این گوش مفت از آن کیست! من نمایم تکیه بر آن قصه ها که دهد راهی به قلب ماجرا و آن زمان چون ماجرا شد آشکار ما و عزم جنگ و آهنگ شکار! بنده ی شرمنده این شرح و بیان ناگزیرم درز گیرم از میان تلگرافا عرض می دار کالم چون به رفسنجان نهادم بنده گام.indd 34 14/09/
35 از هر دری 35 لوله نامه دیدم آن دلدار از جان خوبتر همچنین وی را برادر هم پدر ماه بعد آنها به تهران آمدند یک شبی هم نزد ما مهمان شدند بود ما را در خالل آن سفر با نگارم گفتگویی پر ثمر همچنین ماه دگر در شهر ما بود ما را گفتگویی پربها عاقبت ز این بارها گفت و شنید بار عشق ما به سرمنزل رسید عهد و پیمان مود ت بسته شد بند تنهایی ما بگسسته شد * توصیف یک پدیده لیک از آغاز این دیدار ها یک پدیده ب د م خ ل کارها جهد ما بودی به مقصود وصال نقش او بودی به راه انفصال.indd 35 14/09/
36 از هر دری 36 لوله نامه هر چه من در وصل می کوشیدمی ز آن پدیده فصل آن می دیدمی گاه باطل می نمودی نقش ما گاه باطل می شدی نقشش ز ما لیک چون کار عاقبت باال گرفت و آن نگارم نزد ما ما وا گرفت داشت می رفتی که گیرد وصل سر آن حریف نابکار و حیله گر زد به سیم آخر و رو کرد خویش لیک خود از پیش رسوا کرد بیش تا نیاید تند پیچ حادثات کی کند رو خویش را و خویش مات شاه مات بازی شطرنج گشت گرچه ز این بازی بسی در رنج گشت او حریف خویش کم پنداشتی که آن سالح بی ثمر برداشتی کرد افزون ز این عمل زحمت مرا لیک بردی ع ز و ارز خویش را.indd 36 14/09/
37 از هر دری 37 لوله نامه حال من زحمت دو چندان می کنم و این پدیده لخت و عریان می کنم پوستش را کند خواهم سر به سر تا شوند آگاه ابنای بشر * ز آنچه پشت خط و خال همچو اوست و آنزمان خواهم بدو پس داد پوست ز آن سپس تصمیم با امثال اوست تا چه تدبیری کند با خویش و پوست! تبصره ناگزیرم باز آرم تبصره تا نگردد سوء فهمی یکسره گر که شخصی این چنین برگشته بخت این زمان موضوع این»تشریح«گشت بنده تقصیری ندارم ز این قضا هم ندارد جرم او بی انتها من ندارم کینه ای با این و آن بلکه دارم کینه با»نوعی«چنان.indd 37 14/09/
38 از هر دری 38 لوله نامه نیز گر با شخص بازی می کنم از وجودش تیپ سازی می کنم باز مسئول هنر من نیستم اقتضا دارد هنر من کیستم بار الها بینش ما بیش کن وسعتی بر فکر کج اندیش کن! مسعودنامه * من همی گفتم شما را داستان که آن پدیده ب د چنین و آن چنان لیک باید کرد روشن قصه را رمز و راز قصه ی سربسته را آن پدیده کو عدوی ما شدی با نگار ما ز یک مادر بدی! نام او مسعود بود و کنیه اش )شتر( داشت وجه تسمیه با بنیه اش! لیک نامسعود بودی بخت او که شراب شعر ما را شد سبو!.indd 38 14/09/
39 از هر دری 39 لوله نامه داشت باالیی تنومند و بلند همتراز قامت کوه سهند مظهر قدر و ثبات و اعتبار نیمی اطمینان و نیمش اقتدار گر قدم از یک قدم برداشتی تخم لرزه هر کناری کاشتی! بودی اندر سعی و جدیت مدام از دم صبح سحر تا بوق شام خ لق و خویش نیز بودی معتبر مملو از جدیت و بی شور و شر هم سوا لش بود جدی هم جواب گوئيا می دید جدی نیز خواب! کس نه بشنفتی از او حرفی مگر از حساب و مایه و سود و ضرر عشق پول و مهر پول و فکر پول کرده در اعماق جان او حلول! فکر او هم داشت قدر و اعتبار نی چو فکر دیگران بی بند و بار.indd 39 14/09/
40 از هر دری 40 لوله نامه فکر های بس بلندی در سرش نقشه های بس عظیمی در برش نقشه های چند و چندین میلیونی طرحهای جالب و بشنیدنی ن قشه بهر حفر چاه اما عمیق با فالن ابزار و بهمان منجنیق! بود هم ابزار کارش معتبر که آدمی را خیره می کردی نظر نی چو ابزار من بی اعتبار پنس و دم باریک و سوهان نزار! لیک این ابزار و افکار وزین بودی آیا از ازل با وی قرین هست اینجا الزم او را سرگذشت هم»دگردیسی«او در سیر و گشت می کنم آغاز از عهد شباب که ب دی مشغول تحصیل و کتاب بود او را بیش و کم آسایشی هم رفاه و مکنت و آرامشی.indd 40 14/09/
41 از هر دری 41 لوله نامه فکر و ذکرش بود جبر و هندسه همچنین تکلیف و درس مدرسه گاه هم هنگام تعطیالتشان او همی رفتی سوی دکانشان هم کتاب و دفتری بفروختی راه و رسم کاسبی آموختی نی ورا طرحی به سر چندان دقیق نی ورا ب د ایده های بس عمیق آن زمان در فکر دانشگاه بود هم مهندس گشتنی را می ستود کم کمک شد جانب تهران روان ز آن سپس هم جانب دانشگهان اندر آن دوران تاریک و سیاه جو دانشگاه بودی روبراه ایده های انقالبی در میان شور و شوقی مستتر در این و آن بود هم درگیری و جنگ و گریز بهر مطلوب سیاست صنف نیز.indd 41 14/09/
42 از هر دری 42 لوله نامه در میان ایده های گونه گون طرز فکر ارتجاعی ب د زبون همچنین انگارگان انقالب وجه حال هر کسی دادی جواب هر کسی رویای خود دیدی در آن دم گرفتی گاه پیدا گه نهان»در میان میوه های خوشمزه شاه انگور است و سلطان خربزه«در میان ایده های خوشمرام شاه مارکسیزم است و سلطان میم و الم! این چنین بودی که اینسان ایده ها بود سلطان در میان بچه ها هم صالبت داشت در فکر و نظر هم»عمل«را بود بهتر راهبر بود مسعود آن دم آزاد و رها از غم نان شب و فکر غذا همچنین وی را تعلق بود ک ی بر امور چاه و بر ابزار وی.indd 42 14/09/
43 از هر دری 43 لوله نامه پس و را شد شورها کم کم به سر ز انقالب و ایده های خوبتر ایده های بس درخشان را گزید مزه ی تهدید زندان را چشید لیک نی چندان که خواهد بیشتر بیند از این ایده های خود خطر داشت همواره مهارش را به دست تا نیفتد در کف زنگی مست»عقل«را با»احتیاط«آمیختی رخت»امن«خود بر آن آویختی! بود از جنگ درون خود پریش بگذرد ز امیال یا افکار خویش بود در بین دو راه انتخاب داد باید هر دو را نوعی جواب یاد آورد این زمان عهد قدیم هم رفاه و مکنت و هم زر و سیم روزگاران خوش بگذشته را امن و آسایش در آن بنهفته را.indd 43 14/09/
44 از هر دری 44 لوله نامه که آن زمان بودند فارغ از خطر در پناه مادر و مهر پدر یافت کم کم بال رویاهای او خاطر آوردی گذشته مو به مو»یاد باد آن دم که می چیدیم ما از درخت پسته شیرین میوه ها»یاد باد آن شب که مهمان داشتیم میهمان از یزد و کرمان داشتیم»یاد باد آن روز قبل از امتحان خوردمی قدری عسل با چای و نان! همچنین آورد یادش سر به سر خاطرات عید و ایام سفر ناگهان گویی ز جای خود پرید مست از رویای خود از جا جهید دید این دم لیک دائم در خطر زندگانی می کند شام و سحر نیست نی امنی و آسایش ورا بهر مشتی ایده ی پا در هوا!.indd 44 14/09/
45 از هر دری 45 لوله نامه گفت اینک فکر عالی می کنم قلب خود ز این ایده خالی می کنم لیک مقداری از آن را در سرم بهر روز تنگنا می پرورم! عاقبت کوشید سازد یک نقاب بر رخ خود ز ایده های خوب و ناب تا به یمن این سالح پر ثمر میل خود را به نماید بارور!»هرکسی آید برون از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش«چونکه شد تکمیل درس و مدرکش - هیچ بی آنکه گزد وی را ککش! باز گشتی سوی رفسنجان دگر تا بگیری از پی راه پدر لیک هم با علم و با فنی عظیم همچنین با تحفه ای از مارکسیزم زیورآالتی برای فکر خویش هم سالحی بهر کسب نفع بیش!.indd 45 14/09/
46 از هر دری 46 لوله نامه *»اقتصادیات«آری پایه است مارکسیزم بیش از این بی مایه است! اندرزنامه حال بشنو با تو گویم سرگذشت ز آنچه بر احوال دلدارم گذشت چونکه رفت از نزد ما آن گلعذار سوی رفسنجان به نزد خانوار حضرت مسعود با خشم و عتاب زد به یک سو از ع ذار خود نقاب از جمیع حادثاتش بگذریم و این همه قصه به یک صحنه بریم صحنه ی اندرزهای آن جناب با نگار ما به این عنوان و باب که دالیل چیست وی را در خیال در تخالف با اساس این وصال گفت با نرمی به یارم خواهرم خواهر از مال و از جان بهترم.indd 46 14/09/
47 از هر دری 47 لوله نامه من نخواهم بهر تو شر و بدی هم ندارم سوء ظنی سرمدی حرف من روی اساس و پایه است هم از این رو اینق د ر پر مایه است من بسی دارم تجارب گونه گون هم ز عشق و هم ز تدبیر و فسون هم ز راه و رسم امر زندگی هم ز روز سختی و درماندگی جامه ها بدریده ام من پر بها تا شدم با این تجارب آشنا! باشد اندر نکته ها بس پیچ و خم مطلع هستم از آنها بیش و کم زندگی را دست کم نتوان گرفت با خیال پوچ دم نتوان گرفت نیز هستم مطلع از کار دل همچنین از پوچی پندار دل گر تو می بینی مرا اینسان متین جدی و هم خشک و معقول و وزین.indd 47 14/09/
48 از هر دری 48 لوله نامه نیست علت تا بپنداری که من شور و احساسی ندارم در بدن اتفاقا هست مارا بس شدید لیک دارم شور و احساسی»مفید«همچنین دانم عقاید را بسی آگهم از فکر و ذکر هر کسی گر تو گویی ف بگویم فرفره هستم آگاه از مسائل یکسره واقفم بر رمز و راز ایده ها آگهم از جمله ی اندیشه ها ایده های بس درخشان و بزرگ فکرهای انقالبی و سترگ نیز خود هم ایده ها دارم به سر در ترقی خواهی نوع بشر لیک اکنون نیست ذهن توده ها مستعد جذب آن اندیشه ها! نیست ایضا پیشرفت اقتصاد این زمان آماده ی آنسان جهاد!.indd 48 14/09/
49 از هر دری 49 لوله نامه ز این سبب سرمایه داری می کنم هم به خود هم خلق یاری می کنم! لیک جانم زندگانی حرف نیست و آنکه تکذیب این سخن را کرده کیست جان من اینقدر کوته بین مباش بایدت باشد کمی»عقل معاش«نان و مسکن ک ی شود از بهر کس ایده و احساس یا شور و هوس هست هر چیزی به جای خود نکو ایده در سر جرعه ی می در سبو فی المثل من هم به»سر«دارم نظر هم برای راحت خود سیم و زر! هم به»دل«احساس و شور و آرزو هم به منزل فرش و مبل از پر قو! لیک گر تو بگذری از این اساس ور کنی وصلت تو با یک آس و پاس کی توانی تخم کشته بدروی یا که سیر از ایده های خود شوی.indd 49 14/09/
50 از هر دری 50 لوله نامه بهر سیری نان بود نان احتیاج بر گرسنه نیست غیر نان عالج بهر هر جنگی سپاهی الزم است بهر هر سر سرپناهی الزم است ب اید انسان را ب و د یک سرپناه تا بیابد ایده های سر پناه! جان من هر کس که غیر از این بگفت از غم تأمین نان شب نخفت! همچنین دارم ز تو بس من گله ز آنکه کردم من به پا آن غائله! گوئیا قدری تعجب کرده ای از چنین شکل بیان جا خورده ای! رفع اکنون می کنم ابهام تو می کنم روشن کنون اوهام تو گر که کردم من چنین و آنچنان بود تقصیر از تو ای آرام جان کردی این فتنه به پا با دست من نوش کردی نیز ناز شست من!.indd 50 14/09/
51 از هر دری 51 لوله نامه گرچه ب د کردار بنده بس قبیح همچنین گفتار بنده بس وقیح لیک بودی باعث و بانیش تو نیز خوردی ز آن وقاحت نیش تو جان من اینقدر لجبازی چرا با حیا و آبرو بازی چرا این چه کاری بود رفتی میهمان یک دو روزی منزل آن خاندان ز این عمل زیر و زبر شد کائنات نیز لرزان گشت بینان حیات! هم زدی تیشه به آداب و رسوم همچنین بر اعتقادات عموم هم نمودی با چنین کردار ریش سنت و فرهنگ چندین قرن پیش! نی بپنداری که من با ارتجاع می شوم همدم به قصد انتفاع یا نپنداری که ام کوتاه بین یا اسیر سنت و آئین و دین.indd 51 14/09/
52 از هر دری 52 لوله نامه وانگهی من نیستم همچون پدر مستبد و سطحی و کوته نظر یا چو مادر تند خوی و سنتی بلکه هستم پیشرو هم منطقی اتفاقا بنده دارم ایده ها بهر آزادی نسوان در هوا! لیک ما هستیم در روی زمین هم اسیر سنت و آئین و دین ز این اسارت نیست ما را چاره ای جز تحمل کردن همواره ای منهم اندر حرف همرای توام بلکه از تو بیشتر باشم دژم روز و شب این قصه از بر می کنم مرد را با زن برابر می کنم! همچنین بنده دمکراتم بسی محترم دانم حقوق هر کسی نیز دانم کاملی از هر نظر از سواد و سن و فهم خیر و شر.indd 52 14/09/
53 از هر دری 53 لوله نامه دیده ام حتی ترا برتر ز خویش در تمیز عقل و در ادراک بیش ز این سبب دارم فزون تر احترام بر حقوق و رای و کردارت مدام من که باشم گیرم از تو اشتباه یا نمایم متهم بر یک گناه من دخالت چون کنم در کار تو یا کنم تصحیح هر رفتار تو گفته ام یکبار و می گویم دگر من دمکراتم بسی پیگیرتر! لیک... لیک لیک و لیک لیک و لیک لیک تا بمالم آنچه را گفتم به خیک!! گفت هی ز اینسان شعار و مدعا لیک مالیدی به»لیکی«زیر پا در قبالش ز ایده های محتضر کرد بس تجلیل ها با کر و فر و اندرین ره گوی سبقت را ربود هم ز مادر هم پدر هم بن سعود!.indd 53 14/09/
54 از هر دری 54 لوله نامه بهتر است این قصه را کوته کنیم و آن پدیده را به حال خود نهیم پس دهیم آن پوستینش را به او تا کند پ ر پوستین از پ ر قو متکای خویش سازد صبح و شام تا بیاساید ز بهر التیام! هم کاله خویش را قاضی کند با د م ما کمترک بازی کند! * فینال: آرزوهای یک آس و پاس شد به پایان این حدیث و این مقال چند بیتی مانده آنهم وصف حال چونکه از این ماجرا آسودمی ناگهان اوضاع خود را دیدمی دیدم ای دل بنده ام بس آس و پاس نی مرا فرشی و نه مبل و اثاث ز آن خود نی خانه دارم نه حیاط نیز ما را نیست آهی در بساط!.indd 54 14/09/
55 از هر دری 55 لوله نامه نه مرا شغلی است چندان معتبر نه مرا در کیسه باشد سیم و زر نیست ما را جز دکانی کم بها نیمی از آنهم رهین وامها! سهم ما نبود از این دنیا مگر غیر سازی و ژیانی محتضر! دیدم اما با چنین وضع وخیم کی توانم رست از صد سین و جیم بنده عزم وصل دلبر کرده ام خانه ی دل را منور کرده ام وعده ها بس داده ام از آن به دل کرده ام بس سوز پنهان مشتعل لیک اکنون نیست آن»وجه الضمان«راست می گفت آن حریف بدگمان: بهر هر جنگی سپاهی الزم است بهر هر سر سرپناهی الزم است بهر صید آن نگار دلپسند کو مرا اکنون چنان گرز و کمند!.indd 55 14/09/
56 از هر دری 56 لوله نامه ابتدا گفتم چو زر نبود مرا جان خود کابین کنم آن ماه را یا کنم با اشک و مژگانم نکو خانه ی دل آب و جارو بهر او یا نمایم فرش پای آن نگار مردمان دیده ی پر انتظار لیک دیدم جان من ناقابل است نیز تخم چشم من بی حاصل است حاصل آن نیست جز آب روان آب ک ی گردد حیاط و مبل و نان گاه گفتم می فروشم ساز خود می نهم بر جای آن آواز خود! گاه گفتم می فروشم دک ه ام می کنم از آن مهیا سکه ام گاه گفتم این ژیان لنگ را می زنم چوب حراجی کم بها لیک دیدم نیست ز اینها هم ثمر ز آنکه جمع این وجوه مختصر.indd 56 14/09/
57 از هر دری 57 لوله نامه نیست حتی قیمت یک باب اطاق در عوض هم بی ممر م هم چالق!»درد ما را نیست درمان الغیاث هجر ما را نیست پایان الغیاث«! عاقبت دیدم که باشد خوبتر تا دهم رویای خود را بال و پر آنچه مارا نیست آرم در خیال تا کنم هموار از آن راه وصال کم کمک دیدم به رویاهای خویش نیست گویی دیگر این وضع پریش! داشتم من خانه ای مانند قصر از اثاث گونه گون بی کم و کسر داشت تاالری وسیع و بیکران چلچراغ آویخته از سقف آن فرشهای بس نفیس و چشمگیر بود زیر پا به مانند حریر نیز چندین حوری با بال و پر در رکاب امر ما بسته کمر.indd 57 14/09/
58 از هر دری 58 لوله نامه بودم اندر قصر در گشت و گذار می کشیدم سر به هر طر ف و کنار عاقبت رفتم برون سوی حیاط ناگهان گشتم بسی مبهوت و مات ز آنکه دیدم من ژیان خویش را ایستاده در میان آن سرا! لیک نی با طرح و شکلی اینچنین بلکه بودی بس عظیم و بس وزین! بعد از آن رفتم به سوی باغ قصر که اندر آنجا بود دهها جوی و نهر این یک از شیر و دگر پر از شراب آن یکی از شهد و آن دیگر ز آب بنده البته به جای شرب آب سر نهادم داخل جوی شراب! سرخوش و مست و سبکبال و چمان جانب قصر خودم گشتم روان در درون قصر بودم در گذر دیدمی دهها اطاق خوش نظر.indd 58 14/09/
59 از هر دری 59 لوله نامه بهر هر یک طرحی آمد در سرم پیش خود گفتم چو آید دلبرم این یکی گردد اطاق خواب او و آن دگر گنجینه ی اسباب او آن یکی گردد ورا گنج کتاب و آن دگر گردد مرا جای شراب ساز خود را نیز در این یک نهم و آن دگر را بر نگار خود دهم تا نهد کفش و لباس خویش را و آن یکی را هم نمایم بنده جا بهر ابزار ژیان خویشتن تا نباشد بیش از اینها الوطن! چون نمودم این چنین آماده کار با بسا قدر و شکوه و اعتبار کردمی جشنی به پا بهر وصال که شکوه آن نگنجد در مقال ده شب و ده روز مار جشن بود»حوری«اندر قصر یکدم کی غنود.indd 59 14/09/
60 از هر دری 60 لوله نامه بودم اندر اوج آن جشن و سرور دست در دست نگارم پر غرور ناگه افتادم ز تخت خود به زیر محو گردید آن سراب دلپذیر ز این خیال خام هم حاصل نشد سحر هجر یار ما باطل نشد! ***.indd 60 14/09/
61 دلبرانهم.indd 61 14/09/
62 دلبرنامه تهران تابستان )۱۹۸۴( ۱۳۶۳.indd 62 14/09/
63 از هر دری 63 دلبر نامه بگویم از برایت داستانی ز اسرار هویدا و نهانی از آن روزی که دل در سینه جنبید وز آن روزی که ما را پای لرزید بود آغاز این عهد کهنسال بسی ناساز در آیین نرمال بلی شش ساله بودم عشق در زد مرا سیمرغ دل از سینه پر زد! تالتم در دلم افتاد آنی چنانکو اوفتد گاه و تو دانی! * ولی دارد وقوع این حکایت کمی در عرف معمولی قباحت مگر شش سالگی عهد صبی نیست مگر یک طفل غیر از فکر بازیست نبود این دل ولیکن فکر بازی ب د اندر خط و خال عشقبازی! گهی با لعل او دمساز بودم زمانی با خیالش راز بودم.indd 63 14/09/
64 از هر دری 64 دلبر نامه گهی در گیر و دار تاب بازی مرا می کرد آن مه دلنوازی گهی دستش به گرمی می فشردم گهی گل کنده دستش می سپردم زمانی گریه و زاری ز هجرش زمانی هم میسر بود وصلش خالصه بود ما را شور و حالی در آن ایام کم سنی و کالی! * از اول این دل شوریده ی من فرو می ریخت آب دیده ی من چو مجنونی که محنت ها کشیده به کنجی از غم لیلی خزیده چنین من روزگاران را سپ ردم غم دلدار خوردم رشد کردم! که تا بگذاشتم پا در جوانی خطا گفتم به عهد نوجوانی در آن ایام هم در دام ش بودم گهی هم شعر بهرش می سرودم.indd 64 14/09/
65 از هر دری 65 دلبر نامه به سن چارده شد نطق من باز از آندم شعر گفتن کردم آغاز بسی منظومه و بیت و رباعی برایش ساز کردم با تداعی تداعی گفتم آمد یاد من باز فراوان خاطرات خفته در راز چه شبهایی که من بیدار بودم به قلب آسمان دیدار بودم همه شب چون که خفتند اهل خانه زدم بیرون به صد عذر و بهانه چه با او داشتم عهد مالقات میان آسمان پر ستارات نگفتم نام او را بود ناهید فروزنده چو مه تابان چو خورشید مرا هر شب به رخسارش نظر بود که شب در آسمان او را مقر بود نب د در بین انبوه ستاره یکی رخشنده تر زان ماه پاره!.indd 65 14/09/
66 از هر دری 66 دلبر نامه مرا چشمک همی می زد از آن دور برویش بوسه می دادم من از دور چه زیبا بود و شیرین روزگاری که بودم همچو مجنون در صحاری! چه اشعاری که در وصفش سرودم کمی هم شعر از حافظ ربودم! سپس آهنگسازی کردم آغاز نبودم لیک اال در دهن ساز* صد و پنجاه خط منظومه گفتم به متنش نیز آهنگی نهفتم** نبود البته این آهنگ و آن شعر تماما در ثنای آن پریچهر! مرا شعر و هنر خود زنگی بود که نام آن اثر هم زندگی بود مرا دلدار ب د نیروی جان بخش ولی جان بود بهر زندگی رخش! * ساز دهنی ** متاسفانه در جریان دستگیری ساواک یک دفترچه شعرکه حاوی اشعار ۱۴ تا ۲۲ سالگی بود از میان رفت.indd 66 14/09/
67 از هر دری 67 دلبر نامه چنین بگذشت عهد نوجوانی که تا بگذاشتم پا در جوانی ولی ناهید مارا همسفر بود که آن دلدار خود چیزی دگر بود! سپس کم کم گرفتم بال پرواز از آن روزی که گشتم بنده سرباز کمی دوری میان ما بیفتاد مرا در پادگان چون چرخ بنهاد در آنجا نیز گفتم شعرهایی به وصف دلبر پوتین به پایی! * کمی هم شعر گفتم وصف حالم که آن دوران چه بود و چیست حالم** سپس شد نوبت عهد سپاهی در آن ایام هم خواهی نخواهی بگفتم شعر ترکی فارسی نیز برای کدخدا و حاجی و قیز* * بخشی از این شعرها موجود است ** حال اکنون.indd 67 14/09/
68 از هر دری 68 دلبر نامه ولی بین پرانتز بند یکسال ب دم ماقبل سربازیم بقال! نه در دک ان فروشگاه بزرگی رئیسش بود هم مانند گرگی! در آنجا لعبتان خوش بر و رو ب دند افزون ز اندازه به هر سو بساط شعر گفتن گشت بر پا مالط و مایه از بهرش مهیا* دو دلداری بشد رامم ولیکن نه آنسانی که پنداری تو زین فن! اگر قولی دهی جایی نگویی نهم زین راز پنهان پرده سویی مرا چشم نظر بازم نظر کرد به رسوایی کشانید و بتر کرد مرا حتی سوی نظمیه بردند کمی هم بیخ گوشم را فشردند! * بخشی از این شعرها موجود است.indd 68 14/09/
69 از هر دری 69 دلبر نامه بلی می گفتم از عهد سپاهی که بودم در دل مرغ سیاهی* مرا کم کم رقیبی گشت پیدا چو طی می گشت آن ایام و شبها رقیبی تند خوی و سخت پیکار نه اهل عاشقی نی اهل دلدار چنان با عشق و با قلبم در آویخت که سر انجام خون مرغ دل ریخت رقیب تازه وارد عقل و دین بود بلی این خصم عشق ما همین بود چو عقل و دین بهم آمیختندی به یکدم خون دل را ریختندی! به من می گفت کی مجنون غافل چرا هستی چنین بازیچه ی دل ز سر سودای دلداران به در کن بیا امروز فکری خوبتر کن * نام روستا قوش قرا )مرغ سیاه( بود.indd 69 14/09/
70 از هر دری 70 دلبر نامه جهان در رنج و سوز و التهاب است ترا همدم گل و عشق و شرابست! بیا ول کن حدیث یار و دلدار»قدم در راه بی برگشت بگذار«! خالصه آنقد ر اغوا نمودم که عشق و عاشقی از سر ربودم به دانشگاه ترغیبم نمودی به عشق خلق ره بر ما گشودی ولی چون دید بس آزرده او دل بر او در گوشه ی سر داد منزل * از آن پس گشت سلطان سرم عقل تو بشنو تا که باقی را کنم نقل! ب و د یک تبصره الزم در اینجا که دور از چشم عقل آنهم به شبها دل ما بال می زد گاه گاهی سوی دلدارها خواهی نخواهی!.indd 70 14/09/
71 از هر دری 71 دلبر نامه گهی پر می گشودی سوی شمران به نزد یار دیرین زیر باران* زمانی هم نگاهی زیر چشمی نمودی سوی همرزمان جنگی! نبودی عقل را اما خموشی و یا بر حیله ی دل چشم پوشی نمودی انتقاد آنقدر دل را دل بیچاره و بس مشتعل را که از گه خوردنش گشتی پشیمان نمودی اخم با هر ماه تابان! خالصه قصه ی ما ساز گردید سخن در فصل نو آغاز گردید به دانشگاه بودیم این ایام پی شب روز می آمد سپس شام! )مرا بس قافیه تنگ است یاران که معذورم ندارم وقت چندان!( * بخشی از این شعر موجود است.indd 71 14/09/
72 از هر دری 72 دلبر نامه سپردیم القرض عهد نوین را به طاعت کردن دل عقل و دین را ولی چون گشت طی فصل جوانی نهادم پا به دوران میانی بشد کم کم ز اطراف و ز اکناف نکوهشهای هم ناصاف و هم صاف که زن می گیر ای مجنون عاقل چرا هستی چنین از عشق غافل مگر دل نیستت یا در تو آن نیست که هرگز آشکارا گفتنی نیست! مرا ز این حرف عقل از جای جنبید بگفت آری بباید یار بگزید ولیکن همنوا نی ناهماهنگ که با اعصاب من هر دم کند جنگ سپس بگذاشت شرطی و شروطی که باید یار باشد چون بلوطی قدش اینسان و افکارش بدان سان ر خ ش آنگونه و سنش به میزان.indd 72 14/09/
73 از هر دری 73 دلبر نامه نخوابد اول شب همچو طفلی بود در رازداری همچو قفلی بود پر شور چون آتشفشانی نه از سرمای او لرزان بمانی صدایش نیز باید زیر باشد نه همچون ناله ی شبگیر باشد! هنر هم بایدش باشد فراوان ز موسیقی نباشد رویگردان اگر دارد پیانو هست احسن وگرنه بایدش آنرا خریدن خالصه با من او همراز باشد به دست هر دوی ما ساز باشد! ولی در راس این خوی و خصایل نباید باشد او بر راست مایل نباشد نیز چپ بیش از نهایت صراط او بود بر استقامت! چنین بشمرد عقل سخت رفتار شرایط را برای وصل دلدار.indd 73 14/09/
74 از هر دری 74 دلبر نامه بدو گفتند پس سهم دلت کو به کوی عشق یاران منزلت کو نباشد گر که عشق اندر میانه نیابد هیچ شرطی پشتوانه تو استبداد بر دل می نمایی امور خویش مشکل می نمایی بگفتا سازمش این مشکل آسان به تدبیر و به توضیح و به فرمان اگر گردد مهیا شرط مقصود وگر پیدا شود آن یار موعود بفرمایم به دل بی هیچ تاخیر به عشق او گلویت را بکن گیر! چنین آسوده حل کرد این معما ز مکر چرخ غافل بود اما تو هم زین مکر آگه گردی آخر کنون بشنو ز ایام عقب تر از آن روزی که کردم قصد همسر همیشه عقل و دین بودند سرخر!.indd 74 14/09/
75 از هر دری 75 دلبر نامه چو زندانی دین و عقل بد دل نمی بگذاشت گیرد کار حاصل وگر میکرد دل قصد نگاری نکردی عقل غیر از فالش- کاری چنان ایراد بگرفتی از آن یار که دل می کرد ول او را به یک بار! * ز اول خواستگارم گویمت نقل که ب د در حوزه ی کوشیدن عقل بسی تردید کرد عقل مردد که باشد آن پریرو خوب یا بد چو بر خود گشت مستولی سرانجام نبود آن مه دگر در جرگه ی عام ز بین جمع صیادی ربودش پس آنگه داخل مرغان نمودش! ب د م اندوه و حسرت تا زمانی از این جستن ز دام ناگهانی! بلی من دیده ام زین صحنه بسیار که تا اندر کنارم بوده دلدار.indd 75 14/09/
76 از هر دری 76 دلبر نامه به حکم عقل بر او اخم کردم ولی چون رفت بر خود حمله بردم که احمق جان چرا دستان دلدار نه بگرفتی به دست خویش یکبار چرا با او نکردی خوش مرامی چرا زان مه نه بگرفتی تو کامی ولی تکرار چون می گشت صحنه دوباره عقل بود و باز فتنه! بگویم دومی را کو چو مه بود مهی تابنده در شام سیه بود سیه چون شام بودی گیسوانش بسی پر مهر بودی دیدگانش چو لبخندی به لب آوردی آن مه تو گویی دل همی افتاد در چه! بسی بودش تمایل بر من اورا چنان طفلی که می بیند هلو را! )دوباره قافیه چون تنگ آمد هلو با یار ما همسنگ آمد!(.indd 76 14/09/
77 از هر دری 77 دلبر نامه ولی در منطق عقل خطاگیر نکردی این محاسن هیچ تاثیر همی گفتی که این چون و چنان است نه تاریخ قیامش در فالن است نباشد اهل مرکز هست بخشی بود در نزد ماشین همچو رخشی! خالصه آنقد ر زین گونه ایراد گرفتی تا که مه پر زد ز میعاد ولی این بار من بودم زدم پر بسوی دامگاهی خوف آور! بهر رو رفت از دست آن نگارم کنون بشنو ز سوم گلعذارم نبودی ماه لیکن پر محاسن شرایط بود بهر عقل ممکن اگر چه اندکی کج بود ش بینی وگرچه داشت جهد زیرزمینی اگر چه اندکی چپ تر ز ما بود وگر چه نازنین رخسار نابود.indd 77 14/09/
78 از هر دری 78 دلبر نامه ولی من حیث فی المجموع گیری همی بایست آن زن را بگیری! ولی آندم نفهمیدم که چون گشت چرا مارا نظر ز آن یار برگشت چو طی شد مدتی دریافتم من که این دفعه دلم با حیله و فن از آنجایی که در میلش نبوده به کار عقل انگولک نموده! ولی البته دل را کرد در بند به جرم توطئه عقل خردمند! پس آنگه نوبت آمد چارمی را همان آزاده نام دیدنی را تامل کن که هفتاد و دو دیگر ب و د گر بشنوی تو تا به آخر! و را در سیدخندان بود منزل دل ما نیز سویش بود مایل بسی موزون ب دی باال و قدش به دل بس چنگ می زد جذر و مدش!.indd 78 14/09/
79 از هر دری 79 دلبر نامه چو می گلگون بدی رخساره ی او چو آهو می خرامیدی بهر سو شرایط نیز بودش بیش یا کم به سن و خط و خال و شور مبرم شنیدم نیز دارد یک پیانو زند آثار باخ و لیست و رامو تو گویی عاقبت چون گشت این بار ز دل تقصیر ب د یا عقل و افکار بلی راز معما در همین جاست دهم شرح از برایت بی کم و کاست همان تاخیر و تردید همیشه درخت بخت ما را گشت تیشه! جناب عقل فرمودی که آن یار ب ود بس در تنعم لیل و انهار کند فاسد بشر را پول داری نبیند زیر پا اال به خاری سرایی کز برای ما بهشت است به چشم همچو او چون دخمه زشت است.indd 79 14/09/
80 از هر دری 80 دلبر نامه اگر چه باشدش فکر آنچنانی نباشد خوی او چون فکر فانی بدین اندرزها دل کرد او رام ولی بشنو که دل با او سرانجام برآمد از سر رزم و تحاشی که چون بر آتش ما آب پاشی من از دست تو آمد طاقتم سر نگردم دیگر از این پندها خر! تو مارا کرده ای بازیچه ی خویش کنی هر دم به آزاری غمم بیش اگر پا پیش نگذاری خودت من به تنهایی کنم اقدام قطعا! از این تهدید و این پرخاشجویی جناب عقل شد در چاره جویی تامل کرد بس اندر گذشته از آن مرغان زود از دام رسته ازین تاخیر و این تردید در کار وز آن حاصل که می آید بهر بار.indd 80 14/09/
81 از هر دری 81 دلبر نامه به هر رو با دل از سازش در آمد مدارا کرد و گفت آن مه چو آمد روم نزدش به قصد خواستگاری شوم این بار بر اسب تو گاری! بدین گونه پس از یک فصل و اندی سوی مه رفت و با او گفت چندی ولی افسوس چون مرغ از قفس رفت نخواهد بار دیگر باز برگشت! جوابش داد آن یار مهستی که معذورم کمی دیر آمدستی! مرا معشوق اکنون در اطاق است به باالی سر او هم چراغ است! ولی درکت نمایم دارم امید که یابی دلبری شوریده چون بید مرا همدردی آن یار مه رو چو پتکی ب د که بر مغزم کند رو خالصه باز شد تنها دل ما بسی پیچیده تر شد مشکل ما!.indd 81 14/09/
82 از هر دری 82 دلبر نامه من اینجا ناگزیرم فرض گیرم که شد هفتاد باقی درز گیرم! همی ماند دو تا آنهم دو تایی که دارند آن دو سنگین ماجرایی اال ساقی بده جامی تو مارا که باشد ماجرا بس خوف آسا! حکایت گشت آغاز آن زمانی که دیدم آن نگار آن چنانی! چه دیدم قد و باالی بلندی سرش چون گرز و گیسویش کمندی تو گفتی قصد جان بنده دارد که از مژگان ش هر دم تیر بارد دماغش بود سرباال نه قائم مثال دمب برخی از بهائم! ولی آنهم نبودی صنع الله که بودی حاصل چاقوی جراح! دهانش نیز یادم نیست ب د تنگ به مانند دهان مار و خرچنگ.indd 82 14/09/
83 از هر دری 83 دلبر نامه و یا آنکه گشاد و بیقواره چنانک از ببر بینی آرواره! و را بودی دو چشمان درشتی که دست گاو را از پشت بستی! وگر از پشت میدیدیش یک آن ندانستی که این غول بیابان بود رستم ویا او گیو باشد و یا اصال بشر نه دیو باشد! به دل گفتم عجب غول مهیبی ندارم بیش از این آیا نصیبی اگر افتم به چنگ آن یل زال نماید شقه ام با گرز و کوپال! ولی این هیئت و قواره ی او نبودی همنوا با خصلت و خو و را بودی خصایل بس مالیم چنانکه خرص قطبی هست دایم نه در او جنب جوشی و خروشی لمیده گوشه ای مانند موشی!.indd 83 14/09/
84 از هر دری 84 دلبر نامه به زور ای بسا استارت و هندل به گفتار آمدی آن یار خوشگل )ببخشیدم نبودی خوشگل اما مرا یک قافیه کم بود اینجا!( چه گویم چون چغندر یا کدو بود اگر چه گاه گه در های و هو بود صدایش نیز چون سوهان مسگر نبودی زیر یا بم بود بدتر! خالصه هرچه گویم از خصالش بسی کم گفته ام نبود مثالش ولی با اینهمه ما را خوش آمد که رویش در خیالم دلکش آمد اگر چه بود همچون کوه یخ سرد وگر چه بود بند ساعتش زرد! اگر چه بود خواب آلوده چون خرص وگر چه داشت بهر صید ما حرص ولی باشد زمستان نیز سرد است مر ایزد خواب را هم خلق کرده است!.indd 84 14/09/
85 از هر دری 85 دلبر نامه بهر رو بیش از این نبود سزاوار که گویم وصف آن یار خطاکار کنون از دومی بشنو حکایت که آن باال بلند بی کفایت اگر چه بود ش با ما انس و مهری گهی هم مینمودی ناز و قهری بسی پر شور بود و صاف و ساده به عکس آن نگار پر افاده مرا دعوت همی کردی به منزل ولی کردی خراب آن یار غافل! اگرچه داشت بینی بزرگی دو چشمش ریز همچون بچه گرگی اگر چه چپ زدی گاهی پس از شام ولی نشناختی ما را سرانجام خالصه با من او را الفتی بود ولی افسوس کو را عقل نابود نبودش عیب اال خامی او که شد هم باعث ناکامی او!.indd 85 14/09/
86 از هر دری 86 دلبر نامه زبس آن دیگری اغوا نمودش که نبود یک چنین وصلت به سودش ز بس گفتا که یارو هست ناجور فالن شکل و فالن طور و فالن جور زبس گفتا تزلزل هست در او و یا بقال و بد مستست یارو که بر آن بینوا شد مشتبه امر که باشد این فالنی دیو یا ش مر! خالصه مهرم از قلبش به در کرد مر او را فکر دلداری دگر کرد که خود فارغ از این سرخر تواند به یک آن کام دل از ما ستاند! ولیکن کور خواندی ای نگارا که ره بر خویش هم بستی تو مارا تو می پنداشتی چون چند روزی مرا ماقبل تر زو دیده بودی شدستی مالک سرقفلی ما نباشد هیچ سهمی آن یکی را.indd 86 14/09/
87 از هر دری 87 دلبر نامه چنین بودت نظر ای یار سویم بس است این یا که دنبالش بگویم اگر چه کاسبی ب د پیشه ی من به بقالی و چغالی ولیکن نبودم من ز اول چون تو کاسب که باشم بر امور دل محاسب مرا یک رای بود و جز یکی نیست که عشق ای دلبر من زورکی نیست! همی گفتم که بین ما سه تایی بباید بسط یابد آشنایی ولی آنهم منظم نی به تاخیر که این تاخیر حاصل می دهد دیر پس از بگذشتن چنیدین صباحی شود معلوم خود خواهی نخواهی که از چار حاصل این انس موعود کدامین می رسد آخر به مقصود تو یا او یا دو تا یا هیچیک را شود تکلیف روشن نیز برما.indd 87 14/09/
88 از هر دری 88 دلبر نامه ولی کردی خراب این طرح ساده خدا مرگت دهد ای پر افاده! * کنون آمد به پایان این حکایات ولی بشنو از این قول و روایات یکی را کو ب و د بس تازه و داغ که در اطراف و در اکناف و آفاق پس از سیری که کردم در پی یار مرا آورد مرغ بخت این بار به سوی النه سیمین عذاری خطا گفتم به قصر شهریاری ورا سیما بدی نام و نشانه مرا تعمیر ضبط او بهانه! سخن کردم زمانی بهرتان نقل ز مکر چرخ و جنگ عشق با عقل بلی اکنون درون قصه ی ما بسی این رزمگه دارد تماشا ندانم عاقبت چونست اکنون همی بینم که دل خونست اکنون.indd 88 14/09/
89 از هر دری 89 دلبر نامه ز دست عقل و تدبیر و تمیزش ز ایرادات بس باریک و ریزش بدینسان عقل هم باشد نه خوشدل ز القیدی و کجرفتاری دل خالصه بین آنها جنگ باشد به دست هر دوتاشان سنگ باشد گرفته مغز یکدیگر نشانه که دیگر طاقتی در هیچیک نه جناب عقل فرماید به سختی که ای دل تا به کی اینگونه مستی بیا یکدم بکن فکر سرانجام میفکن اینچنین خود را تو در دام حساب زندگی بر سال و ماه است نه زن مانند جوراب و کاله است که هرگه زد دلت را در بیاری روی بازار و نوع دیگر آری! برای زن گرفتن صد حساب است نه زن همچون یکی تنگ شراب است.indd 89 14/09/
90 از هر دری 90 دلبر نامه که نوشی بیدرنگ و مست گردی سپس غافل ز هر چه هست گردی همی سنش نگر هم قد و باالش همی باالتر از آن خوی و آراش همین اندازه کو یاری ملیح است اگر افتد پسند تو قبیح است! حسابی کن تو بر ده سال دیگر که باشد باز آیا بر تو دلبر و یا دیگر ندارد شور و حالی که اهلیلت به اهلیلش بمالی! نگه کن کو هنر را دوست دارد چو خون در رگ چو رگ در پوست دارد و یا او را بود تنها عالقه به فرش و تخت و کفگیر و مالقه! و یا بر عمه اش گردد دلش تنگ سر آن نیز هر دم با تو در جنگ! عزیز من هوس مال دو روز است ولی زان بعد سال و ماه و روز است.indd 90 14/09/
91 از هر دری 91 دلبر نامه که او باشد وبال گردن تو به تا روز وفات و مردن تو تو گیری سهل این امر خطیرا زما گفتن تو خواهی پند گیرا و یا بر راه خود رو وآنچه دیدی ز ما نبود گنه کز خویش دیدی! * چو عقل اینگونه بر دل کرد اتمام بدینسان جمله حجت ها سر انجام دل اندر سینه قدری جا به جا شد سپس از خون لبالب خورد و پاشد بسی افروخته چون شیر زخمی خطابش عقل ب د غران و اخمی که ای بیدادگر بس کن تو پندت که خیری نیست بر ما جز گزندت بسی این ساز ها را من شنیدم بسی ناکامی از دستت کشیدم ز بس خون در گلو کردم ز تاخیر من از بی دلبری گشتم کنون پیر.indd 91 14/09/
92 از هر دری 92 دلبر نامه ز بس در انتظار... نشسته است بهوت ما دگر افسرده گشته است! بسی تیر مالمتها روانه به ما شد از زمین و از زمانه ندارم من دگر طاقت نه طاعت ز دستت کرد خواهم من شکایت هر آندم کردم آهنگ نگاری به صد شوق و به صد امیدواری زبس خواندی به گوشم آیه ی یأس که گشتم منفعل از پای تا رأس مرا هر روز و شب اغوا نمودی در محنت به روی ما گشودی تو عمرم عاقبت بر باد دادی ز بس از»عاقبت«فریاد دادی! نخواهم خورد دیگر من فریبت کنم از طاعت خود بی نصیبت روم من سوی آن یار پریرو نمایم بعد از این من طاعت از او!.indd 92 14/09/
93 از هر دری 93 دلبر نامه دگر نبو د مرا با چون تو کاری چو یک ملیون دالیل هم بیاری یکی هم زآن میانه کارگر نیست که مرغ دل به جز فکر سفر نیست چو بشنید این سخن ها عقل دانا به زیر لب همی گفتی به نجوا هدر شد آنچه بر دل یاد دادم دلم را این سفر بر باد دادم! * کنون چندی بگویم زآن پریرو همی از ماجرای دیدن او چو کردم ضبط او تعمیر بنده سوی کویش نمودم چاق دنده! چنان پرواز بودش چابک و مست تو گویی کاین عقاب و نی ژیانست! خالصه سوی قصر شه رسیدم بتی دیدم ولی بشنو چه دیدم مهی خفته میان شام گیسو ولیکن بود بابایش چو لولو!.indd 93 14/09/
94 از هر دری 94 دلبر نامه بتی همتای حوران بهشتی خرامان هر طرف مانند کشتی! بسی زیباتر از هر نوعروسی ب دی در رفت و آمد چون خروسی! بتی تو دل برو مانند چاقو تنش هم نرم بودی چون پر قو دهانش گر چه یک قدری گشادا وگر چه دست و پایش چون مدادا! ولی شکر لب و شیرین زبان بود نمک از گونه های او روان بود زبانم الل بنده ناچشیدم فقط از ظاهرش اینگونه دیدم! ب و د سنش به ضرب هفت و چاری ولی زین ماجرا پروا چه داری شراب ار مان د سالی و مهی بیش بیفزاید بسی گیرایی خویش! چنین بود آن مه زیبا شمایل که دل گردید بر او سخت مایل.indd 94 14/09/
95 از هر دری 95 دلبر نامه چو دست از کار و بار ضبط شستیم پس آنگه رفته و بیرون نشستیم پدر را طاس بودی اندکی سر به مانند سرین اشتر گر! بسی چون گرگ دیدم هیئت او تعجب بودم از جدیت او چنان داد سخن دادی ز هر در که گوشم داشت میشد بیگمان کر اگرچه گوش ما بر او نبودی به فکر آن پری مشغول بودی! نگاهم بود با دکتر ولی دل کمی آنسوی تر ز او داشت منزل مرا آرامشی کی بود آنجا چو طفلی که فراوان خورده حلوا ب دم در پیچ و تاب و اضطرابی که میگشتم پی لیوان آبی! گهی دستم نمکدان می گرفتم گهی ضرب از دو پایم می شنفتم.indd 95 14/09/
96 از هر دری 96 دلبر نامه گهی دستم به روی هم نهادی زمانی باز می کردم که عادی نماید حالت و رفتار بنده نگردم نزد یاران سرفکنده ولی ب د پوشش این بر آتش دل که ما را یار بود اندر مقابل! زمانی هم به سعی و جهد بسیار نگاهی می نمودم بر رخ یار ولی دیدم که آن مه روی دلبر همی از ما ندارد وضع بهتر! وجودش دائما در پیچ و تاب است ز سوز آتشی در التهاب است نگاهش بر نمیدارد ز رویم نشسته ملتهب در روبرویم مرا میدان مغناطیسی او نمی بگذاشت گیرم روی از او همی بگرفتمی نبضش من از دور بدیدم می زند بس تند و پر شور.indd 96 14/09/
97 از هر دری 97 دلبر نامه به قلبش هم نظر کردم ز سیمای نبودی در درون سینه اش جای چو مرغی کو قفس آید بدو تنگ زند سر بر در و دیوار و بر سنگ چنان زد بال و پر با بیقراری که دیوار قفس بشکست باری وز آنجا چون خدنگی از کمانه به سوی قلب ما گشتی روانه بدینسان هم دلم را غرق خون کرد هم عقلم غرق در بحر جنون کرد ولی گویم شما را که عاقبت جنگ میان عشق و عقل بیش فرهنگ چنان باال گرفتی کاین دو خصمان بهم آویختندی از گریبان به قصد یک دوئل بودند آن دو که یا جای من است این جسم یا تو در این هنگامه ب د کان ماه آمد به صید عقل و دل همراه آمد.indd 97 14/09/
98 از هر دری 98 دلبر نامه به یکدم صلح شد بین دو تاشان نهادندی به یکسو جنگهاشان شدندی هر دو مدهوش جمالش گرفتندی خبر روز وصالش کنونم عقل و دل در انتظارند خبر آرید یاران بیقرارند! *** بند سیاسی شنیدم نیز دارد راست خویی* اگر قولی دهی جایی نگویی بگویم از برایت داستانی که شرح ماجرا از آن بخوانی شنیدستی که روزی باغداری چو بر می گشت از کار صحاری * گرایش به فداییان اکثریت.indd 98 14/09/
99 از هر دری 99 دلبر نامه به باغ اندر سه دزد بی هنر را یکی سید دگر شخصی و مال بدید و رهسپر شد سوی آنان دهد تا او سزای آن پلیدان سالمی و علیکی کرد و گفتا که باشد باغ سهم شیخ و مال ولی این مردک بیعار و گنده چه می گوید درون باغ بنده خالصه کرد بس این حیله تاثیر نمودند آندو هم این شخص تکفیر مر او را بر درختی سخت بستند از او دست و سر و سینه شکستند پس آنگه نوبت آمد دومی را همان مالی تزویز و دنی را سپس هم سومی را یک به یک بست از آنها هم سر و هم دست بشکست! حکایت زنده شد در ملک ما باز چو گردید انقالب فجر آغاز.indd 99 14/09/
100 از هر دری 100 دلبر نامه نخست آنها که ملک ما خریدند بسی گردنکشان در صحنه دیدند پس از آنی که نشریات بستند قدم ها و قلم ها را شکستند شدند اندر خیال انهدامی مبادا باز در گیرد قیامی ولی دیدند بس کاریست مشکل که با»هر سه«* در آویزند یک دل نخست از سومی آغاز کردند بسی مضمون کهنه ساز کردند که اینها این چنینند و چنانند فالنند و فالنند و فالنند! ولی بر»آن دو«کمتر فحش دادند گهی هم سوی خود با مکر خواندند ز اول بود خر»مالی روسی«ولی خر شد»دگر«هم با خروسی! * اول حزب توده دوم فداییان اکثریت سوم مجاهدین و نیروهای چپ.indd /09/
101 از هر دری 101 دلبر نامه فراهم بود اکنون بر خلیفه شرایط بهر اعمال سخیفه! پس آنگه»سومی«را غرق خون کرد دو دیگر را بسی خار و زبون کرد که میگفتندی آن ایام تکبیر برای آن فتوحات جهانگیر! چو شد زین خصم بس راحت خیالش به عزم صید»مال«گشت کارش نخست آورد ایراد فراوان که اینها نوکر روسند و ایران نباشد طعمه بهر همچو گرگی که خود هستیم ما گرگ بزرگی! سپس شد حمله ور کم کم به مال گرفت و کرد توی کوزه یکجا از آن پس گشت رای راست خویان نه هست این انقالب و هست طوفان! دوباره یک حکایت آمدم یاد ز موری کو همی از تندی باد.indd /09/
102 از هر دری 102 دلبر نامه درون چاله ای آب اوفتادی همی فریاد می کردی و دادی که دنیا غرق شد افسوس افسوس بباید رفت اکنون جانب روس! جهان در نزدشان زیر و زبر شد چو مال سوی کوزه رهسپر شد! * ولی بشنو سخن از منشاء راست که با تو فاش گویم بی کم و کاست چو کرد این انقالب ما فروکش چو پیدا شد بساط ظلم مدهش فزونی یافت تردید و تزلزل میان چند تن نادان و بز دل - که اکنون دوره خود دوران کشت است چرا کین سرزمین اکنون بهشت است - کنون بند حسابی ج و دال است که غیر از آن به گ رد ما وبال است - بباید رفت سوی جبهه در جنگ که تا بیرون کنیم این خصم الدنگ.indd /09/
103 از هر دری 103 دلبر نامه - نباید کرد با دولت درشتی چو دولت می شود بهر تو پشتی - نباید گفت کان مالی روسی بود گه زرد و قرمز گاه طوسی! بدین اندرزهای جاهالنه گروهی را نمودندی روان بسوی»راست«وانگه چاره دیدند»نود رای موافق آفریدند«! نمی دانم نود ب د بیش یا کم کز ایشان اکثریت شد فراهم»بر این جمعیت مرعوب گه کار«نگهدار ابن فرخ شد علمدار! * اال ای راست خو که اکنون تو خامی ز من بشنو کنون شیرین کالمی که راه راست را مقصد بهشت است تو دانی حالت آنجا چه زشت است پر از مال و شیخ و مومناتا همه در حال تکبیر و صالتا.indd /09/
104 از هر دری 104 دلبر نامه بیا کج کن رهت سوی جهنم که تا ما متصل گردیم با هم به دوزخ کان سرای آتشین است که آتش بهر ما بس دلنشین است که از سرمای سوزان گشته ام سیر خدایا آتشم بر جسم و جان گیر! ***.indd /09/
105 لباب الباب.indd /09/
106 لباب الباب دانمارک آوریل ۲۰۱۳ تحریر الحقیر الحمید ولتدینی فی قرون المتحجر الوسطیه فی وصف الحال المجالس الواعظین والرجال دام الضالله فی مملکت الدانیمارکیه فی الباب الهمیووالپتی ۱ گر همیوپتی درد تو درمان ندهد یا معجزهاش رنج تو سامان ندهد لب گاز بگیر و با کسی راز مگو همراز خبر ز راز پنهان ندهد! ۲ با همیوپتی مرا نباشد کاری وز درمانش مرا امید یاری بیماری من عشق و دوایش معشوق از آب روان کجا برآید کاری! ۳ این همیوپتی دل مرا خون کرده لیلی شده و مرا چو مجنون کرده خواهم که طالق داد دکتر ین سن چون این پاپتی دردامو درمون کرده!.indd /09/
107 از هر دری 107 لباب الباب ۴ آنقد ر چاخان کردی و گفتی بیراه کز چاله درآمدیم و رفتیم به چاه! با همیوپتی مصاف نتوان کردن آن به که حمید کم کنی ناله و آه! * فی الباب الخرافات العلمیه ۵ رمالی ما پایه ی علمی دارد! زان روی محصالن نمی آزارد مملو ز کوانتم است و موج و فرکانس یک عالمه ایکس و آی هندی دارد! ۶ گفتی که تو خود چو تلفن همراهی از هاله ی خود موج فرستی گاهی اما تو نگفتی ز کدامین آنتن این سلسله ی موج نمایی راهی! ۷ ای دوست مرا تو پاک موجی کردی مانند غبار خاک موجی کردی گفتی تو زبس حدیث موج و فرکانس این عاشق سینه چاک موجی کردی!.indd /09/
108 از هر دری 108 لباب الباب ۸ از علم فضا گرفته تا پخت غذا در طب و نجوم و حکمت و فقه و کذا من مدرک دکترا هف هش تا دارم باور نکنی قسم خورم من به خدا! ۹ مشتی ابله بی خبر از راز نهان انگشت تحیر بگرفته به دهان زان الف که می زنی ز موج و فرکانس زان یاوه که آری ز کوانتم به زبان! * فی الباب الحکمت االشراق والشرقیه ۱۰ از ملک پریدیم به باغ ملکوت جستیم از آنجا به دیار جبروت چون کارک ارتقاع باال بگرفت گشتیم همه غرق به بحر هپروت! ۱۱ کم گو سخن از فلسفه و حکمت شرق یکدم بنگر به تلفن و تبلت و برق! طیاره شوی سوار و گویی مهمل چت میکنی اما شده در سفسطه غرق!.indd /09/
109 از هر دری 109 لباب الباب ۱۲ از معجزه ی صوفی ما سودی کو وز روزنه خانه ی ما دودی کو ملیونها تن اسیر فقر و نیرنگ از حکمت اشراق تو بهبودی کو! ۱۳ روحانی و اسپریچوالم بنده در حکمت و علم بی مثالم بنده پی اچ دی عرفان و تصوف دارم با زاهد و شیخ هم جوالم بنده ۱۴ ای شیخ مگو که عارف و آگاهی والله که بی دانشی و گمراهی علم تو حدیث عهد بوق است و دروغ بانگ تو دهد خبر که قعر چاهی! * فی الباب الفضایل الدروغ ۱۵. استاد گویی چو دروغ پربها باید گفت با شاخ و دم و رنگ و جال باید گفت تکرار نمود و بال و پر باید داد با لحن خوش و بانگ رسا باید گفت!.indd /09/
110 از هر دری 110 لباب الباب ۱۶. شاگرد گویی چو دروغ در خفا باید گفت با لکنت و با حجب و حیا باید گفت با بیم و هراس و دست و پا گم کرده مغلوط و شکسته دست و پا باید گفت! * فی الباب العشق! ۱۷ ای دوست همه بود و نبودم از توست ذرات کوانتم وجودم از توست موج نگهت دلم کند زیر و زبر گویی فرکانس تار و پودم از توست! ***.indd /09/
111 پلنگ انهم دانمارک مای ۲۰۱۵.indd 1 15/09/
112 از هر دری 2 پلنگ نامه کنار بیشه ای دیدم پلنگی پلنگ خوشگل و ناز و ملنگی دو چشمونش مثال چشم آهو چه ابرویی چه رخسار قشنگی! پلنگ کوه و این سان خوش ادایی گوزن دشت و اینسان خودنمایی تو ای وحشی صفت چشمان فرو بند! ندارم طاقت این دلربایی! دو چشمونت گل باغ بهاره چو لبخند شکوفه بیقراره نخند اینقدر با چشمان شوخت! مگر دل بردن از من خنده داره! دو چشمون تو چون آتشفشونه پر از شادابی و گرمای جونه دو گوی شعله ور در جنگل شب دو خورشید شفق در آسمونه.indd 2 15/09/
113 از هر دری 3 پلنگ نامه تویی آهوی وحشی یا پلنگی و یا جادوگری خوش آب و رنگی دو چشمون فسونکارت مبادا بکوبد شیشه عمرم به سنگی دو چشمونت چو آتشگاه زرتشت درونش هیمه های پشت در پشت شرار و سرخی این آتش مست دل ما را زگرمای هوس کشت! دو چشمون تو دریایی خروشان عمیق و وحشی و پرموج و طوفان دل بیچاره ما غرق شد غرق در این دریای سحرآمیز و رقصان تویی آهوی وحشی من پلنگم بیا داری اگر جرات به جنگم! دو چشمون ترا با چنگ و دندون ببوسم من اگر افتی به چنگم! چه لبخندی به چشمانت نشسته! چه عشقی در دل آن نقش بسته! چه گرمایی چه جادویی چه مهری دل بیچاره ما را شکسته!.indd 3 15/09/
114 از هر دری 4 پلنگ نامه دو چشمونت ز ساز و نغمه سرشار دو چشمون تو از لبخند پر بار لبالب از نشاط و زندگانی دو چشمونت دلم را کرده بیمار! پلنگی»چشم آهو«برده هوشم ز عشقش روز و شب اندر خروشم مرا در خواب و بیداری کند مست شب و روز از خیالش باده نوشم! دو چشمونت مرا دیوونه کرده اسیر باده و میخونه کرده دو تا خورشید سوزان در دل کوه خدایا خونه مو ویرونه کرده! دو چشمونت ولی اما چه گویم نشسته روز و شب در روبرویم! عجب دردی است خاطر خواهی ما دو چشمت گیر کرده در گلویم! من بیچاره صید یک پلنگم گرفته چار چنگولی به چنگم بسی ما را خوش آید زین اسیری همی ترسم که ناگه وارهندم!.indd 4 15/09/
115 از هر دری 5 پلنگ نامه ز سودای تو بیدارم شب و روز به چشمونت گرفتارم شب و روز به کوه و بیشه دنبال پلنگی شده آوارگی کارم شب و روز! دو تا آتشکده در جنگلی تار دل ما را عجب کرده گرفتار نخند ای بی مروت بر دل من دو چشمون تو از حد برده آزار! چه شیرین است صید دام بودن به چنگال پلنگی رام بودن چه خوش گر خون ما ریزد پلنگی خوشا مارا چنین فرجام بودن! فتاده جنگ در بین پلنگان پلنگ شعر ما را جمله خواهان! یکی گوید که دندان منست این یکی گوید که چشمان منست آن! دلم کم کم هوای یار کرده هوای بوسه دلدار کرده ولی چون یار ما»وحشی پلنگی«است هراسانم از این کردار کرده!.indd 5 15/09/
116 از هر دری 6 پلنگ نامه پایان تراژیک پلنگنامه! شدم زخمی ز دندان پلنگی رفیقان مرهمی یاران سرنگی! فریبم داد چشمان فریباش ندانستم که دارد خوی جنگی! مرا وقتی پلنگی گاز گیرد بسی با عشوه و با ناز گیرد ولی این مرتبه خون از لبم ریخت چو آمد بوسه ام را باز گیرد! ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بود بر گوسپندان حمید آمد نکویی پیشه سازد نشاید نیکویی بر مستمندان! ***.indd 6 15/09/
117 رپی رو.indd /09/
118 پری رو تهران )۱۹۸۳( ۱۳۶۲.indd /09/
119 از هر دری 119 پری رو پری رویی پری خویی پری زاد دل ویران ما را داد بر باد پری وار آمد و دل کرد غارت پری سان شد ز کف ای داد و بیداد! به باغ خرمی در پیش آبی پریچهری و شعری و کتابی به سر سودا به دل آتش به لب سوز ز گردون هم نمی آید جوابی! کنار یار و حسرت در تن من کنار آب و سوزان خرمن من چه سودی می برد این چرخ گردون که ریزد خون دل بر دامن من! ز آب دیدگان بر آتش دل.indd /09/
120 از هر دری 120 پری رو زنم آبی و خیزد دود از دل مالمت می کنم دل را شب و روز مالمت را نباشد هیچ حاصل! نشسته تا سحر بیدار امشب دلم دارد هوای یار امشب نه او آید نه پای رفتنم هست فغان از چرخ ال کردار امشب! چرا عشق پریرویان گناهه چرا عاشق همیشه روسیاهه چرا از عشق شیرین سهم فرهاد فقط اشک و غم و فریا د و آهه کند کی درک سرو پای بسته دل آزاده ای در خون نشسته مگر در خواب بینم کان پریروی قفس بشکسته و از بند رسته! بگفتم با طبیبی راز پنهان وزو پنهان نکردم چشم گریان سر هر بند بگرفت و به من گفت همین باشد عالج عشق سوزان! شراب ار ماند سالی و مهی بیش.indd /09/
121 از هر دری 121 پری رو بیفزاید بسی گیرایی خویش خوشا نوشیدن از جام لبانت که نانوشیده می مستم من از پیش گنه کارم گنه کارم گنه کار ز عاشق کی بر آید جز گنه کار از آن بال و پر پروانه سوزد که از عشقش رسد بر شمع آزار»عزیزم«گفتی و جان و دلم سوخت ز»جانم«گفتنت جانم بر افروخت از آن»می بوسمت«ه ر ی دلم ریخت لبانت را تو گویی بر لبم دوخت! فدای آن لبان شکرینت فدای چشمهای آذرینت فدای دست و پاهای بلورت فدای سینه های مرمرینت تویی ناز و تویی ناز و تویی ناز تویی کفتر تویی آهو منم باز اگر افتی به چنگم آهوی من ببوسم سینه ات نازت کنم ناز فدای دامن کوتات بشم من.indd /09/
122 از هر دری 122 پری رو فدای شوخی چشمات بشم من فدای پاشنه باال بلندت فدای گرمی لبهات بشم من هوس کردم که من گازت بگیرم رها گردانم و بازت بگیرم هوس کردم ز بس ناز و ملنگی که من یک بوسه از نازت بگیرم دلم تنگه برای دیدن تو برای دیدن و بوسیدن تو دلم می خواد در آغوشت بگیرم ببینم همچو گل خندیدن تو بخوابم حافظ آمد دوش و گفتا که هستم دل گران از دست سیما ز من پرسید آن شب یک سوالی جوابی دادمش نشنید اما! کجایی تا شوم گرم از چراغت بچینم میوۀ شیرین ز باغت کجایی تا در آغوشت بگیرم بگیرم بوسه از لبهای داغت شتر در خواب بیند پنبه دانه.indd /09/
123 از هر دری 123 پری رو گهی لف لف خورد گه دانه دانه تو هم آیی به خوابم هر شب و روز خورم شهد از لبانت عاشقانه! مه ناز منی با من مکن ناز هم آواز منی با من بزن ساز منم دیوانه ات با من مکن قهر تو همراز منی با من بگو راز به زیر دوش یادی هم زما کن زمانی لیف و صابون را رهاکن نوازش کن تو ناز و سینه هایت ولی اینکار را با یاد ما کن! ترا می خواهم اما لخت و عریان چو حوا در لباس مهر پنهان چنان خواهم در آغوشت فشارم که جیغت بشنود یوسف به کنعان! ترا می خواهم اما زیر چادر به زیر چارقد و روبند و چاخشور نخواهم بوسه از لبهای داغت اگرچه گیرد از عشقت دلم گ ر! چو شاهین بال و پر گر داشتم من.indd /09/
124 از هر دری 124 پری رو ترا چون آهویی برداشتم من به اوج کوهها پر می کشیدم چو یاری چون تو در بر داشتم من میان کوهساران کنج غاری تو و جام شرابی و سه تاری تو دست افشان و من اندر ترنم چه فرخنده دمی وه روزگاری! تویی خوشبو تر از بوی بهاران تو زیباتر ز دشت الله زاران تویی پر مهر تر از مهر و از ماه دریغا بی تو گشتن روزگاران! ***.indd /09/
125 ماه بانو ژانویه ۲۰۱۵ چه خواندی خوش سرودی ماه بانو غم از دلها زدودی ماه بانو به آواز خوش و با نغمه ی ساز دل ما را ربودی ماه بانو طلسم شادی و دل زندگی را به آوازی گشودی ماه بانو درخشیدی چو ماه چارده باز چو در دلها غنودی ماه بانو به افسونت تو بردی دل ز خلقی چه افسونکار بودی ماه بانو نوایت الی الی مادرانه پر از اسرار بودی ماه بانو.indd /09/
126 از هر دری 126 ماه بانو به چشم مهربانان همچو طاووس در این گلزار بودی ماه بانو ولی افسوس در چشم حریفان تو همچون خار بودی ماه بانو ز جور خار گل پربار گردد چو گل پربار بودی ماه بانو برد رشک از تو ابراهیم و داود چه شیرینکار بودی ماه بانو درخشانی درخشان کرد رویت پدر را یار بودی ماه بانو بماند تا ابد پاینده نامت که مردم دار بودی ماه بانو ***.indd /09/
127 بهاران مارس ۲۰۱۴ بهار آمد گل آمد گل به گلدان کرده ای یا نه لبت خندان چو گل و اندوه پنهان کرده ای یا نه سر آمد موسم تاریکی و سرما و دلسردی زمستان رفت دل گرم از بهاران کرده ای یا نه رسید ایام شادی نغمه خوانی عشق ورزیدن به رسم عاشقی»این مشکل آسان«کرده ای یا نه اگر بار غباری بر دلت از جور یاران است دمی»خانه تکانی«در دل و جان کرده ای یا نه دلت تنگ است می دانم غریبی درد جانسوزی است ولی یادی ز یارانت در ایران کرده ای یا نه - که ممنوع است بر آنان لب خندان تن رقصان از این جور خزان سر درگریبان کرده ای یا نه.indd /09/
128 از هر دری 128 بهاران به کف برگیر جام می بنوش از بهر آزادی دمی یادی ز»سرمای زمستان«کرده ای یا نه بهار آمد به مهر دوستان بگشای آغوشت به عزم عاشقی با خویش پیمان کرده ای یا نه اگر از سنگ گل روید دل چون سنگ شرمش باد! دمی فکر شکفتن در بهاران کرده ای یا نه حمید از عشق خوبان کی توانی شست دست و دل به پیری عزم بر وصل جوانان کرده ای یا نه ***.indd /09/
129 دلباخته سپتامبر ۲۰۱۱ بخشی از این شعر متن ترانه ای در آواز اصفهان است مهر است اندر آسمان راهی بسوی بیکران یا پرتو رخسار تو ماراست گرمای جهان ماه است با برق نگه رخشنده در شام سیه یا شام گیسوی تو بر ماه رخ تو میزبان ای مهر و ماه من بیا سلطان و شاه من بیا ای جان پناه من بیا ای مه جبین ای مهربان! مسحور روی و موی تو ره کرده گم در کوی تو یغما دلش ز آهوی تو مدهوش و مست و بی نشان مهرت دریغ از ما مکن ای پادشاه مرحمت آزاده کن مارا زغم ای ایزد آزادگان ما را به گیتی نور تو رنگ و نوا ی و شور تو یزدان و شاه و حور تو مارا تویی آرام جان.indd /09/
130 از هر دری 130 دلباخته الصبرو مفتاح الفرج بر گر ده ام باری است کج طاق است ولله طاقتم جانم بده یا جان ستان! مارا کجا و پا و سر ره گر رود بر کوی تو یکپارچه بالیم و پر مرغیم سویت پرزنان! ای خوشنواتر از هزار ای خوشتر از گل دربهار ای خوبتر از صدهزار ای زینت هر گلس تان محرم به راز ما تویی راز و نیاز ما تویی یار فراز ما تویی ما را ببر زی آسمان ای عشق جانم سوختی تب در دلم افروختی و آخر زبانم دوختی تا کی من و آه و فغان مطرب بزن آن ساز را راهی گشا آن راز را یک یک برون از پرده کن معلوم کن با صد زبان باشد که گردد بر مال این سر بنیان سوز ما واین عاشق مجنون شود هر سوی رسوای جهان! مستیم و هستیم ای صنم رستیم و هستیم ای صنم یکباره جستیم ای صنم ما از حصار عاقالن می گرچه مستی آورد ره سوی هستی آورد یک جام درکش تاشود م لک جهان بر تو عیان.indd /09/
131 از هر دری 131 دلباخته عالم ز عشق آمد برون عالم نگردد واژگون از عشق جانسوز من و آغوش گرم عاشقان مارا ز سلطانی است بس رامش به باغ سینه ات یک بوسه از لعل لبت مارا کند شاه جهان ای دلبر طناز من ای نازنین همراز من بگشای در بگشای بر بر در نشسته میهمان! مقصود جان ما تویی روح و روان ما تویی یعنی که آن ما تویی ما را مگو چون و چنان! کردیم باری مختصر سوز دل و سودای سر بی بیم از نفع و ضرر بی باک از سود و زیان محکوم زندان تو بر رای تو گردن می نهد یا خون او می ریز یا مهرت به او کن ارمغان! ***.indd /09/
132 از هر دری 132 گوساله گوساهل ژانویه ۲۰۱۰ غداره کش رهبر آن مردک رجاله خوان د همه مردم را بزغاله و گوساله! این شیخک می ت خور از توبره وز آخور امروز کند غ رغ ر همچون سگ چمخاله! این شیخ خراسانی این مردکۀ جانی امروز خورد نان از این زوزه و سگناله این نایبک رهبر این کره االغ خر این مردکۀ عنتر این احمق گوساله گشته است فراموشش کز دولت این مردم امروز زند جفتک عرعر کند و ناله امروز نشستی تو بر زور و زر و ثروت از لطف همین ملت ای شیخک دالله! ورنه نبدت هرگز بی همت این مردم جز خیل شپش دمخور در کنج حرمغاله.indd /09/
133 از هر دری 133 گوساله یاد آر زمانی را بودی تو یکی مسکین در صحن حرم یا گور بیچاره و خلواره خواندی تو یکی روضه تا پول سیاهی را آری به کف و مالی تا بر شکمت ماله ک شتی تو امامان را هر روز هزاران بار عباس و حسین از شمر دنباله به دنباله امروز شدی نایب بر شمر زمان»رهبر«خوانی تو کنون مردم بزغاله و گوساله یاد آر زمانی را در فیضیه و مکتب دادی تو ز بس از پس کونت شده چون گاله یاد آر همین دیروز کز جنبش این مردم ریدید همه بر خود حیران شده و واله دیدید که ملیونها فریاد بر آوردند تا اصل والیت را در پای کنندا له کشتید جوانان را از وحشت مرگ خود با اسلحه و چاقو با خود رو و نقاله همچون مغوالن کردید بر دختر و زن حمله کردید روان بس خون با آلت قتاله.indd /09/
134 از هر دری 134 گوساله کردید ز چندان ظلم چشم همه را پر خون کردید ز چندان جور چشم همه پر ژاله بس رفت عزیز از کف با حکم فقیه و شیخ بس داغ به دل بنشست زین ظلمت سی ساله فرداست کزین اظالم نابود شود ظالم فرداست کزان خونها بر دشت دمد الله فرداست که بر گردن بینی تو طناب دار ای شیخک جفتک زن ای مردک رجاله حاال تو بگو بامن گوساله تویی یا من ای آنکه شرف دارد بر همچو تو گوساله! آن مردکۀ محمود دیدی که نبردی سود خوان د خس و خاشاکم بر گرد رخش هاله! امروز تو خواهی کرد تقلید ز بوزینه خواهی که شود او بر ماتحت تو پ رگاله من نه خس و خاشاکم نه آنچه تو فرمایی ای مفتی هرجایی ای شیخک دالله من ملت آزادم زین روست که فریادم برده است ز چشمت خواب کرده است ترا واله.indd /09/
135 از هر دری 135 گوساله از پا ننشینم من تا آنکه روی در گور ای مظهر استبداد ای روبه رماله ده قرن بجنگیدم با زهد و ریای تو با ظلمت دین تو وآن مذهب قتاله سی سال دگر بگذشت طولی نکشد کآخر بر خاک سیه افتی در چاه و یا چاله فردا که بهار آید صدغنچه به بار آید ای مضحکه شرمت باد زآن دشت پراز الله! ***.indd /09/
136 شیرین ادا ژوئن ۲۰۰۹ وه چه شیرین اداست این ملت دشمن کودتاست این ملت بعد سی سال ازپی حقش باز غران بپاست این ملت همچو مرغ سحر قفس شکند داد او بر هواست این ملت رای مارا بگیر پس ای دوست که ز رایش جداست این ملت نه فقط رای ماست سبز و سپید موجی از رنگهاست این ملت ای عدو شرم کن که خونین دل از توی بی حیاست این ملت.indd /09/
137 از هر دری 137 شیرین ادا خس و خاشاک نیست مردم ما گوهری پر بهاست این ملت زتقلب حیا کن ای زاهد خصم زهد و ریاست این ملت عصر عمامه و عبا طی شد عاصی از هر عباست این ملت نه ولی فقیه و نه محمود دشمن هر دوتاست این ملت بانگ الله و اکبرش برلب بر سر بامهاست این ملت باز هم در غم شهیدانش یکسره در عزاست این ملت دیدگان خونفشان و داغ به دل سوگوار»ندا«ست این ملت نفرت خلق زین جنایت ها وز پی خونبهاست این ملت گفته بودم دگر نخواهم دید که به میدان به پاست این ملت.indd /09/
138 از هر دری 138 شیرین ادا لیک دیدم غلط اگر نکنم خوبتر از خداست این ملت بر زمین خورد بار ها و هنوز باز بر روی پاست این ملت الله شد شرمگین زخون دلش دشتی از الله هاست این ملت چشمها پر ز اشک شادی گشت معدن اشکهاست این ملت برسان ای صبا سالم زما دلبر و یار ماست این ملت شود آیا ببینم آن روزی که ز غمها رهاست این ملت یار خوبم ز خانه بیرون آی که ترا همصداست این ملت بشکفد صدهزار گل با تو یاریت را سزاست این ملت عشق»فرهاد«شعله ور شد باز وه چه»شیرین«اداست این ملت!.indd /09/
139 غوغائله ژانویه ۲۰۰۴ غوغائله برپاست در ایران زپلشکی از حیله ی شورای نگهبان زپلشکی کرده است عدو رد صالحیت این قوم با تکیه به قانون و به قرآن زپلشکی در خانه ی ملت متحصن شده جمعی از جرگه ی اصالحگرایان زپلشکی تا داد خود از رهبر و شورا بستانند با اسلحه ی منطق و برهان زپلشکی آش است چنان شور که اصالحگرایان گشته همگی همدل و هم جان زپلشکی از خاتمی و دوم خردادی و نهضت تا ارمنی و گبر و مسلمان زپلشکی از مجلس و بازار و مکال و معمم تا خیل امیران و وزیران زپلشکی.indd /09/
140 از هر دری 140 غوغائله انگشت به دندان همه از یورش شورا وز موضع رهبر شده حیران زپلشکی اصالحگران را شده لبریز خ م صبر و امروز گرفته ره طغیان زپلشکی هر چند به دل دغدغه ی حفظ نظام است زین غائله انگیزه ی ایشان زپلشکی دارند به دل بیم که ویران شود از بیخ مجموعه ی این کاخ ستمران زپلشکی گیرند همی روزه و افطار نمایند با بامیه و سوپ و فسنجان زپلشکی تا حفظ نمایند صالحیت خود را از تهمت و تکفیر حریفان زپلشکی محتاط بگویند سخن تا که بگنجند در قالب جمهوری ایمان زپلشکی با اینهمه هستند همه در خور تحسین چون جربزه دارند به طغیان زپلشکی ب ا اینهمه هستند درین مرحله همراه با خلق ستمدیده ی ایران زپلشکی.indd /09/
141 از هر دری 141 غوغائله ایکاش ولی بار دگر خلق نگردد قربانی این خیل سخنران زپلشکی! یا ملت هالو نخورد گول دگر بار از خاتم اصالحگرایان زپلشکی حقا که فریباست جمال و سکناتش مردی است دمکرات و سخندان زپلشکی سیمای فریبنده و لبخند ملیحش انزال کند مرد مسلمان زپلشکی! خوردیم بسی گول ز آزادگی او در دوم خرداد و پس از آن زپلشکی دیدیم سگ زرد بسی به ز شغال است دادیم به او رای فراوان زپلشکی اما همه اش سازش و کرنش به والیت ولله شدم بنده پشیمان زپلشکی! الکن سخن از مفسده ی شیخ کذا بود سر دسته ی شورای نگهبان زپلشکی مالید صالحیت مردم به در خیک با گرز بشد وارد میدان زپلشکی.indd /09/
142 از هر دری 142 غوغائله شورا نتوان گفت نگهبان نتوان خواند قومی که زند تهمت و بهتان زپلشکی غربال شود ملت بیچاره به کر ات تا هشت هزاری شود اعالن زپلشکی زین جمع شود باز به شمشیر فقاهت نیم دگری شقه و داغان زپلشکی حقا که شهنشاهی اصحاب قجر بود بهتر ز دمکراسی شیخان زپلشکی حقا که به جمهوری اسالم نباشد صالحتر و مومن تر از ایشان زپلشکی گر بار دگر بنده دهم رای بالشک )از بهر وکیالن و وزیران زپلشکی ) مصباح کنم رهبر و مال حسنی را در مجلس شورا بنهم هان زپلشکی! * ای ملت با حال چه خوردید که یک قرن خوابید و خمارید بدینسان زپلشکی از نشئه درآیید و ببینید جهان را در قرن فالن و دم بهمان زپلشکی.indd /09/
143 از هر دری 143 غوغائله کفار کنون از مه و مریخ گذشتند ما در خم آزادی تنبان زپلشکی این دغدغه ولله روا نیست به یک قوم تنبان نسزد جور نگهبان زپلشکی بسپار به هر بنده خدایی که براند برعورت خود یکسره فرمان زپلشکی! از من شنوی راه همان کشف حجابست تا جلوه کند هر مه تابان زپلشکی الکن کند این بنده کمی پیشروی نیز تا مرز نمایاندن پستان زپلشکی! امروز نه یک قرن پس از ایرج و عارف چادر بکنم پیرن عثمان زپلشکی امروز سخن بر سر آن سیب و نقابیست کو را بچپانیده به زندان زپلشکی آن سیب بهشتی که پر از آب حیات است جوالنگه پیران و جوانان زپلشکی آن سیب که گر شیخ زند گاز بجنبد چون زلزله فیهاش به تنبان زپلشکی!.indd /09/
144 از هر دری 144 غوغائله باید شود از بند رها زودتر از دیر تا سیر کند چشم و دل و جان زپلشکی حقا که توان گفت که آزادی هر قوم شد تابع آزادی پستان زپلشکی منباب مثل سوئد و نروژ چو ببینی پستان شده از بند گریزان زپلشکی لیکن نه فسادی است نه فحشا و نه تریاک آنسان که رواج است در ایران زپلشکی فرهنگ و دمکراسی و تکنیک و تمدن اما به عوض هست فراوان زپلشکی باری به سرانجام رسید این سخن نغز نامم تو بنه»شازده مسلمان«زپلشکی! ***.indd /09/
145 سوگ ایران تابستان ۱۹۸۵ ای دیده از چه روست که گریان نمی شوی ای سینه از چه زار و پریشان نمی شوی ای اشک از چه شرم ز حالم نمی کنی چون سیل خون روانه به دامان نمی شوی ای شب چرا سیاهیت از حد برون نگشت ای صبح از چه چون شب تاران نمی شوی ای آفتاب شرم کن از تابش این زمان ابر سیاه از چه به میدان نمی شوی.indd /09/
146 از هر دری 146 سوگ ای چرخ سفله پرور ای دون نواز دون در حیرتم که یکسره ویران نمی شوی ما را دگر گذشت ز حد طاقت وجود ای دور عمر از چه به پایان نمی شوی ای بخت تیره از چه جزایم نمی دهی بر قلب ما چو خنجر بران نمی شوی هرگز دریغ نداشتی از ما عذاب و رنج اکنون چرا ز کینه دو چندان نمی شوی * پوشم ز غم کفن که سفر کرده یارمن برده است ماه من همه صبر و قرار من آن سفله گان نگر که چه آسوده کرده اند هموار راه مرگ من و انتحار من ای دل مگر که زردی رویم گواه نیست کز دیده خونفشان تو به طغیان نمی شوی * بگذشت روزگار من اندر غمی مدام خون جای می به ساغر ما بوده صبح و شام.indd /09/
147 از هر دری 147 سوگ تحقیر چرخ و خفت گیتی نصیب ما آری نگشت جز غم و حسرت مرا به کام باری چرا ز غصه هالکم نمی کنی ای چرخ زین درنگ پشیمان نمی شوی * اکنون دگر سراچه دل باز می کنم با های هوی گریه ام آغاز می کنم آتش ز سوز سینه بر افالک می زنم در وصف قهر و کینه سخن ساز می کنم در سوک خویش نعره مستانه می زنم تا کس نگویدم که تو درمان نمی شوی * درمان سوز و ساز من این سوز و سازهاست که آتش به خرمن ستم از این گداز هاست سوزم ز سوز پر شررم کاخ ظلم را که این زار زار گریه پر از سر و رازهاست رسوا کنم ز ناله ام ای چرخ دون ترا آنسان که جز نشانه عصیان نمی شوی *.indd /09/
148 از هر دری 148 سوگ همدرد من هزار هزاران بالکشند کز جور گونه گون همه در سوز و آتشند خواهند یافت ناله خود در فغان من وانگه چو یکصدا ز گلو نعره برکشند خواهند سوخت کاخ ستم را به لحظه ای ای دل در آن زمان چه غزلخوان نمی شوی! ***.indd /09/
149 وای از دست ز ن م دانمارک ۱۹۹۶ روز و شب ناله کنم آه کشم داد زنم وای از دست زنم نیست فریاد رسی تا که بپرسد محنم وای از دست زنم جور»شیرین«شده آنقدر که همچون»فرهاد«می زنم بر سر خود با تبر کوهکنم وای از دست زنم گشته نازل چو بالیی به سرم در غربت آنکه بایست طال ب د به جالی وطنم وای از دست زنم روز و شب غر زند و قهر کند یا دعوا که چرا بنده نه دربست به فرمان زنم! وای از دست زنم.indd /09/
150 از هر دری 150 وای از دست زنم مرد ساالری سابق شده زن ساالری بردگی می کشد از من به تقاص ک ه نم وای از دست زنم دائم آویخته شمشیر دموکلس به سرم که»طالقت دهم ار کج نگری بر رسنم«! وای از دست زنم شده ام بنده گروگان که دو طفل معصوم دارم و دل نتوانم که ز آنها بکنم وای از دست زنم دائما چون فقها دم زند از استقالل گشته آزادی این بنده شبیه وطنم! وای از دست زنم شده شرزه فمینیستی که بیندازد لنگ زن آزاده ی غربی شنود گر سخنم وای از دست زنم زن غربی به خدا نیست چنین مرد ستیز مرد غربی به خدا نیست چین خر که منم! وای از دست زنم.indd /09/
151 از هر دری 151 وای از دست زنم جان موال خورد این بنده کتک هر هفته مشت و وشگون و لگد سیلی و توی دهنم! وای از دست زنم بسکه داده است گریبان مرا چاک دگر نیست باقی به علی دکمه به یک پیرهنم! وای از دست زنم گشته اهلیل من افسرده ز بی مهری او بسکه تحریم نموده است شب و روز تنم! وای از دست زنم هر چه هم خدمت ایشان بکنی باز کم است که»طلبکار تو و جد و نیای تو منم«! وای از دست زنم باز با اینهمه جورش بکشم زیرا من داده قولی و روا نیست که زیرش بزنم! وای از دست زنم»شازده شنگول«ز بس دیده جفا گشته ملول دلبری کو ب ر د از دل غم و حسرت ز تنم! وای از دست زنم ***.indd /09/
152 سال نو تهران )۱۹۸۳( ۱۳۶۲ ای دلبر عزیزم فسنجون لذیذم دوای دردم دورت بگردم تو نوگل ناز منی تو غچه باز منی تو نازی و ملوسی تو مثل یک عروسی تو شیطونی بالیی تو نقره ای طالیی چشم سیاتو قربون.indd /09/
153 از هر دری 153 سال نو قند لباتو قربون اگر تو سال دیگه به چنگ من بیفتی یه لقمه خامت می کنم خوراک شامت می کنم لپاتو گاز می گیرم بوسه به ناز می گیرم سینه تو بالش می کنم ترا نوازش می کنم می بوسمت بی انتها پا تا به سر سر تا به پا اگر که طنازی کنی قایم موشک بازی کنی گربه می شم بهر شکار نمی ذارم کنی فرار می گیرمت به چنگم کمی باهات می جنگم گاز می گیرم گلوی تو.indd /09/
154 از هر دری 154 سال نو می خورم از هلوی تو زین رو به اون روت می کنم مثل یه گل بوت می کنم ورجه و وورجه می زنم تار و کمونچه می زنم ول می کنم فرار کنی منو حریص شکار کنی جست می زنم باز می گیرم از همه جات گاز می گیرم وقتی که نیمه جون شدی با من تو مهربون شدی می خورمت دو لپی نگی که به من نگفتی قرار ما همینه بخوای نخوایی اینه ناز کنی نازت می خرم به آسمونهات می برم می گیرمت از آسمون.indd /09/
155 از هر دری 155 سال نو با چنگول و با دندون کف پاتو با ناز می گیرم فلک چیه گاز میگیرم خون ز لبات می ریزم دوستت دارم عزیزم سال نوت به شادی بکن تو از ما یادی ***.indd /09/
156 اسمال آاق ایران )۱۹۸۳( ۱۳۶۲ اسمال آقا )دی دی دی دارام( دودول طال )دیم داری دام( عاشقتم )داری داری دام( زودی بیا )میای یا بیام ( * اگر بیای به شهرما به شهر بی همتای ما خونه رو چراغون می کنم چای توی فنجون می کنم.indd /09/
157 از هر دری 157 اسمال آقا سیبیالتو جارو می کنم پیش پاتو پارو می کنم یه حجله بر پا می کنم راس راسی غوغا می کنم تشک و بالش از پر قو تور حریر جام و سبو شراب و عود و اسفند قهوه و چایی و قند شام زفافت می برم ناز ترا من میخرم اول می رم دوش می گیرم )یکی دو تا هم موش می گیرم!( ترگل و ورگل که شدم مثل یه دسته گل شدم میام رقصون و خندون تو سینی دو تا فنجون چایی برات می ریزم بهت می گم»عزیزم!«.indd /09/
158 از هر دری 158 اسمال آقا رو زانوهات می شینم طالعتو می بینم دست می کشم روی سرت ناز می کنم رو و برت لب روی لبهات می ذارم غنچه تو باغت می کارم بچه می شی شیرت می دم یک شکم سیرت می دم به میوه هام گاز می زنی یک کمی با ناز می زنی دست به نافم می زنی به کوه قافم می زنی تو دست درازی می کنی موش و گربه بازی می کنی می خوری آب ز چشمه ام مست می شی از کرشمه ام * اسمال آقا )دی دی دی دارام( دودول طال )دیم داری دام(.indd /09/
159 از هر دری 159 اسمال آقا عاشقتم )داری داری دام( زودی بیا )میای یا بیام ( * یادت باشه دوغ بخوری گردو و فندق بخوری عسل بخور با انگبین روش کاهو و سکنجبین جگر بخور با شیره پلو بخور با زیره تا که عصات راست بشه تا دوغ تو ماست بشه سراغ عطاری برو با اسب و یک گاری برو هرچی خوبه برا کمر بدون معطلی بخر اگر اینا دوا نکرد گره دودولت وا نکرد.indd /09/
160 از هر دری 160 اسمال آقا برو یه راست پیش حکیم بگیر یه قرص و بشو جیم دوسه تا ازون درشتاش دالر بذار تو مشتاش تو خونه با راز و نیاز بخور تا بختت بشه باز! * اسمال آقا )دی دی دی دارام( دودول طال )دیم داری دام( عاشقتم )داری داری دام( زودی بیا )میای یا بیام ( * نکنه منو خجل کنی آب منو تو گل کنی نکنه بیایی ماسیده با دودول پالسیده آب بریزی رو آتشم خاموش کنی غل و غشم قند تو دل من آب کنی خواب منو سراب کنی.indd /09/
161 از هر دری 161 اسمال آقا اما اگر بیایی با گرز کهربایی با هم می ریم تو حجله مثل فرات و دجله غلت می زنیم بروی هم جفت می شیم مثل چدن یک تن و یک پوست می شیم با همدیگه دوست می شیم من با تو یاری می کنم شترسواری می کنم باال می رم پایین میام هوا می رم زمین میام منارتو می جنبونم ستونتو می لرزونم غالف خنجرت می شم لونه کفترت می شم به آسمونهات می برم تو آغوش تو می پرم.indd /09/
162 از هر دری 162 اسمال آقا شیهه مستانه ما صداش می ره تا کربال! * اسمال آقا )دی دی دی دارام( دودول طال )دیم داری دام( عاشقتم )داری داری دام( زودی بیا )میای یا بیام ( * اسمال آقا )دی دی دی دارام( دودول طال )دیم داری دام( راس راسیا )داری داری دام( می دونی که من یه یار دارم یه یار بیقراردارم اسم اونم حمیده مثال شاخ بیده اگه بدونه تو لندهور کردی برام داغ تنور.indd /09/
163 از هر دری 163 اسمال آقا به دلبرش گیر دادی وعده انجیر دادی پدرتو در میاره جاش گالبی می کاره کتکای دنیا نوشته تکه بزرگت گوشته ساطور و بر میداره رو تخته گوشت می ذاره قیمه و قرمه ت می کنه کاه جای دنبه ت می کنه دودول طالتو می چینه تو کف دستت می ذاره خواب دیدی خیر باشه جونم تا جایی که من می دونم میفتی گیر بد کسی کردی تو بدجور هوسی داری اگر دوست جونتو پیراهن و تنبونتو.indd /09/
164 از هر دری 164 اسمال آقا اسمال آقا )دی دی دی دارام( دودول طال )دیم داری دام( بپ پا یه وقت )داری داری دام( اینجا نیا )داری داری دام دام(! ***.indd /09/
165 زن نغمه خوان.indd /09/
166 دانمارک ژانویه ۲۰۱۵ تقدیم به زنان هنرمند و آزاده ایران.indd /09/
167 از هر دری 167 زن نغمه خوان یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود روزی روزگاری خیلی قدیما توی یک کشور دور یه شاهی بود. یه شاه سنگدلی که با ساز و نغمه خونی قهر بود.indd /09/
168 از هر دری 168 زن نغمه خوان وقتی آواز زنی را می شنید دست می ذاشت روی گوشاش رعشه میافتاد به تنش داد و فریاد می کشید گزمه هاشو خبر می کرد بعد می رفت روتخت پادشاهی اش وزیر جنگش را می خواست که برن بساط شالق زنی را به پا کنن جارچیا تو کوچه ها جار می زدن تا مردمو خبر کنن و دو تا گزمه چاق و قلچماق زن نغمه ساز را روی تخت تو میدون بزرگ شهر خوابونده شالق می زدن چند سالی به همین شیوه گذشت ولی شاه سنگدل با نوای دلنشین آشتی نکرد.indd /09/
169 از هر دری 169 زن نغمه خوان حتی با پرنده ها که لب پنجره چه چه می زدن قهر و دشمنی می کرد! تا یه روز شاه مریض سختی شد حکیمای جور واجور آمدن ز هر طرف هرکدوم دوایی داد درمونی کرد اما فایده ای نکرد! شاه توی بستر مرگ افتاده بود همه ناامید بودن تا یه روزی یه حکیمی اومدش از راه دور یه حکیم خنده روی و نغمه خون گمانم از چین و ماچین یا که هند آمده بود وقتی آمد به سر بستر شاه یه کمی دست روی قلب شاه گذاشت یه چیزایی زیر لب زمزمه کرد با نوایی دلنشین.indd /09/
170 از هر دری 170 زن نغمه خوان دید که قلب شاه داره بهتر و بهتر میزنه یه آواز دیگه خوند رنگ و روی شاه کلی باز شد کم کم از تخت تونست بلند بشه حکیمه گفت که دوای دردشو خوب می دونه یک زنی که مهربون باشه و آواز بخونه باید بیاد تا یه ماه هر شب و روز برای شاه قصه گو باشه و آواز بخونه شبا هم موقع خواب الی- الیی بگه و خوابش کنه! شاه وزیر جنگشو دوباره خواست گفت برن تو کوچه ها جار بزنن ببینن بین زنا کی مهربون و خوش صداست کیسه ای طال بدن او را پیش شاه بیارن اما زنها همه ترسیده بودن دیگه هیچکس نمی خوند حتی تو پستوی خونش.indd /09/
171 از هر دری 171 زن نغمه خوان * کسی ام حرفای جارچییا رو باور نمی کرد فکر می کردن که برای شالقه حتی یک نفر نشد حاضر بشه که بیاد برای شاه قصه و آواز بخونه شاه بیچاره دوباره بی رمق توی تخت مرگ دست و پا می زد حتی حاضر شده بود تمام گنج شاهی شو بده آواز زنی را بشنوه چقد از کاراش پشیمون شده بود! ولی فایده ای نداشت تا که روز مردنش گفت فراشباشیا وزیر جنگو بیارن بخوابوننش دمر بروی تخت تا که جون داره در کونشو شالق بزنن! آخرش تو حسرت یک الالیی شاه بیچاره ما جون به عزرائیل سپرد!.indd /09/
172 از هر دری 172 زن نغمه خوان باال رفتیم دوغ بود قصه ما دروغ بود! پایین آمدیم ماست بود قصه ما راست بود! قصه ما بسر رسید کالغه به خونش نرسید... ***.indd /09/
173 رپواز به یاد محمدرضا لطفی مه ۲۰۱۴ بر اوج آسمان شاهين پر غرور پرواز را گرفت به بازی پژواك بال او هر سو طنين فكند بر كوهها از سايه اش نقشى شگفت تصوير شد در امتداد دشت *.indd /09/
174 از هر دری 174 پرواز صبحی بهار شاهين پير بنشست بر بلند ترين كوه كرد آخرين نگاه بر بیکران دشت بنهاد سر به سنگ بر قامتش گریست خورشید صبح غمبار شد اردیبهشت... ***.indd /09/
175 زیبا شده ام دانمارک نوامبر ۲۰۱۳ هرگز خود را اینچنین زیبا ندیده بودم وقتی در آینه می نگرم گونه هایم سرخ چشمانم درخشان از مهر و لبهایم سرشار از تبسمی گرم و شیرین است گویی گل از گلم باز شده!.indd /09/
176 از هر دری 176 دالرام چه احساس عجیبی است چقدر با خود احساس دوستی می کنم و چقدر زیبا شده ام! ***.indd /09/
177 هولناک شده ام دانمارک دسامبر ۲۰۱۳ با گونه هایی ورم کرده چشمانی شور و چهره ای مخوف این بیگانه کیست که در آینه به من نهیب می زند با لبهایی خشکیده و سکوتی مرگبار از این هراس به کدامین آغوش پناه برم شکسته بال و در حسرت پرواز.indd /09/
178 از هر دری 178 هولناک شده ام چرا سقف آسمان چنان کوتاه و شب چنین بی فرجام است سر بر بالین میگذارم و سیالب می ربایدم ***.indd /09/
179 مح رماهن دانمارک ژانویه ۲۰۱۳ عزیزم. می خواهم با تو درد دل کنم. می خواهم از دردهای سالیان سال با تو بگویم. دردهایی که با هیچکس نتوانسته ام در باره اش گفتگو کنم. شاید بزرگترین درد من همین بوده که نتوانسته ام خود را راضی کنم که دردهای جانکاه خود را با کسی درمیان بگذارم. آیا این از روی غرور مردانه بوده. آیا هراس داشته ام که با بیان آنها به کسی صدمه بزنم آیا دوست نزدیکی نداشته ام که با او درد دل کنم نمیدانم. ولی هر چه فکر می کنم می بینم که همیشه به جای سخن گفتن از دردهایم سعی کرده ام تا می توانم آنها را تحمل کنم. سعی کرده ام بر مشکالت پیروز شوم. با اینکه می دانستم که فائق آمدن بر بخش زیادی از آن در اختیار و توان من نیست..indd /09/
180 از هر دری 180 محرمانه شاید هم هراس داشته ام که با در میان گذاشتن دردهایم با دیگران خود را ضعیف جلوه دهم. کسی که قدرت غلبه بر مشکالت خود را ندارد! شاید هم خود را در بروز مشکالت مقصر می دانستم و بیان آنها به نوعی متضمن بیان تقصیرات خود من بوده. شاید کسی را آنقدر به خود نزدیک نمی دانستم که به او اعتماد کنم. که از آنچه می گویم سوء استفاده خواهد شد. خوب فهمیده نخواهم شد و حرفهایم تف سرباال خواهد شد. مادرم گاهی از دست فرزندان خود دلگیر می شد و می گفت چه بگویم و به که بگویم. اگر باال تف کنم سبیل است و اگر پایین تف کنم ریش است. اینها عزیزان من هستند. همسرم نیز از عزیزان من بود. با کدام بیگانه می توانستم از جوری که از این عزیز بر من می رود سخن بگویم. باید عزیزتری می یافتم. باید محرم تری می یافتم و این عزیز تر و محرم تر کسی نبود مگر فرزندانم. ولی چگونه می توانستم از عزیز آنها از مادر آنها به آنها شکایت کنم. آیا این خیانت نبود آیا این بدبین کردن آنان به نزدیکترین عزیزانشان نبود من پدر بودم و مسئول بودم. من می دانستم که آنان با اینکه از اختالف و مشکالت ما تا حدی آگاه بودند ولی هر دوی ما را دوست داشتند. من حق نداشتم به بهترین دلبستگی آنان آسیب برسانم. عزیز ترین آنها را زیر سوال ببرم. با این کار خود را را هم زیر سوال می بردم. این چیزی جز تف سرباال نبود..indd /09/
181 از هر دری 181 محرمانه ولی آخر باید جایی بود کسی بود محرمی بود که من می توانستم درد و زجر سالیان سال خود را که چون خوره جسم و روحم را می خورد و ذره ذره نابودم می کرد با او بیان کنم. بتوانم خود را سبک کنم. من احتیاج به همدردی داشتم. آدم در مقابل مشکالت وحشتناک و مرگبار هم می تواند دوام بیاورد اگر احساس کند که همدردی دارد. اگر بداند که کسی تالش او را اجر می گذارد و درد او را می فهمد. شاید بگویی»خوب آدم در چنین شرایطی پیش روانشناس می رود. روانشناس آدمی حرفه ایست. به حرفهای تو گوش می دهد و در ضمن می تواند ترا کمک کند«. شاید هم درست باشد. شاید هم این تنها راه حل برای چنین مشکل بغرنجی باشد. شاید هم بارها آنرا آزموده ام. ولی روانشناس یک غریبه است. کسی است که شغلش و منبع درآمدش این است. مثل کشیش. مثل مرده شور. احساسی با تو ندارد. همدردی او با تو همدردی یک دوست نیست. همدردی یک محرم و یک عزیز نیست. وقتی ساعت مشاوره تمام شد دستش را می شوید و مشغول خوردن چلوکبابش می شود. و اگر برای جلسه بعد پول نداشته باشی ترا نمی پذیرد! این یک مشکل عمومی است. این یک بیعدالتی عمومی است. یک شوربختی که همه به آن گرفتار می شوند. وقتی با کسی ازدواج کردی وقتی پدر یا مادر شدی در صورتیکه به.indd /09/
182 از هر دری 182 محرمانه مشکلی برخورد کردی باید خیلی از دردهایت را تنها بخوری. به هیچکس نمیتوانی بگویی. نه به دوست که در هر صورت بیگانه است و نه به فرزندانت که عزیزان مشترک دارند. به هر که بگویی احساس می کنی که خیانت کرده ای. که تف سرباال انداخته ای. پس باید بسوزی و بسازی تا روزی که کارد به استخوانت برسد و آنروز همه چیز یکهو بهم می ریزد. جدا می شوی و با نزدیکترین عزیزت بیگانه می شوی. حتی آنروز نیز دردهایت را باید پنهان کنی. و بیشتر اسرارت را با خود به گور ببری. آدم وقتی با کسی زندگی را شروع می کند خصوصا در شرایطی که ما شروع کردیم واقعا تا چندین سال نمی داند که شریک زندگیش دوست و همخوان او هم هست یا نه. طبیعت غرایزی در ما نهاده که به خیلی واقعیتها سرپوش میگذارد. غریزه جنسی غریزه تولید مثل غریزه حمایت و پرورش فرزندان و تا به خود بیایی صاحب دو بچه شده ای و خود را موظف به حمایت آنان می دانی. خود را فراموش می کنی تا آنان را به ثمر برسانی. در همین احوال اگر خوش شانس باشی در می یابی که با زوج خود همخوانی و دوستی داری و اگر مانند من بخت برگشته باشی با عکس آن روبرو می شوی. ولی همان طبیعت بعالوه فرهنگ و ارزشهای اخالقی که مبنای شخصیت و هویت ترا تشکیل می دهد به تو حکم می کند که.indd /09/
183 از هر دری 183 محرمانه مدارا کنی و همواره امید داری که بر ناهنجاریها فائق آیی. و مدتی تالش می کنی. بسته به اینکه از چه ارزشهایی پیروی کنی این تالش تو بیشتر یا کمتر طول می کشد. در هر حالت تا نیمه در زمین فرو رفته ای و جدایی به عنوان اقدام نهایی تنها راه خالصی از مشکالت و نه حل آن تنها راه گریز و نجات است. زخم باقی می ماند و هرگز التیام نمی یابد. نمی توانم به قطع بگویم ولی به حدس می گویم که حتی در پیشرفته ترین فرهنگها و منطقی ترین انسانها نیز جدایی زخمی جاودانی و التیام ناپذیر است. هم برای دو نفر که جدا میشوند و هم برای فرزندان آنها که شاهد جدایی عزیزانشان هستند که شاهد این شکست بزرگ هستند که شاهد این جراحت هستند. این بیعدالتی و معضلی الینحل است. چه در اینگونه رابطه بمانی یا نمانی. نوعی بیعدالتی که همه به آن خو گرفته اند و آنرا بخشی از واقعیات عادی زندگی می دانند که کاریش نمی توان کرد. همیشه همینگونه بوده و خواهد بود. پدران و مادران ما نیز از سر گذرانده اند و این مشکالت را با خود بگور برده اند. همراه با افسوس ها و آرزوها و حسرتها. هیچکس هم چندان در باره اش آشکارا گفتگو نمی کند. چشمهای باد کرده از گریه ات را می شویی و به سر کار می روی و وقتی کسی از حالت می پرسد با سربلندی پاسخ میدهی که عالیست! و برحسب اینکه مرد یا زن باشی و اینکه چگونه خود را تخدیر کنی روان.indd /09/
184 از هر دری 184 محرمانه جراحت دیده خود را با الکل و دود و قرص تسکین میدهی. و اگر درجه وفاداری ات باال باشد تا زمانیکه از پا در نیامده ای می سوزی و می سازی و ذره ذره خورده و فرسوده و پیر و نابود می شوی. این آن چیزیست که در اصطالح عامیانه به آن»عشق پایدار«می گویند!.indd /09/
185 تبعید.indd /09/
186 دانمارک تابستان ۱۹۹۰ این شعر هم تاریخ و»اززش تاریخی«خود را داراست و محصول سالهای آغاز زندگی در تبعید است!.indd /09/
187 از هر دری 187 تبعید از زمانی که دریافتم سامان حاکم بر پیرامنم تا بلندای آسمان نابهنجار است غربت من آغاز گردید می بایست حتی به معشوق خویش با تردید بنگری! * نهالی غریب در قلبم می رویید و می بالید که ریشه اش کینه و عشق میوه اش بیم و امید و شاخ و برگش پناهگاه پرندگان خیالم بود. *.indd /09/
188 از هر دری 188 تبعید»آینده از ماست«این مشعلی بود که با آن کویر سرد غربت و اضطراب را می پیمودم هریک از ما عروس آینده را در حجله ی خیال خویش به گونه ای می آراست. * دیری نگذشت که بیسامان موجود چونان توده ای برف در تابش آفتاب از هم فرو پاشید. در اوج شعف و ناباوری با معشوق خویش به حجله رفتم و سرمستی عشق غربت و اضطرابم را زدود و سیرابم کرد. * اما افسوس عمر وصال کوتاه بود و تا به خود آمدم یار پریوار من رخت بربسته و مرا در وادی مالوف رها کرده بود و ابر سیاهی در تقالی گستردن سایه ی خویش... *.indd /09/
189 از هر دری 189 تبعید آری دوباره روز از نو بود و روزگار از نو و کوله باری از افسوس مزید بر مشقت آشنای قبل براستی تحمل فراق یار برای آنکه از وصالی کوتاه بهره برده سنگین تر است! * ولی چه زود دوباره ناگزیر بودم به دلدارم ظنین گردم و خود را از او پنهان کنم به نزدیکترین خود حتی چشمت اعتماد مکن از هم سایه ایت بترس! و باز تلخی غربت در میهن خویش... * روزی که ناچار به ترک سرزمین خود گشتم دلبستگی چندانی به آن احساس نمی کردم با همه چیز بیگانه بودم حتی با خویش چه پیرامونت آنچنان هولناک بود که می بایستی جزء به جزء و لحظه به لحظه ی وجودت را»عادی«می کردی.indd /09/
190 از هر دری 190 تبعید و می ماند تنها درونت در حفاظ جمجمه... و کوشش گورکنان دفن ساختن تو در خودت بود! * ای نسل مجنون ای نسل بهت زده! در میهن خویش غریب و در دیار غریب بیگانه گرهی کور به امید تابش آفتاب ورنه قربانی مسلخی به وسعت هزاره ها در اوج تنهایی اگر چه در شمار میلیونها! هیچکس از زوالت آگاه نخواهد شد و برایت اشکی نخواهد ریخت! حتی بر مزارت نشانی از تو باقی نخواهد ماند و گلی نخواهد رویید... * در دیار غریب خویش را بیگانه یافتم دیگر حتی صدای نفسهای معشوق.indd /09/
191 از هر دری 191 تبعید که چهره در هم کشیده بود و نعره ی خصم را نمی شنیدم * در اینجا نه اضطرابم پایان یافت و نه غربتم بلکه هر دو دگرگون شد. در آغاز این تغییر برایم طراوت داشت و با شوق آنرا می آموختم ولی دیری نپایید که شعله ی آن شوق فرو نشست و به خاکستر گرایید... * اکنون با چشمانی بهت زده خود را باز می یابم و به چرخش مستانه ی تبری که مرا از ر ستگاهم جدا ساخت و به ریشه ام می اندیشم در اضطرابی نوین از هجوم نابهنگام منادیان هزاره ی سوم به جرم آنکه آفتاب بر تو بیشتر تابیده است... زهی تنگی نظر! و در چنگال غربتی نوین به جای غربت در میهن خویش که»انتگراسیون«.indd /09/
192 از هر دری 192 تبعید جامه ای است فریبنده بر قامت آن. * باید زبانم را فراموش کنم عاداتم را از رفتارم بزدایم فرم لباس و رنگ مویم را تغییر دهم خود را چون میزبانانم بیارایم و تا حد توان»خود«را پنهان کنم * از زبانم شرمنده ام از تابش افزون آفتاب بر قامتم شرمنده ام از ریشه ام شرمنده ام و حتی از نامم... ایکاش مادرم مرا»ینس«نامیده بود! * توفیق من زمانی کامل است که توانسته باشم کامال از خویش بگسلم و در این راه چه رقابتها که با یارانم نمی کنم! دیگر چشمم به موی بلوند و چشم آبی عادت کرده است دیدن مو و چشم سیاه دیدگانم را می آزارد حتی در آینه! * از یاران هم قافله ی خود گریزانم.indd /09/
193 از هر دری 193 تبعید ترجیح می دهم در خیابان از روبروی آنها نگذرم تغییر مسیر فنی بسیار ساده است! براستی کسالت آور است دیدار خویش... * حتی اگر منادیان هزاره ی سوم سینه ی زنی حامله یار دیر آشنایم را بشکافند و دنده ی او را به دندان کشند با او همدردی نمی کنم مگر دورادور! و به صف مخالفان نمی پیوندم از سیاست گریزانم! البته از نوع»وطنی«آن ورنه سیاست میزبانان را می ستایم و در مراسمشان در نوشیدن آبجو از آنها پیشی می گیرم و حمام آفتاب! آری باید به آنان تفهیم شود که من همانم که آنهایند و سوء تفاهمی که بر مبنای خویشتن من پدید آمده بر طرف شود! * حتی اگر موافق باشم که»خود«ی نیز در کار بوده»فرصت«پرداختن به آنرا ندارم چه سخت گرفتارم.indd /09/
194 از هر دری 194 تبعید گرفتار»انتگراسیون«گرفتار زایل ساختن تتمه ی خود... * تالش مرا به س خره مگیرید! این تالش مرگ و زندگی است تنازع بقا حکمی است که در اینجا شخصا به من ابالغ شده و شخصا باید آنرا تحقق بخشم قابلیت ها یکسان نیست! * اما غربت من در خلوت تنهایی هیچگاه رهایم نمی کند علیرغم زبان فرنگی و موی بلوندم کابوس و رویاهای رنگارنگ رهایم نمی کنند و گاه و بیگاه نوش لذت رفاه و فراغت از خویش با ضجه و فریاد این خود مصلوب بر من زهر می شود! * دور از میهن خویش و بیگانه با میهن ثانوی و آنچه با هر دو قرین است.indd /09/
195 از هر دری 195 تبعید حتی حسرت آفتاب و آسمان پر ستاره کافی است ترا از پای در آورد! * هرگز نتوانستم به خود بقبوالنم که این آدمکها از پشت دیوار شیشه ای با من سخن می گویند و برای من نعمه سر می دهند هرچند با نیروی سحر آمیز خویش تقریبا تمامی فراغتم را می بلعند! حتی نعره ی کریه آنان که تقدیس مرگ اولین و آخرین سرودشان بود بیشتر بر دلم راه می یافت بر دلم خرده مگیرید! * در خلوت خویش بیگانگی را باور و در بیرون از خویش انکار می کنم نسل من سرنوشت هولناکی را از سر می گذراند نه پدران و نه فرزندان ما بر چنین برهوتی گذرارشان نیفتاده و نخواهد افتاد. * دیگر حتی توسن امید به آینده نیز از تک و تاب افتاده است.indd /09/
196 از هر دری 196 تبعید گویا هوای غربت به او هم سازگار نیست! * کسی چه می داند شاید سرنوشت ما مدفون شدن در وادی بیگانگی است و تا به خود آیم»انتگراسیون«توفیق یافته و سرزمین وایکینگها نیمی از قامتم را در خود فرو برده است. آنوقت دیگر حتی طوفان فرو ریختن دیوارهای میهن نیز بر پای بندی من فائق نخواهد شد و به فنای نیمه ی دیگر خویش رضا خواهم داد! * کسی چه می دادند شاید هم دوزخ سرد میهنم را آفتابی گرم حیاتی دو باره بخشید و یکبار دیگر توانستم به زمزمه ی جویبارهایش گوش فراداده و از کوههای سر به فلک کشیده ی آن بر گستره ی دشت آشنا بنگرم و از غذای مادرم که هنوز سر بار است اندکی بچشم! ***.indd /09/
197 راه سرخ.indd /09/
198 راه سرخ بهار ۱۹۸۱ این شعربه خاطر»اززش تاریخی«آن درج می شود چه برخی از مضامین آن که بازتاب انگارگان رایج چپ آنزمان بود امروزه )۲۰۱۵( اسباب مزاح و گشایش خاطر است! البته ایده های آتشین و آرمانی جوانان آنزمان فقط از باب تفنن نبود بلکه برای آن از جان مایه می گذاشتند. در واقع این شعر در زندان و در شرایطی سروده شده که نگارنده به اتهام جعلی جاسوسی جنگ در انتظار حکم اعدام بوده اتهامی که بعدا در دادسرای نظامی باطل شناخته شد و به جرم سیاسی»چپ گرایی«تقلیل یافت و پس از مدتی به آزادی انجامید!.indd /09/
199 از هر دری 199 راه سرخ ز پشت کوههای دور فرو بارد به دشت بیکران بر پیکر ظلمت پیاپی تیر سرخ از پنجه ی خورشید - شکافد سینه شب را. ز رزم نور و ظلمت گشته دامان شفق خونین تالتم در جهان افکنده این پیکار زند بس دست و پای بی ثمر دیو غریق شب نیارد تاب اما وز هراس آتش خورشید گریزد شب... بلی شب نیست جاویدان و سرانجام نور سرخ گیتی را فراگیرد... *.indd /09/
200 از هر دری 200 راه سرخ اال ای دیو شب ای ظلمت تاریخ - ای امپریالیسم محتضر از رزم محرومان اال ای گرگهای پادشه بر ملک»سرمایه«و ای سردسته ی این گرگها امپریالیسم شوم آمریکا! اال ای منشاء خونخوارگیها با شما هستم! اال ای پایههای ارتجاع عصر در ایران! اال سرمایه داران تاجران و این زمینداران فربه ز رنج و محنت خلق ستمدیده اال احزاب»سرمایه«نگهبانان ظلمت با شما هستم! اال آنان که اکنون پاسدار نظم موجودید! - نظم فقر بیکاری و جنگ آوارگی بیخانمانی جهل و استبداد - نظم شوم»سرمایه«! اال ای پاسداران نظام فاسد وابسته ی سرمایه داری که از آزادگی دم میزنید اما قدمتان نیست جز در راه استبداد که استقالل میگویید اما حافظ وابستگیهایید! اال ای حافظان و حامیان ارتجاع عصر در امروز ایران با شما هستم! اال ای پاسدارانی که با دست و زبانتان پاسداری میکنید از بند و زنجیری - که بسته پای خودتان نیز! وگرچه گاهگاهی در خروش و در ستیز استید.indd /09/
201 از هر دری 201 راه سرخ لیکن در اساس و اصل - سخن تان و عمل تان در صراط حفظ زنجیر است! مزاح تلخ تاریخ است آری کاین زمان بگمارده بر ملک ما - از توده ی زنجیریان زنجیربانان را! شما را ای ستمکار و ستمدیده! شما را ای که ماوای تناقضهاست هستی تان! * ولی ناچار باید بگسلد زنجیر! ولی ناچار باید بشکند ظلمت! بلی این جبر تاریخ است که بایستی سیاهی لشکر ظلم و نگهبانان ظلمت در سرای ما ز هر سرمنشائی هستند آخر سرنگون گردند بدست توده های سرخ پرچم و آن زمان خورشید با گلرنگ بال خویش دامن گسترد در سرزمین ما... اال ای دشمنان نور و ای یاران ظلمت با شما هستم! * منم من کارگر من برزگر من رنجبر من دشمن ظلمت! منم من پای در زنجیر»سرمایه«منم عصیانگر اعصار... منم من رهنورد راه سرخی در دل ظلمتگه تاریخ.indd /09/
202 از هر دری 202 راه سرخ که بگشودند نیاکانم به خون سرخرنگ خویشتن آنرا. من از قعر شب ظلمانی تاریخ میآیم... * منم من از تبار بردگان - که گرده شان شالق را همدم و قهر و خشمشان ویرانگر کاخ عظیم امپراتوران! منم از تیره ی مقهور و مغرور رعیت ها - که از بیم قیام شان یکزمان خانهها و اربابان نیاسودند! منم از نسل گلگون پرچمان عرصه ی تاریخ طغیانها ز نسل کاوه ی آهنگر و کور اغلی و اسپارتاکوس - ساالر محرومان و صدها قهرمان توده ها که گشت جاویدان حماسه ی رزمهاشان در سرود و شعر و افسانه... مرا تاریخ هستی مملو از عصیان و شورشهای خونبار است منم آن برده ی شورشگری کز هیبت قهرش به اندام خدایان سیاهی لرزه افتاده است! منم آن توده ی عصیانگری کز آتش خشمش به یکدم تاج و تخت پادشاهان سرنگون گشته است! مرا از دیرباز ای حاکمان عرصه ی شب با شما جنگ است... من از زنجیر بیزارم که سنگینیش طی قرنها.indd /09/
203 از هر دری 203 راه سرخ بر جسم و بر اندیشهام آزار می آرد من از طاعت پرستش پادشاهی و خدایی بردگی و بندگی از بت پرستی وز همه بتهای رنگارنگ بیزارم! مرا بس کینه ها در دل ز انواع اسارتها مرا بس شورها در سر به فردای رهاییها... * و اکنون صحن گیتی عرصه ی خونین پیکار عروس نور و دیو ظلمت شب در سحرگاه است! و اکنون رزمگاه صبح تاریخ رهاییهاست! کنون ز این رزم دامان شفق خونین کنون خورشید بر افراشته بر بام گیتی پرچم سرخش و راند سوی قلب آسمان نیلگون ارابه ی خود را و با رگبار تیر سرخ بال خویش بی پروا شکافد سینه ی شب را! و در آنسوی تر خونخواره دیو شب به جان سختی به حال احتضار افتاده در بالین مرگ خویش! زند بس دست و پای بی ثمر وز حول جان دادن پیاپی جام خون نوشد... *.indd /09/
204 از هر دری 204 راه سرخ اال ای شب پرستان ای سیاهی لشگر اردوی»سرمایه«! اال ای تاجداران»سیا«و ای یار و یاورهاش در»مهد تمدن«- غرب! اال ای سر سپرده های مزدور سالطین سیاهی پینوشه بوتا چون دوهوان اورن و خالد بگین سادات اویسی»شهریار«... ای گله ی سگهای زنجیری! کنون هنگام پیکار است! بیارید آنچه دارید از شقاوتها و از خونخوارگیهاتان! بیارید آنچه دارید از ناپالم و توپ و تانک و ناوگانهاتان منم من سنگری در وسعت میلیاردها زحمتکش عالم! منم من اتحاد کارگرها برزگرها خلقهای تحت استثمار و کشورهای گلگون پرچم گیتی منم من اردوی خورشید که با داس و چکش بر قلب و مغز دیو ظلمت حمله ی جانانه خواهم برد و خفاشان شام تیره را تا گور خواهم راند! * و اکنون با شما هستم اال ای خادمان»مستقل«شب! اال ای حامیان سلطه ی سرمایه ی وابسته در ایران اال ای حافظان پایگاه ظلمت دوران منم من کارگر من برزگر من رنجبر من دشمن ظلمت! مرا میلیاردها زحمتکش روی زمین همگام و همرزم است.indd /09/
205 از هر دری 205 راه سرخ کنون میدان رزم نور و ظلمت در سحر گاه است بیارید آنچه دارید از فریب و تهمت و تزویر و نیرنگ و دروغ و جهل بیارید آنچه دارید از سالح و بمب و تهدید و چماق و وعدههای پوچ کنون دیری است که مشت تهی تان باز گشته است! * و اینک عزم من جزم است نمیترسم من از تهدید و از سرکوب نخواهم خورد دیگر من فریب وعدههای پوچ و توخالی نخواهم رفت دیگر زیر بار فقر و بیکاری و جنگ آوارگی بیخانمانی جهل و استبداد - زیر یوغ»سرمایه«دگر هرگز نخواهم خورد فریب از - ادعاها و شعار پوچ ضد امپریالیستی»بهشتیها«- و آزادی پرستی دروغین»بنی صدران«دگر نه زور و تهدید و چماق و تهمت آن یک مرا کاری و نه»اخالق و قانون و تخصص«یا»سلیم العقلی«این یک مرا درمان! من این را حال دیگر نیک میدانم که اینها نیست غیر از حلقه های حافظ زنجیر پای من شما را باد ارزانی»تخصص«تان و»مکتب«تان! من آزادی و استقالل را با دست و رزم خویشتن خواهم به کف آورد.indd /09/
206 از هر دری 206 راه سرخ و خورشید فروزان را به فردای رهاییها عروس نوبهار فتح خواهم کرد... * اال ای پاسداران غل و زنجیر»سرمایه«منم من آنکه نامم لرزه بر اندامتان آرد! منم من من که نامم»سرخ«مرام سرخ و راهم سرخ! منم من پیرو راه سترگ مارکس و انگلس و لنین آموزگاران کبیر توده های پای در زنجیر که بنمودند و بگشودند ره بگسستن زنجیر استثمار و راه وصل خورشید رهایی را... * منم از نسل سرخ پیشتازانی که خونین پرچم زحمتکشان را در دل ظلمتگه میهن علم کردند منم از نسل حیدخان عمواغلی ها ارانی ها صمد ها روزبه ها و سیامکها ز نسل قهرمانان فدایی روحی آهنگران ها و حمید اشرف سپهریها صفاییها و گلسرخی و بیژنها و احمدزاده ها بهروز دهقانها حماسه آفرین جنگاورانی که به عزم وصلت خورشید.indd /09/
207 از هر دری 207 راه سرخ فدا کردند جان خویش را در پیشگاه خلق و خونین کرد رزم سرخشان دامان شهر و جنگل میهن... * اال ای کوردلهای گریزان از طلوع آفتاب سرخ منم من آنکه نامم لرزه بر اندامتان آرد! منم نامم فدایی راه و آئینم فدایی هستی و جانم فدای خلق منم من پیشتاز عرصه ی پیکار با ظلمت منم من پیک پیغام آور صبح رهاییها... مرا»نشریه کار«است تیر سرخ بال پنجه ی خورشید که بی پروا شکافد سینه ی ظلمانی جهل و توهم را و سازد فاش و رسوا سیرت زشت تبهکاران! مرا همدوشی زحمتکشان در عرصه ی پیکارها آئین مرا ایجاد وحدت در صف زنجیریان مسلک * کنون هشدارتان بادا مرا پیمان خونینی است با خلق ستمدیده بر این پیمان سرخ و جاودان سوگند به چرکین پینه های دست و دیرین کینه های سینه زحمتکشان سوگند نیاسایم دمی تا نگسلد زنجیر نیاسایم دمی تا نشکند ظلمت و تا آندم که خورشید از فراز کوهها بر دشت و صحرا گسترد دامن و بخشد نور و گرمی بر دل زحمتکشان سرزمین ما.indd /09/
208 از هر دری 208 راه سرخ و تا آندم که زنجیر اسارتها شود بگسسته در سرتاسر گیتی و گلها بشکفد در نوبهار فتح و آزادی به راه سرخ خلق قهرمان سوگند نیاسایم نیاسایم نیاسایم... ***.indd /09/
209 خورشید زادرروز ۱۸ سالگی دانمارک ۱۷ سپتامبر ۲۰۱۰ بر بلندای کوه چار اسب چابک: تن سپید و یال و پا زرین ایستاده به دوپا بال بگشوده به شوق پرواز تا که ارابه زرینی را که در آن دختر خورشید نشسته است به ناز راهی گنبد مینا سازند * هشت بال و ده چشم پرشوق تشنه پرواز است! ***.indd /09/
210 ن ی م ا یونی ۲۰۱۰ به مناسبت تولد نیمای شکوفه نرگس از خواب ناز شد بیدار یاس پر عطر کرد دشت و کنار میخک و نسترن شدند خمار آمد از راه تا نسیم بهار * نوبهار آمد و شکوفه دمید یاسمن خنده زد چمن رقصید مست شد الله جام می نوشید آن مه نیمه تا که گشت پدید * نه مرا خواب می دهد آرام یا شراب دوساله از لب جام من شوم مست آن دمی که چو گل آورد خنده بر لب آن گلفام ***.indd /09/
211 اردو آلمان آگوست ۲۰۰۷ آواز شکارچی دلم کرد شکار برد از دل هر پیر و جوان صبر و قرار با سحر کمانچه مرده آورد به رقص با نغمه خوش به مستی آورد خمار * با تار درخشانی و ضرب یاشار حقا که فراموش شود لیل و نهار مستیم کنون و پا ز سر نشناسیم زان می که برون تراود از نغمه تار * گویند که بلبالن خوش الحان باشند خنیاگر سبزه و گلستان با شند گویند اگر راست بیایند اردو تا شاهد مهرداد و یاران باشند *.indd /09/
212 از هر دری 212 اردو گفتم به اسد یار تو کو گفتا این گفتم که دل آزار تو کو گفتا این گفتم تو مگر به غیر»این«نشناسی یک زخمه به سیگار زد و گفتا این * این مجتهدی عجب فریبا پسری است خوش قامت و خوش سبیل و رعنا پسری است حقا که به شیرینی او نیست عسل کوتاه کنم سخن چه آقا پسری است! ***.indd /09/
213 هواپیما کیش ایر مارس ۲۰۰۵ نوروز مرا به سوی ایران خواند کیش ایر به قاطر سمنگان ماند هم بیم سقوط و شوق نوروز و بهار آشفته دلم به حال ایران ماند * گویند بهشت پر ز حور و سمن است کیش ایر ولی لبالب از مرد و زن است برخیز بتا بیار آن مرغ و پلو کاین شیفته دل در آرزوی وطن است *.indd /09/
214 از هر دری 214 هواپیما آن ماه چرا به رخت شب پنهان است کیش ایر چرا مثل خر لنگان است انبوه ستاره در دل شام سیاه کیش ایر مگر نیمه شب تهران است * این صندلی بنده بسی بیمار است واین پشتی آن چموش و کجرفتار است هی جمع کنم من و زخود باز شود کیش ایر به حق که مخزن اسرار است * ای دوست مخور غصه که ره کوتاه است تا مام وطن فقط سه ساعت راه است پر کن شکم از مرغ و پلو یا ز کباب کیش ایر به حق غذاش خیلی ماه است! * هواپیمای ایران دسامبر ۲۰۰۸ خوردیم خورشت قیمه و جوجه کباب با نان و ساالد و ماست و شیرینی و آب در دامگه جوجه دریغا ز پلو در کشتگه پلو دریغا ز کباب! *.indd /09/
215 از هر دری 215 هواپیما امشب نه مگر عید کریسمس برپاست پس جام شراب و غاز بریان به کجاست برخیز بتا بگو به مهمانداران اینگونه پذیرایی مهمان نه رواست! ***.indd /09/
216 ماهی کپنهاک اکتبر ۲۰۰۹ مرغ شب یا که خروس سحری که شبانگاه کنی نغمه گری ساعت چار ز اس ام اس تو جستم از خواب خوش ای شاه پری! خواندم آن نامه ی سرشار از عشق نبد از عشق من اما خبری! عشق ماهیها بی تابت کرد چو کنی نیمه ی شب عشوه گری! کاش من ماهی حوضت بودم که کنی گاه به منهم نظری! ***.indd /09/
217 دالرام.indd /09/
218 دانمارک آگوست ۲۰۱۳ دالرام عزیز می خواهم با تو درد دل کنم. نمی دانم آیا روزی این نامه را خواهی خواند یا نه. شاید چندان مهم نیست. شاید چندان نیز مایل نیستم که بخوانی و دلم نمی خواهد و نمی آید که ترا در گیر داستان خود کنم! شاید هم اصال برای تو نمی نویسم! شاید من برای دالرامی می نویسم که در ذهن منست در دل منست. دالرامی که با او راز و نیاز می کنم و عاشقانه دوستش دارم. دالرامی که فرشته نجات من بوده و از جنس آدمی نیست. از جنس رویاست و برای همین برایم درخور پرستش است. شاید من به چینین موجود رویایی نیاز دارم!.indd /09/
219 از هر دری 219 دالرام شاید دالرام من با تو یکسان نیست ولی بدون شک از تو الهام گرفته است! شاید هم من او را از تو جدا میکنم که به تو آسیبی نرسد! که باری بر دوش تو نباشد. هر چه باشد تو انسانی و بار عشق بار ستایش و بار پرستش آنهم از سوی همچون منی برایت سنگین خواهد بود! نه من نمی خواهم ترا با دالرام خود شریک کنم! شاید هم نمی خواهم پاکی و فرشته گونگی او با شرایط محدود کننده ی انسانی تو تقلیل یابد. نمی خواهم این تصویر رویایی شکسته شود. البته این تصویر جز تصویر تو نیست! این صورت آسمانی این لبخند مهرآمیز و این چشمان خندان و امید بخش. همه تصویر تست که من قاب گرفته ام! دالرامی که مدتی است از تو جدا شده و به حیات مستقل خود در نزد من ادامه می دهد. با این حال نمی دانم چرا دلم می خواهد با تو سر گفتگو را باز کنم. نمی دانم چرا می خواهم با تو درد دل کنم. و با این حال نمی دانم چرا دلم نمی خواهد و دلم نمی آید تو این نامه را بخوانی! از تو جز محبت و صفای روح ندیده ام و تو نباید در مقابل درگیر رابطه من با تصویر خود شوی! شاید بهتر با شد تنها با تصویر تو گفتگو کنم با او درد دل کنم. در این صورت می توانم حتی از تو نزد او شکوه کنم بدون آنکه تو آزرده شوی!.indd /09/
220 از هر دری 220 دالرام آری همین کار را خواهم کرد! اوست که محرم من است و حتی اگر نزدش بگریم بر من خرده نمی گیرد! تنها با لبهای خندان و چشمان مهرآمیزش با من روبرو می شود و به من نیرو و امید می دهد. به همه حرفهای من با محبتی خستگی ناپذیر گوش می دهد. او که دیدنش در من شوق گفتگو می آفریند شوق آواز خواندن شوق رقصیدن و شوق زیبای زندگی. همانگونه که تو بودی! او از خیلی جهات شبیه به تست. دالرام خودم را می گویم! شاید دیگر او در بسیاری موارد با تو هم عقیده نباشد. او به من خو گرفته و من به او. شاید هم من او را اغوا کرده ام. و شاید هم نه اوست که مرا اغوا کرده و آرام و قرار را از من گرفته. اما هم اوست که به من آرام و قرار می دهد! سرنوشت من و او بهم گره خورده و دیگر گریزی نیست. او مشتاقانه به حرفها قصه ها و نغمه های من گوش می دهد. شاید هم مرا مسخ کرده و تمام افکار و احساسات مرا شبانه روز در اختیار گرفته. از من شعر می خواهد ترانه می خواهد داستان و نغمه می خواهد و هر جا هم که سکوت کنم با یک نگاه مهرآمیز به من نهیب می زند و مرا دوباره به جوش و خروش در می آورد! آه دالرام داشتم تو را کامال فراموش می کردم! تصویرت و خیالت گویی ترا کامال از خاطر من بیرون رانده. ولی نه! من نیاز دارم با تو گفتگو کنم. با اینکه امید وارم که تو نشنوی و نخوانی! نه هرگز راضی نیستم به کیفر محبتی که به من کرده ای.indd /09/
221 از هر دری 221 دالرام و قلب مهربانی که داری درگیر من و داستان من شوی. ولی گریزی نیست. نمی توانم با تو نگویم و به تو نگویم هرچند که نشنوی و نخوانی. این مهم نیست. مهم اینست که با تو گفتگو کنم. آنوقت آرام می گیرم. آنوقت قرار می یابم. بی قراری بد دردی است! راست می گفتی که با بیقراری بهتر است. اما بیقراری به خواست من نیست! خودش می آید بی آنکه خبر کند. مثل یک تب نابهنگام مثل یک زلزله و طوفان. و به ناگاه مهمانی ناخوانده داری که شب و روزت را دگرگون می کند و تا به او پاسخ ندهی آرام نمی نشنید و قرار نمی گیرد. شاید هم بیقراری نتیجه یک واهمه است. واهمه ای موهوم و مجهول واهمه ی از دست دادن تو! ولی سنگین تر از آن واهمه از بیقراری است واهمه ی تو از بیقراری من است! آری سنگین است و جانکاه. دردی جانکاه که بسیار فرساینده تر از خود بیقراری است. اصال بزرگترین دردها همین است! چرا من باید به یک تصویر دل ببندم شاید به خاطر آنست که می دانم نمی توان فضایل فوق انسانی از یک انسان انتظار داشت. آخر می دانی تو مرا دگرگون کردی و شاید آنچه کردی به خود تو هم ارتباط زیادی نداشت! من ناگهان با یک فرشته ی نجات مواجه شدم و از ترس اینکه او دوباره به آسمانها پرواز کند فورا تصویر او را برداشتم! او را در.indd /09/
222 از هر دری 222 دالرام قاب زندانی کردم. لبان خندان او را و چشمان مهرآمیز او را. او دیگر از خطا مصون است. از آنچه که سایر انسانها مرتکب شوند و یا تو مرتکب شوی مصون است. و مهمتر اینکه محبتش هرگز به شک و تردید آلوده نخواهد شد! او می داند که اهریمن به خاطر شک ز روان زاده شد. هر چند زروان هزار سال آبستن فرزندی زیبا بود و در عشق امید و انتظار خود تردیدی نداشت. فقط یک آن و برای یک بار تردید کرد و شک او ناگهان نطفه ی اهریمن را در زهدانش نشاند و از آن پس دوران سیاهی و پلیدی آغاز شد. آری عقوبت بزرگی بود برای تردید گیرم به سبب نگرانی عاشقانه! ما نیز همه از سالله زروانیم و ناگزیریم گه گاه به خاطر خود تردید کنیم و برای خود نگران باشیم. هرچند از روی محبت و در برابر محبت! ولی تصویر تو از هر تردیدی مصون است. تنها چیزی که در چشمانش نمی توان یافت تردید است! چشمانی که لبریز از مهربانی و شور زندگی است. درست مانند چشمان یک فرشته. نیازی هم ندارد نگران باشد حتی از روی عشق و در برابر عشق! از زمانی هم که او را در قاب محصور کردهام من و او فارغ از دنیای بیرون با یکدیگر یکرنگ شده ایم. حتی من ناگزیر نیستم به او دروغ بگویم که دوستش ندارم تا از دستش ندهم! ما از هم واهمه ای نداریم. من او را حبس کرده ام و او مرا اسیر بدون اینکه از هم دلگیر شویم!.indd /09/
223 از هر دری 223 دالرام شاید هم این هنر یا واهمه ی من بوده که تمام آرامش و اعتماد ترا و لبهای خندان و چشمان مهرآمیز ترا یک جا و در لحظه ای شکوهمند قاب کرده ام که جاودانی شوند! آری بی شک این بزرگترین پیروزی و بزرگترین سعادت من بوده است. ولی بیرون از دنیای ما و در دنیای بیرون از ما هنوز آدمها از هم می هراسند! آدمها هنوز نگران خود هستند گیرم از روی محبت و در برابر محبت! آدمها هنوز نگران از خود به خود و دیگران دروغ می گویند. آدمها هنوز به یکدیگر درس دوگانگی و بیگانگی می آموزند. آدمها هنوز ز روان وار تردید می کنند گیرم از روی مهربانی و در واهمه از مهربانی. و آدمها هنوز و هر روزه در زهدان خود اهریمن می پرورند! آدمهای بیرون از تصویر تو ناگزیر نگران از خود پیرامون خود حصار آرامش بنا می کنند: تو با مهربانی نخستین حصار را در مرز خود بنا کردی و من با مهربانی نخستین دروغ را به تو گفتم. و بدینسان نخستین نوزاد بیگانگی زاده شد! این را من از آغاز می دانستم. می دانستم که روزی این نوزاد زاده خواهد شد و می دانستم که زمانی نه چندان دور ناگزیر ترا یا بخشی از ترا از دست خواهم داد! همچون پرواز ناگهانی یک.indd /09/
224 از هر دری 224 دالرام فرشته. و بامن بیگانه خواهی شد. شاید به همین دلیل بود که ترا قاب گرفتم! ترا در لحظه ای که فرشته نجات من بودی ترا در لحظه ای که برایم مانند یک رویا بودی قاب گرفتم. تا نشاط لبان خندانت و مهر آسمانی چشمانت را جاودانی کنم. دلم نمی خواست که آن لحظه ی تکرار نشدنی را از دست دهم! و این کار باید هر چه زودتر انجام می شد قبل از آنکه تردید نطفه ی اهریمن را در زهدانت بنشاند و قبل از انکه نوزاد بیگانگی زاده شود! اما در همان لحظه هراس داشتم و دستم لرزید و تصویرت آنگونه که آرزو داشتم شفاف نشد! شاید هم حکمتی در آن بود. شاید هم بایست این اتفاق می افتاد و چهره ات چیزی بین رویا و واقعیت می شد! شاید این شاهدی بود بر اینکه آن لحظه گذرا است و این ناپایداری باید ثبت می شد! ولی این تغییری در توفیق من نداده و توانسته ام ترا آنگونه که آرزو داشتم و آنگونه که در آن لحظه بودی به ثبت برسانم. در لحظه ای که خیال و واقعیت به گونه معجزه آسایی بر هم منطبق شده بود. نمی توانستم از ثبت زیبایی آن لحظه باشکوه که آرامش و اعتماد در چشمان مهر آمیزت موج می زد بگذرم. لحظه ای که شاید هرگز دو باره تکرار نمیشد! از تو چه پنهان که در آن لحظه ی وصف ناشدنی در لحظه ای که گویی زمان از حرکت ایستا ده بود آتش عشق تو در دلم شعله می کشید!.indd /09/
225 از هر دری 225 دالرام گویی تمام سی سالی که از زندگی من گذشته بود بگونه معجزه آسایی محو شده بود! آنزمان یعنی سی سال پیش سی ساله بودم. درست مانند امروز تو! گویی این سی سال که از آن زمان گذشته بود باید در یک آن محو می شد. باید من برابر و همانند تو می شدم تا دوباره بتوانم عاشق تو شوم. روح من ملتهب بود و به فرسودگی جسم خود بی اعتنا بودم. باید مانند تو می شدم تا با تو یکی شوم! راستش حال که می اندیشم می بینم که من از سی سال پیش عاشق تو بوده ام! زمانی که هنوز به دنیا نیامده بودی! آری من عاشق تو بودم و سی سال آزگار به انتظار تو نشستم. سی سال گاه پر مرارت... سی سال به خود امید می دادم که روزی خواهی آمد و تو آمدی و ناگهان ترا در باالی درخت گیالس یافتم! تو همان بودی که آرزویت را داشتم با تمام صفای روحت با تمام شور زندگی در لبخندت و با تمام مهر بیدیغ در چشمانت! ترا دوباره یافته بودم! حال چگونه می توانستم آن لحظه ی شکوهمند را به ثبت نرسانم و جاوانی نکنم گیرم که دستم می لرزید. گیرم که هراس داشتم که ترا به زودی از دست خواهم داد. نه من نمی توانستم آن لحظه را از دست دهم! لحظه ای که سی سال آزگار به انتظارش نشسته بودم. سی سال گاه پر مرارت....indd /09/
226 از هر دری 226 دالرام دوست دارم سرم را روی شانه ات بگذارم و بگریم! دوست دارم داستان های زیادی برایت از سی سال آزگاری که در انتظارت نشسته ام بگویم. درست مانند یک دوست قدیمی. دوستی که پس از سی سال او را دوباره یافته ای. هر چند تو سی سال پیش هنوز به دنیا نیامده بودی! این مهم نیست. مهم اینست که من از همان زمان به تو عشق می ورزیدم. و از این عشق من هنوز ذره ای کاسته نشده! این عشق را در تمام این سی سال همچون آتشی مقدس زنده نگاه داشتم. دیدار تو طوفانی بود که این آتش را دوباره فروزان کرد. دوباره تب عشق تو تمام وجودم را فراگرفت زمانیکه آن لحظه ی آسمانی فرارسید. لحظه ای که ترا در باالی درخت گیالس یافتم و مرز رویا و و واقعیت در یک آن از میان رفت و تصویر ترا مشتاقانه با دستانی لرزان ثبت کردم! در این سی سال من همواره عاشق تو بودم هرچند مانند رویا دست نیافتنی بودی. در این سی سال برای زنده نگاه داشتن یاد تو عشق خود را همواره نثار عزیزانی می کردم که در دسترسم بودند. مهم نبود که پاسخی می یافتم یانه. مهم این بود که من آتش عشق ترا زنده نگهدارم تا روزی که بیایی و دو باره شعله ور شود! آری من عشق می ورزیدم تا می توانستم. کار دیگری از من ساخته نبود! به عزیزانی که در دسترسم بودند با تمام وجود عشق می ورزیدم و آنگاه که پاسخی شایسته نمی یافتم دردی.indd /09/
227 از هر دری 227 دالرام جانکاه تمام وجودم را فرا می گرفت. ولی مرا مایوس نمی کرد. می دانستم که تو روزی خواهی آمد. حتی می دانستم که ترا روزی باالی درختی خواهم یافت که میوه هایی سرخ و شیرین دارد. و حتی می دانستم که دستان و لبان من و تو با این میوه رنگین خواهد شد! شاید به فکر شاه توت بودم. زیرا سی سال پیش که عاشق تو بودم و تو هنوز به دنیا نیامده بودی ترا باالی درخت شاه توت دیده بودم! آن زمان هم دستان و لبان من و تو از میوه سرخ شده بود. آن زمان هم دستان من می لرزید ولی فرصت آنرا نیافتم که تصویرت را ثبت کنم و قاب بگیرم! فقط توانستم تصویر ترا به خیالم بسپرم و در تمام این سی سال به همراه داشته باشم! از همین رو بزرگترین هنری که در این سی سال داشتم کاشتن درختی بود با میوه هایی سرخ وشیرین! از روزی که درخت گیالس را در باغچه ی خود کاشتم آنرا عاشقانه دوست داشتم و در آرزوی روزی بودم که بیایی. و در انتظار آن لحظه ی آسمانی بودم که لبهای سرخ و خندانت را و گلزار چشمانت را که از مهری بیدریغ سرشار بود ببینم و ثبت کنم تا جاوانی شوند. ومن توفیق یافتم! حاال دیگر از مرگ نیز هراسی ندارم مرگی که شاید نه چندان دیر فرارسد! من به آرزویم رسیدم و آن لحظه شکوهمند عشق ترا دیدم و ثبت کردم! اکنون دیگران نیز می توانند عظمت عشق ترا در تصویر تو ببینند حتی اگر من نباشم! دیدن این تصویر برای هرکس می تواند بزرگترین لذت زندگی و اوج سعادت باشد!.indd /09/
228 از هر دری 228 دالرام همه آدمها در زندگی خود در انتظار همان لحظه ی شکوهمندی هستند که ترا با آن لبها و دستهای سرخ شده از گیالس و با آن چشمان خندان و سرشار از مهر ببینند. این سعادت نصیب من شد و کامیاب شدم. آیا آرزویی باالتر از آن در زندگی می توان تصور کرد اما آن لحظه ی آسمانی آسان بدست نیامد. من سی سال آزگار انتظار ترا کشیدم. و سی سال درخت گیالس را آب و کود دادم و عاشقانه پرستاری کردم. و در انتظار روزی بودم که آنقدر رشد کند که من و تو بتوانیم بر فراز آن مهر خود را در لحظه ای شکوهمند به هم ابراز کنیم! آری من سی سال آزگار عشق ورزیدم و انتظار کشیدم. عشق ورزیدم به هرآنکه و هرآنچه در دسترسم بود به درخت گیالس به باغچه ی خانه و به محله ی خود با آن صحرای خیال انگیزش! هر زمان که باغچه و صحرا را عطر گل و میوه فرا می گرفت دلم هوای ترا می کرد. آخر عشق من به درخت گیالس و صحرا با عشق من به تو گره خورده بود! راستش عشق من به تو و صحرا و میوه های سرخ و شیرین از همان کودکی آغاز شده بود! من ترا عاشقانه می پرستیدم حتی سی سال پیش از آنکه به دنیا بیایی! من ترا بار ها دیده و عشقم را به تو ابراز کرده بودم و بارها برایت شاه توت و گیالس و انگور چیده بودم! من تصویر ترا که از همان کودکی در ذهنم نقش بسته بود.indd /09/
229 از هر دری 229 دالرام همواره در چهره ی عزیزانی که در دسترسم بودند می دیدم و عشق خود را به آنها نثار می کردم. گیرم گاهی این عشق بی پاسخ می ماند. و چه دردناک است عشق بی پاسخ! و چه مرارت بار است وقتی برای کسی با عشقی آتشین گیالس می چینی و او به تو لبخند نمی زند! آیا محنتی باالتر از این در زندگی هست برای همین بود که لبخندت در آن لحظه که باالی درخت بودی بزرگترین سعادت زندگی من بود و برای همین آن لحظه آسمانی را برای ابد به ثبت رساندم! آری من در انتظارت بودم و کاری از دستم بر نمی آمد جز زنده نگاه داشتن آتش عشق تو در این سی سال آزگار و گاه محنت بار... اما شاید تو زود فراموش می شدی اگر تصویر تو در چهره ی عزیزانی که در دسترسم بودند تکرار نمی شد! در لبان خندان آنان که از شاه توت و انگور و گیالس سرخ شده بود و در نگاه مهرآمیز آنان! من تصویر خیال انگیز ترا بارها و بارها دیده بودم و همین به من نوید می داد که روزی خواهی آمد. همین به من نیرو می داد که به عشق ورزی ادامه دهم و درخت گیالس را بارو کنم! من از دیدن تصویر خیال انگیز تو در لبهای خندان و چشمان مهرآمیز عزیزانی که در دسترسم بودند به شوق می آمدم و.indd /09/
230 از هر دری 230 دالرام در آسمانها پرواز می کردم. هر نگاه مهرآمیزی عشقم را به تو چندین برابر می کرد و آتش عشقت را در دلم می افروخت تا تو فراموش نشوی! برایت چه ترانه ها و نغمه ها که نسرودم و چه آواز ها که نخواندم! هرزمان که درخت گیالس گل می داد و باغچه خانه مان پر از گل می شد و عطر گلهای وحشی صحرا را فرا می گرفت دیوانه وار به زمین و زمان عشق می ورزیدم و همه ی چشمان مهرآمیزی را که در دسترسم بودند به یاد تو می بوسیدم! و چه مرارت بار بود آنگاه که بوسه بر لبانم بود ولی چشمان مهرآمیزی نمی یافتم! آیا محنتی باالتر از این در زندگی هست بی سبب نبود که دیدن چشمان پرمهرت در آن لحظه در باالی درخت بزرگترین کامیابی من بود و برای همین بود که آن لحظه ی شکوهمند را جاودانی کردم! حاال دیگر از مرگ نیز هراسی ندارم مرگی که شاید نه چندان دیر فرارسد. من کامیاب شدم! من به اوج قله سعادت دست یافتم و شکوهمند ترین لحظه ی زندگی را آزمودم. آیا تمام تالش آدمها برای رسیدن به همین یک لحظه ی دیدار تو در باالی درخت گیالس نیست آیا آزمودن این لحظه باشکوه غیراز پیوستن به جاودانگیست پس مرگ را چه باک آنگاه که من به جاودانگی لبهای خندان.indd /09/
231 از هر دری 231 دالرام سرخ شده از گیالس و گلزار چشمان پر مهرت پیوستم و با تو یکی شدم! من به اوج قله زندگی دست یافتم. اکنون دیگر از چه شکوه کنم و چه حسرتی در دل داشته باشم حتی اگر در این سی سال آزگار که در انتظار تو بودم گاه که عشق سوزان من به تو بی پاسخ می ماند حسرتی سرد دلم را فرا می گرفت... آری حتی اگر حسرت سالیانی آزگار نیز در دلم انباشته شده بود نگاه مهرآمیز و لبهای خندان تو همه را در یک آن زایل کرد! بی سبب نیست که من آن لحظه شکوهمند را هراسان و با دستانی لرزان قاب گرفتم و به ابدیت سپردم... راستی دالرام فراموش کردم چرا آرزو داشتم سرم را روی شانه ات بگذارم و زار زار بگریم من که امید و انتظارم ثمر داد و در آن لحظه ی شکوهمند به اوج سعادت دست یافتم و کامیاب شدم من که به تمام آرزوهای دیرین خود در یک آن رسیدم و من.indd /09/
232 از هر دری 232 دالرام که دیگر حسرتی در دل نداشتم من که در لبان خندان و چشمان مهرآمیز تو به جاودانگی محبت دست یافتم آه دالرام شاید به این سبب باشد که ترا اکنون چند روزی است که از دست داده ام....indd /09/
233 بح ث شیرین آزادی.indd /09/
234 دانمارک ژوئن ۲۰ ۰ ۸ شام را خورده بودند و دور هم روی مبل و صندلی لم داده بودند. برخی هنوز خرده های غذا را در دهان یافته و قورت می دادند. یکی دو تایی هم با سپر کردن یک دست با خالل الی دندانهاشان کند و کاو می کردند. ذوالفقار خان کنار خدابنده خان آرام نشسته بود و ضمن خالی کردن فنجان چای در افکارش غوطه ور بود. او دیگرچندان شباهتی به سالهای اولی که به دانمارک کوچ کرده بود نداشت. سرو سبیلش خاکستری شده بود و با زور می شد موی سیاهی درآن پیدا کرد. گاهی هم عینک ته استکانی اش را جابه جا می کرد و با دستمال چشمانش را می خارید. افکار مختلفی در سرش جوالن می کرد وسکوت مرموزش بیشتر به آرامش قبل ازطوفان شباهت داشت..indd /09/
235 از هر دری 235 بحث شیرین آزادی خدابنده خان هم با سرو سبیل جو گندمی گاهی به دور و بر نگاه می کرد و از دور با این و آن مخصوصا خانمها لبخند مالطفت آمیز رد و بدل می کرد. او که اهل شیراز بود و حوض کوثرش خم شراب مست و شنگول نشسته بود و در دلش گویی با شعری از حافظ ر نگ گرفته بود. با نگاهی به جمع می شد دید که همه نسبت به اولین سالهای مهاجرت ربع قرنی جا افتاده تر شده اند و گرد نوپیری بر سر همه نشسته بطوریکه این طرف و آنطرف شکم های برآمده عینکهای ذره بینی و موهای ت ن ک شده و رنگ پریده به چشم می خورد. البته هنوز از دندانهای عاریه قلبهای تعمیری و غبغبهای آویزان نشانی نبود! آن طرف روی مبل قدسی خانم وسط خدیجه خانم و سکینه سلطان نشسته بود. خدیجه خانم را که دستی هم در موسیقی داشت دوستانش دی.ج ی خطاب می کردند. تقریبا همه خانم ها یک نام مستعار داشتند. مثال سکینه سلطان پیش دانمارکی ها خود را سکی معرفی کرده بود ولی از دوستان ایرانی اش خواهش می کرد او را مهوش صدا بزنند. برای اینکار دلیل می آورد که در بچگی پدر بزرگش او را مهوش ک م صدا می زده و برای اینکه این تغییر نام را رسمی کند یکباردوستان را به مهمانی تولدش دعوت کرده بود و حسابی نمک گیرشان کرده و با خواهش همراه با تهدید از آنها خواسته بود که دیگرنامی از سکینه سلطان نشنود. البته نامهای جدید سخت جا می افتاد و دوستان اغلب نامهای اصلی و عاریه را یکی در میان به زبان می آوردند..indd /09/
236 از هر دری 236 بحث شیرین آزادی قدسی خانم هم می گفت نافش را با نام غنچه بریده اند. البته این نامی بود که چند سال پس از آمدن به دانمارک وپس از کلی بگو مگو با ذوالفقار خان برای خودش دست وپا کرده بود. ولی هنوز مشکلش با دانمارکی ها حل نشده بود چون او را یا گونچه و یا خ نچه خطاب می کردند. بهرحال آشی بود که خود برای خودش پخته بود و چاره ای غیر از نوش آن نداشت. قدسی خانم غنچه که با لپهای پف کرده و چشمان درشت از حدقه بیرون زده هفت قلم آرایش کرده بود در دامن تنگ خود که برای مغلوب کردن بزرگی شکمش کمر آن را بی رحمانه سفت کرده بود نمی گنجید. او با کفشهای پاشنه بلندش که شرح قیمت و محل ومناسبت خرید آنها را پنجاه و هفت بار برای خدیجه خانم دی.ج ی تعریف کرده بود مدام یک پایش را روی آن یکی می انداخت وپس از دو دقیقه دوباره عوض می کرد. قدسی خانم خدای پر حرفی بود و مثل مرغ کرک یک بند قیل و قال می کرد یا از خرید های گران قیمتش تعریف می کرد یا داستان حاضرجوابی هایش را در مقابل دانمارکی ها نقل می کرد و یا از شلختگی و بی مسئولیتی شوهرش ذوالفقار خان در کار منزل شکوه و گالیه می کرد. بیچاره خدیحه خانم دی.ج ی. هم صبر ایوب را داشت و در مقابل هر جمله ی نه چندان کوتاه قدسی خانم مدام ابرازاشتیاق و هیجان زدگی می کرد. البته از آنجایی که این داستانها را بار ها و بارها شنیده بود چندان گوش نمی داد و فقط از حالت چهره و ت ن صدای قدسی خانم درمی یافت و بطور اتوماتیک و عمدتا در فاصله ی تجدید نفس او عکس العمل مناسب نشان می داد..indd /09/
237 از هر دری 237 بحث شیرین آزادی سکینه سلطان مهوش که خوش برو رو و گ رد بود و و چهره ای شاداب داشت با مشکل دیگری دست به گرییان بود. بنده ی خدا برای آمدن به مهمانی امشب در خانه با زور و زاری بسیار سینه های شل و ولش را در یک کرست تنگ و نک تیز مادونایی چفت و بست کرده بود وحاال ضمن اینکه یک خط در میان به حرفهای هیجان انگیز قدسی خانم گوش می داد و "عجب" و "چه جالب" و" راستی" تحویل می داد دقیقه ای یکبار بند پایین کرستش را که آزارش میداد جا به جا می کرد. طرف دیگر سالن پذیرایی شاه مردان خان که مردی چاق و چله و شوخ طبع بود و با خرج سه هزار کرون در اداره ی ثبت دانمارک اسمش را به سیمون تبدیل کرده بود تا کارگیر بیاورد آبجوی در دست داشت و با فرخنده خانم خانم میزبان خوش و بش می کرد و سربه سر می گذاشت. فرخنده خانم که فکرش هفتاد جا مشغول بود مدام با پاکت سیگارش بازی می کرد و می خواست یک جوری از گیر شاه مردان خان در رفته سری به آشپزخانه بزند تا ببیند کیکش در چه حال است. برای فرخنده خانم هیچ مصیبتی باالتر از این نبود که کیکش بسوزد یا خشک شود. ساختن کیک تقریبا به بخشی از هویت او تبدیل شده بود و در و همسایه ودوست و دشمن مزه ی کیک او را زیر دنداان داشتند. او به یک اندازه عاشق کیک و کتاب بود. چندان هم حوصله ی حرفهای این و آن را نداشت و معموال سعی می کرد دم به تله ندهد مخصوصا از قدسی خانم خیلی پرهیز می کرد چون چوب او چند بار به تنش خورده بود و می دانست آنوقت دیگرصحبتهای او تمامی ندارد. وقت و بی وقت هم عذر می آورد و می رفت توی حیاط سیگاری آتش می زد..indd /09/
238 از هر دری 238 بحث شیرین آزادی با رفتن فرخنده خانم شاه مردان خان رفت تا با عبدالقادرخان در بیرون سیگاری دود کنند. عبدلقادرخان از چپ های دو آتشه ی سابق بود و عشق می کرد تا گوش مفتی گیر بیاورد تا برایش از نابسامانیهای جامعه ی سرمایه داری سخن براند. شاه مردان خان که خیلی گوشش به این حرفها بدهکار نبود از پایی که برای دود کردن پیدا کرده بود خشنود به نظر می رسید و به صحبتها ی آتشین عبدلقادرخان با شوخی و شنگولی پاسخ می داد و گاهی هم با قوطی آبجوی خود به او ندای سالمتی می داد. وقتی کیک حاضر شد و همه جمع شدند و دور هم نشستند کم کم سرها گرم شد و بحث در گرفت. ابتدا از هر دری سخنی بود ولی کم کم حرفها سو و جهت و عنوان پیداکرد و سرانجام به بحث شیرین آزادای تبدیل شد. یکی صحبت از آزادی زندانیان سیاسی می کرد. دیگری می گفت : "حتی حیوانها هم آزادند آزاد به دنیا می آیند و می روند" و آرزو می کرد: "کاش ما هم مثل کبوترها آزاد بودیم". سومی می گفت : "حتی درکشوری مثل دانمارک مردم آزادی انتخاب لباسشان را ندارند و اگر روسری داشته باشند توسری می خورند". ذوالفقارخان که تا حاال ساکت نشسته و کمین کرده بود و با نگاهی فیلسوفانه به همه ی صحبتها گوش می کرد کم کم خونش به جوش آمد و پس از قورت دادن آخرین لقمه ی کیک و سر کشیدن فنجان چای میدان را به دست گرفت سینه ای صاف کرد و گفت: "میگم آزادی مقوله ی وسیعیه و ما از اینگونه حرف زدن ها به جایی نمی رسیم پس بهتره آنرا محدود و.indd /09/
239 از هر دری 239 بحث شیرین آزادی مشخص کنیم و مثال در باره ی آزادی بیان حرف بزنیم چیزی که به شدت به آن نیاز داریم و هنوز از چند و چون آن شناختی نداریم". برای ذوالفقار خان گفت و گو خصوصا زمانی که خود او حرف می زد از بزرگترین لذات بود. همیشه هم کلی نظر دست اول در آستین داشت که مثل تک خال رو می کرد و دیگران را قافلگیر و متاثر می ساخت یا حد اقل خودش چنین می پنداشت. حرفهایش نیز در وحله ی اول مجاب کننده بود و دیگران تبعیت می کردند یا ال اقل انتخابی غیر از آن نداشتند. قدسی خانم غنچه که تازه ازتعریف خرده داستانهای خود فارغ شده بود یا نشده بود جو رسمی مجلس او را گرفت وبرای چند لحظه سراپا گوش شد. خدیجه خانم دی. ج ی که تازگی موهای پرکالغی اش را با تارهای بلوند های الیت کرده بود نفسی از سر راحتی کشید و گوشهایش را که هنوز از صحبتهای قدسی خانم وزوز می کرد کمی مالش داد و با زدن چشمکی به شوهرش شاه مردان خان سیمون به جمع گفت وگو پیوست. عبدلقادرخان در فاصله ی تجدید نفس ذوالفقارخان وقت را غنیمت دید و گفت: "البته در هر گونه صحبتی باید دیالکتیک آن را جستجو کرد مثال همین آزادی بیان یک دیالکتیک دارد. همانطور که جامعه ای که در آن زندگی می کنیم از همین دیالکتیک برخوردار است. آزادی بیان ارزشی است بورژوایی و بخشی از روبنای ایدیولژیک جامعه ی طبقاتی سرمایه داری.. ". بیچاره کالمش به آخر نرسیده بود که ذوالفقار خان امانش نداد و غرو لند کنان گفت: "نخیر آقا! این چه فرمایشاتی است شما می کنید اصال می دانید دیالکتیک یعنی چه دیالکتیک.indd /09/
240 از هر دری 240 بحث شیرین آزادی خود گفتگو است! یعنی یک چیزی من می گم یک پاسخی هم شما می دی بعد یک نظر بهتری از توش در میاد. خیلی ها از محتوای کلماتی که به کار می برند آگاه نیستند و تنها با پوسته ی آن بازی میکنند" عبدلقادرخان که حرفش در دهانش ماسیده بود کمی سرخ و سفید شد وبا پوزخند مشغول سرکشیدن فنجان خالی چایش شد. ذولفقار خان که در روابط خصوصی فردی مهربان بود در جمع خصوصا در حضور خانمها تاب تحمل رقیب را نداشت و از اظهار نظر دیگران به ویژه آقایان چندان خوشدل نبود. خدیجه خانم دی.ج ی که فردی مصلحت گرا بود فورا دخالت کرد و گفت "البته منظور ایشان هم با اشاره به عبدلقادر خان همین بوده و اصال چه فرقی می کند بیایید از مطلب منحرف نشویم حاال چه دیالکتیک چه غیر لیا دک تیک" دراین جا کمی دچار لکنت زبان شد مثل کسی که بخواهد "سرکه شیره سیری سه شاهی" را چند بار تکرار کند "هیچ فرقی نمی کند بیایید ببینیم اصال آزادی بیان چی هست و به چه درد ما می خورد". او هنگام حرف زدن با حرارت دستهایش را در هوا می چرخاند و النگوهای طالیش جرینگ جرینگ صدا میداد. قدسی خانم که تا حاال سراپا گوش بود و انگار یک چیزی توی گلویش گیرکرده بود و آنرا قلقلک میداد به جانبداری از شوهرش ذوالفقارخان وارد میدان شد و گفت : "به نظرمن هم اینکه از همین اول حرفهایمان با پایه و اساس باشد مهم است" و ناگهان به یاد یکی از داستانهایش افتاد: "ببینید مثال همین.indd /09/
241 از هر دری 241 بحث شیرین آزادی دانمارکیها که آنقدر دم از آزادی بیان می زنند تا بخواهی یک چیزی بگویی که مخالف میلشان است فوری یا ترا را خفه می کنند یا با سکوت و بی اعتنایی حرفت را به روغن ماسیده تبدیل می کنن. چند وقت پیش سر کار موقع ناهار صحبت از روسری قاضی ها پیش آمد. تازه اون خوب خوباشون هم که مثال سوشیال دمکرات باشن از تصمیم دولت حمایت می کردن. اون وقت تا من خواستم بگم که هیچکی حق نداره با زور و قانون نه سر مردم روسری کنه و نه از سرشون برداره یکهو همه شون ساکت شدند. انگار نه انگار که من چیزی گفته بودم. بعدشم کم کم شروع کردن به صحبت کردن در باره ی هوا و سگاشون". ذوالفقار خان که هوایی تازه به کوره ی صحبتش دمیده شده بود نفسی عمیق کشید و سخنرانی غرایی را که در گیرو دار صحبت خانم ها چند بار در ذهنش باال و پایین کرده بود شروع کرد که : "می گم البته نباید موضوع را خیلی سطحی بکنیم" ذوالفقارخان عادت داشت بیشتر صحبت هایش را با "می گم" شروع کند مثال "بقول معروف" یا "می گویند" یا "عده ای معتقدند" وغیره به کار نمی برد خیلی با اعتماد به نفس و با صالبت می گفت می گم و ادامه می داد "می گم بهتره که کمی عمیق تر نگاه کنیم و ببینیم آزادی بیان چی هست و چه انواعی داره. مثال می تونه سیاسی باشه اینجا آزادی در انتقاد از عملکرد دولت مد نظره. می تونه اجتماعی باشه اینجا صحبت از حقوق بشر در مفهوم وسیع کلمه است مثل آزادی بیان در مقابل کارفرما یا معلم یا هر اوتوریته ی دیگه" ذوالفقارخان از فرمول بندی نظراتش عمیقا اظهار شعف می کرد و گاهی هم با.indd /09/
242 از هر دری 242 بحث شیرین آزادی لحظه ای مکث نگاهی به حضار مخصوصا خانمها می اندخت تا تحسین را درچشمهای آنها بخواند. "و می تونه مهمتر از همه یا به قول دانمارکیها س ست من ایکه م نست " ۱ )البته تلفظ دانمارکی ذولفقارخان قوی ترین وجه او نبود( "می تونه انسانی باشه یعنی همین آزادی بیان بین خود ما. مثال همین جا هر کسی حق داشته باشه نظرش را آزادانه بیان کنه و دیگران هم به نظر او احترام بگذارند". ذوالفقارخان فکر می کرد تک خال را رو کرده و به همین خاطر چند لحظه سکوت کرد و نگاهی چرخاند و اتفاقا نگاهش با عبدلقادرخان اصابت کرد که چپ چپ به او نگاه می کرد و بقیه هم تا حدی متوجه تلخی برخورد این دو نگاه شدند. ذولفقار خان که سر ذوق آمده بود تا آمد سینه ای صاف کرده و سخنرانی خود را ادامه دهد سکینه سلطان مهوش همسر عبدالقادرخان که تا حاال با بردباری و به یاری شکستن تخمه به همه ی صحبتها گوش داده بود به اومجال نداد وبیرحمانه میدان را از دست او گرفت: "می دانید ذوالفقارخان شکر به کالمتان ولی برای من آزادی بیان یه چیزای مشخصه یعنی اینکه مثال حق داشته باشم توی خونه ی خودم تو انتخاب فرش زیر پام تو انتخاب مهمونی که برام می یاد تو انتخاب اینکه اگر یک شب نخواستم شام درست کنم حاضری بخوریم توی این چیزا و توی خیلی چیزای دیگه که همه شم نمی شه اینجا گفت آزادی داشته باشم". سکینه سلطان مهوش که شدیدا احساساتی شده و کمی هم بغض کرده بود و موضوع بحث از دستش دررفته یاد زخمهایش افتاده بود بند آزاردهنده ی زیر کرستش را جا بجا کرد وگفت: "ولی فکر می.indd /09/
243 از هر دری 243 بحث شیرین آزادی کنید مگه می شه ". یک نگاه چپی با شوهرش عبدلقادرخان که آنطرف نشسته بود رد و بدل کردند و برای اینکه بحث خیلی خصوصی نشود و بعدا گریبانش را نگیرد گفت: "ولی خیلی از آقایون که اینجا و اونجا می شینن و حرفهای قلمبه سلمبه می زنن بیایید ببینید تو خونه با خانماشون چه جوری تا می کنن". در اینجا صدایش را خفیف کرد و به خانمهای دورو برش گفت: " باور کنید خیلی از مردا رسما به زناشون تجاوز می کنن واصال نه حالیشون نیست". قدسی خانم غنچه خدیجه خانم دی.ج ی و حتی فرخنده خانم که همسری نداشت همگی بی اختیار و به نشانه تایید سرتکان دادند. دوباره رو به جمع ادامه داد : "خالصه که من فکر می کنم به قول قدیمی ها دو صد گفته چون نیم کردار نیست". سکینه سلطان مهوش ازین که ضرب المثل خوبی به موقع سر زبانش آمده بود خرسند به نظر می رسید و از خیر بقیه ی حرفهایش گذشت. ذولفقارخان که کمی یکه خورده بود و حرفهایی را که همین چند لحظه پیش در ذهنش آماده کرده بود االن فراموشش شده بود با متانت گفت: "حق دارید حق دارید" و بعد بزرگمنشانه ساکت شد. ذولفقار خان اصوال حق را به خانم ها می داد و خانم ها هم تا حدی هوایش را داشتند و به حرفهایش گوش می دادند. فقط قدسی خانم غنچه همیشه پس از شنیدن نظرات ذولفقار خان دچار احساسی دوگانه می شد. از یک طرف بدش نمی آمد که شوهرش جلب نظر می کند. از طرفی هم بعد از ادای هر جمله ی او در دلش می گفت: " آره ارواح بابات! تو گفتی و همه باور کردن. من یکی می دونم زیر حرفا ی تو چی خوابیده". البته قدسی خانم درمواقع دیگر در دلش حرف.indd /09/
244 از هر دری 244 بحث شیرین آزادی نمی زد و از سیر تا پیاز ذولفقار خان حتی بی کفایتی اش در رختخواب را هم برای همه تعریف می کرد: "خواهر یکبار نشد منم یه چیزی بفهمم. همون اول کار چرتش می گیره و بعدشم خرناسه اش همه ی خونه و محله را برمی داره!" شاه مردان خان که جو سنگین و صحبتهای جدی مجلس کالفه اش کرده بود با نیش باز گفت: "حاال زیاد سخت نگیرید. بیایید قضیه را از اون سرش بگیریم و ببنینم اصال این آزادی بیان به چه دردی می خوره. مثال آدم را خوشبخت تر می کنه نه والله! اگه اینجور بود که اینقدر لوگه پیال ۲ و التو ۳ در این جامعه مصرف نمی شد! از طرفی هم من و شما که بیست سال این آزادی را داشتیم چه استفاده ای ازش کردیم والله اونایی را که من می شناسم توی ایران هم بیشتر روزنامه و کتاب می خوندن هم بیشتر از بیانشون استفاده می کردن. نمی گم چیز خوبی نیست ولی خیلی هم خون خودتون را کثیف نکنید. به قول معروف آنرا که عیان است چه حاجت به بیان است". شاه مردان خان که لبخند پهنش یک لحظه از چهره چاق وچله اش محو نمی شد گیالس شرابش را بلند کرد و گفت: "به سالمتی آزادی بیان!" خدا بنده خان که تا چند لحظه پیش تقریبا چرت می زد و از شراب زیادی که خورده بود گیج و مست بود دستی به سبیل جو گندمی اش کشید و گفت: "شاه مردان خان راست میگه. تو شهر ما شیراز کسی از نبود آزادی بیان نمی نالید. مردم و شاعرای ما همیشه حرفهاشون را می زدن حاال به این زبون نمی شد به یه زبون دیگه. هیچوقت هم چیزی کم نمی آوردند.indd /09/
245 از هر دری 245 بحث شیرین آزادی و همونطور که می دونید تو بد ترین شرایط بهترین بیانها را داشتند. هنوز هم توی دنیا کسی پیدا نشده که بیانی بهتر از سعدی و حافظ و وصال شیرازی داشته باشه. حاال این جایی ها این همه آزادی بیان دارن هیچ کدومشون تونستن یک خط شعر مثل اونا بگن : گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید به به!" خدابنده خان که به شهرش شیراز افتخار می کرد صورتش از شعر و شراب گل انداخته بود. او همیشه حرفهایش را با یک شعر مربوط یا نامربوط پایان می داد و آنها را خیلی آهنگین و موزون ادا می کرد بطوریکه می شد شنید که در دلش همرا آن ر نگ گرفته. عبدالقادر خان که دیگر حوصله اش از ین به قول خود او "شر و ورها" سر رفته بود و از طرفی هنوز ضرباتی که از پیامهای سربسته ی سکینه سلطان مهوش خورده بود آزارش می داد فرصت را از دست نداد و یکبار دیگر بخت خود را آزمایش کرد: "شما با این حرفها تان از ارتجاع جانبداری می کنید. سعدی مگر چیزی بیش از تملق شاهان و سالطین گفته حتی حافظ هم که به قول شما مثال آزادیخواه بوده جیره خوار دربار شاه شجاع و حاکمان دیگر بوده و بطور کلی در جامعه طبقاتی روشنفکران همیشه بخشی از طبقه ی حاکم بودند و مال و میرزا بنویس آنها تا بتونن خون توده ها را تو شیشه ی ستمگران بکنن. حاال این ازین طرف. از طرف دیگه همین خانم ها که اینقدر از نبود آزادی و ستم مردها صحبت می کنند اوال مبارزه طبقاتی را منحرف کرده و به جای مبارزه با سرمایه داری جهانی مبارزه با شوهرانشان را به مهمترین عرصه ی مبارزه ی روز مره ی خودشون تبدیل کرده اند. ولی تازه این ظاهر قضیه.indd /09/
246 از هر دری 246 بحث شیرین آزادی است. به مظلوم نمایی شون نگاه نکنید قولتان می دهم که نظام برده داری را توی خونه ها دوباره زنده کردن. در با ره ی همه چی تصمیم می گیرن وبرای مردها تره هم خورد نمیکنن. مرد بیچاره باید هم نوکری کنه و هم کلفتی هم باید به فکر ماشین و پول و تعمیرخونه و کارهای سنگین دیگه باشی هم باید ظرف بشوری و پوشک بچه عوض کنی غذا بپزی و جارو بکشی. تازه آخر سرعلیاحضرتها طلبکار هم می شن". عبدلقادرخان نگاه چپی به سکینه سلطان مهوش انداخت وبا صدای خفیف به مردهای دور و برش گفت: "باور کنید مردها را رسما کتک می زنند وشکان می گیرند مشت می زنند سیلی می زنند!" خدابنده خان شاه مردان خان و حتی ذولفقار خان که دل خوشی از عبدلقادرخان نداشت بی اختیار و به نشانه ی تایید سر تکان دادند. عبدلقادر خان رو به جمع ادامه داد: "به نظر من مشکل اصلی این است که ما برخورد علمی و طبقاتی با مسایل نمی کنیم و دیالکتیک آنها را درک نمی کنیم" خدیجه خانم دی.ج ی که دو با ره اوضاع را پس دید با نگرانی داخل صحبت او شد که : "خواهش می کنم دو با ره صحبت دیالک تیک )باز زبانش گرفت( و این چیزها را پیش نکشید دعوا از توش در میاد! بیایید همین طور خودمونی حرف بزنیم". سپس درحالیکه دستهایش به جنبش درآمده و جرینگ جرینگ النگوهایش در فضا می پیچید گفت : "می دونید همه دل پ ری دارن و همه ی اینا مال فشار زندگی اینجاست. زندگی تو غربت سخته. زبون درست حسابی که ندارند آدم با هاشون رابطه برقرار کنه. چپ و راست هم که به خارجی ها گیر می دن. پدر و مادر و قوم و خویش هم که اینجا نداریم دلمون به.indd /09/
247 از هر دری 247 بحث شیرین آزادی اونا خوش باشه. سرکار میری فشاره توخونه میای فشاره. با بچه های این دوره زمونه کناراومدن هم که کار حضرت فیله. خوب همه ی این فشار ها کجا خالی می شه معلومه دیگه سر همدیگه. این اونو مقصر می کنه اون اینو. ایرانیها هم که قربونش برم دل خوشی از همدیگه ندارن. تو خیابون همدیگه را ببینن ازون طرف رد می شن انگار خر ما از ک ر گی دم نداشت! والله باز عربا وترکا وضعشون بهتره. اقال هوای همدیگه رو دارن. ترا به خدا بیایید یه کم با هم مهربون باشیم. ناسالمتی داریم در باره ی آزادی حرف می زنیم. یعنی اینکه می خواهیم آزاد تر حرف بزنیم و همدیگه را بفهمیم. اصال این حرف زدنها خیلی آخرعاقبت خوشی نداره. من که دلم می گیره. بیایید یه کمی موزیک بگذاریم برقصیم خوش باشیم مگه همش باید بحث کرد ". خدیجه خانم دی.جی بلند شد و یکی از سی دی های شش و هشت جدیدی را که به تازگی از لس آنجلس دریافت کرده بود گذاشت و مشغول رقصیدن شد و یکی یکی دست همگی را گرفته میان مجلس کشید. خدابنده خان که سرش از شراب گرم بود و دلش برای شلنگ انداختن لک زده بود دست قدسی خانم غنچه را گرفت و دلی از عزا درآورد و ضمن رقص یکی دو تا فنجان و لیوان و پیاله را دمر کرد. ذولفقار خان به بهانه ی کمردرد تن به رقصیدن نداد. ولی برعکس عبدالقادرخان هم خود رقص جانانه ای کرد و هم همه ی دور و بری هایش را به جنبش در آورد. یکبار هم میان رقص در گوش خدیجه خانم دی.ج ی. به شوخی گفت: "تازه رقص هم دیالکتیک داره!".indd /09/
248 از هر دری 248 بحث شیرین آزادی پس از مدتی همه به نفس نفس افتاده و عرق از سرو رویشان سرازیر شده بود. وقتی شور حسینی آنها فرو نشست و آرام گرفتند فرخنده خانم اعالم تنفس پاوزه ی کوتاهی کرد. فرخنده خانم با اینکه اهل مطالعه بود و دست به قلمی هم داشت در فارسی حرف زدن همیشه کم می آورد وجا و بی جا از کلمات فرنگی استفاده می کرد. البته این به این معنی نبود که دانمارکی اش عالی است و آنرا درست تلفظ می کند. او پس از پاک کردن پیشانی اش از عرق رقص پاکت سیگار و فندکش را برداشته گفت: "فکر می کنم همه کمی تقت ۴ شده اند و خوبه یک پاوزه ای ۵ بگیریم" و ادامه داد: "منکه دیگه بیش از این نمی تونم هاله اوده ۶ کنم و احتیاج به یک قوی پاوزه ۷ دارم". شاه مردان خان و عبدالقادر خان هم از خداخواسته مثل فنر از جا جهیدند و سیگار و قوطی آبجوشان را برداشته به حیاط رفتند. قدسی خانم غنچه نیز همراه فرخنده خانم راه افتاد. ولی ذولفقار خان همچنان آرام و سنگین نشسته بود و به حرفهایی که قرار بود بزند و فرصت آن پیش نیامده بود فکر می کرد. باالخره با خدابنده خان که از رقصیدن زیاد نفسش بریده و کنار او نشسته بود از در صحبت درآمد: "می گم می بینی خدابنده خان چه دنیای بلبشویی شده هر کسی بیست سال پیش چارتا کتاب خونده یا نخونده اآلن صاحب ادعا و نظر شده و آنها را جا و بی جا بلغور می کنه". ذولفقار خان در دلش به حرفهای دیالکتیکی عبدالقادر خان فکر می کرد و به او بدو بیراه می گفت. خدا بنده خان هم که غفلتا گیر افتاده بود مدام با تکان دادن سر تایید می کرد و در عین حال لبخندی ملیح و موذیانه روی لبانش بود..indd /09/
249 از هر دری 249 بحث شیرین آزادی ذولفقار خان که شغلش کتاب فروشی بود و حد اقل از تیتر نام نویسنده وقیمت بیشتر کتابها خبر داشت خود را بحر العلوم و صاحب نظر در همه مسایل می دانست. مثال کافی بود در باره ی مسایل خانوادگی روانشناسی سیاست و حتی نجوم کسی نظری بدهد فورا با "نخیر آقا" و نظر دست اول او در آن باره مواجه می شد. حتی با اینکه از موسیقی اطالع زیادی نداشت همیشه یک سی دی دست اول در جیبش داشت و وقتی جایی دیدنی می رفت آنرا به عنوان ناب ترین موسیقی به خورد دیگران می داد."می گم شما فکرکنید خدا بنده خان وقتی می گم دنیای بلبشویی داریم بی دلیل نیست. حاال خدا پدرمادر آنها را بیامرزه که مغلطه هاشون را فقط به زبون می آرن. فاجعه اونجا پیش می یاد که بعضی از این ها جسارتشون به حد ی می رسه که ور میدارن الطائالتشون را در کتاب هم می نویسن و به عنوان شعر یا داستان و غیره چاپ هم می کنن. طرف می بینی فارسی حرف زدن را درست بلد نیست می ره کتاب در می یاره. تو همین دانمارک کوچیک نگاه کنید ببینید چند تا شاعر و نویسنده و صاحبقلم سبز شده! هر کسی از نه نه اش قهر می کنه میاد می شه شاعر و نویسنده. شما اطالع ندارید خدابنده خان من بازار کتاب دستمه و می بیینم هر روز چقدر علف هرز در میاد". معلوم بود ذولفقار خان دل پر خونی دارد و خدابنده خان هم که آدم محجوبی بود مجال پیدا نمی کرد از گیر او خالص شود. بنده ی خدا همین طور پیشانی اش را با دست گرفته بود و بله بله می گفت و لبخند می زد. آخر سر طاقت نیاورد وپرید.indd /09/
250 از هر دری 250 بحث شیرین آزادی وسط حرف ذولفقار خان و گفت: " خوب شما که صاحبنظر هستید باید کاری بکنید و این اوضاع را از آشفتگی نجات بدید" بعد هم یک شعر آهنگین پشت بند حرفش کرد که: "تا پریشان نشود کار به سامان نرسد". ذولفقار خان که گویی مدتها انتظارچنین درخواست طالیی را می کشید از جا پرید گل از گلش باز شد و با شادمانی و در عین حال مرموزانه گفت که اتفاقا برنامه هایی دارد و سرگرم تدارک شاهکاری است. البته انتظار می کشید که خدا بنده خان پرس و جوی بیشتری بکند و از چند و چون قضیه بپرسد ولی خدابنده خان بلند شد و جلوش را محکم چسبید و گفت : "باز جای ش کرش باقیست که امثال شما را داریم" و برای رفتن به دست به آب پوزش خواست. کم کم سرو کله ی بقیه پیدا شد و روی مبل ها وصندلی ها جای گرفتند. قدسی خانم غنچه که به خاطر جوراب شیشه ای و بلوز دکولته ی ابریشمی ش سردش شده و پاشنه های بلند کفشش در چمن حیاط فرو رفته و به گ ل نشسته بود غرو لند می کرد و به آب و هوای دانمارک بدو بیراه می گفت. البته از طرفی هم راضی به نظر می آمد چون ضمن سیگار کشیدن در حیاط فرصت کرده بود شرح حال خرید بلوز گران قیمتش را از بلژیک برای فرخنده خانم و سکینه سلطان مهوش تعریف کند. وقتی آرامش برقرار شد و ذولفقار خان دوباره اوضاع را مساعد دید گفت: "می گم خوبه این صحبتی را که شروع کرده ایم به یک جایی برسونیم" و بدون اینکه منتظر عکس العملی باشد سینه ای صاف کرد و ادامه داد: "آزادی بیان مثل هوایی است.indd /09/
251 از هر دری 251 بحث شیرین آزادی که تنفس می کنیم و غذایی است که می خوریم. آزادی بیان غذای روحه. حاال اگر یک عده نمی خوان یا نمی تونن ازآن استفاده کنن" نگاه گذرایی به شاه مردان خان و دیگران انداخت " این دیگه تقصیر آزادی بیان نیست. ولی من معتقدم هر چیز از جمله آزادی بیان باید حد و مرزی داشته باشه و آدم نباید ازین حق طبیعی سوء استفاده بکنه و خدای ناکرده هر چرت و پرتی را تحویل بقیه بده" دراینجا عبدالقادر خان کمی جابه جا شد و یک مشت تخمه از روی میز برداشت و با حرص مشغول شکستن شد. "خالصه می گم باید دید چه تعریفی از آزادی بیان داریم و اصوال بود و نبودش چه تاثیری در روابط ما می تونه داشته باشه". فرخنده خانم که تمام شب سرگرم پذیرایی بود و فرصت نکرده بود چیزی بگوید و البته خیلی هم اهل شرکت در اینگونه بحث ها نبود موهای شرابی ف ردار خود را با ناخنهای بلند و قرمزش به عقب شانه کرد و گفت: "ببینید آزادی مثل هر فنومن ۸ دیگه به میزان زیادی متاثر از کولتور ۹ و عادات ماست. من همان قدر از آزادی استفاده می کنم و آزادی دیگران را قسپکتیه ۱۰ می کنم که امستندیهدای ۱۱ فرهنگی عادتی و آپدقاولسه ی ۱۲ من اجازه می ده. البته این را در جایی می گویم که مولیهد ۱۳ آن هست. حاال اگر من برم آوهندلینگ ۱۴ دکترایم را هم در باره ی آزادی بنویسم خیلی فرقی نمی کنه. بسیاری از رفتارهای ما اتوماتیکه و از کودکی و اونگدام ۱۵ در هارددیسک ما پروگرامه شده. بزرگترین هنری که ما می توانیم داشته باشیم اینه که ترای ۱۶ کنیم تا بتوانیم کمی همدیگر را توله ۱۷ کنیم. ۱۸ اگر موفق شدیم آزاد و آزاده هستیم وگرنه بهتره اسپیله تید.indd /09/
252 از هر دری 252 بحث شیرین آزادی نکنیم". سکینه سلطان مهوش که همه ی حواسش رفته بود به کلمات فرنگی فرخنده خانم زیر زیرکی برای خودش پق و پوق می کرد و قش و ریسه می رفت. آخر سر هم نتوانست حرمت فرخنده خانم را نگهدارد و پس از صاف و صوف کردن بند زیر کرست مادونایی اش با شوخی آمیخته به تهدید گفت: "ببیند اگر قراره فارسی صحبت نشه منهم ترکی حرف می زنم". سکینه سلطان خیلی رک بود و مالحظه ی کسی را نمی کرد وشوخی شوخی حرف خودش را می زد. در همین زمان قدسی خانم غنچه که خیلی آداب دان بود و ارادت خاصی هم به فرخنده خانم داشت سیخونکی به سکینه سلطان مهوش زد و گفت: "خوب حاال شلوغش نکنیم و بگذارید ببینیم منظور ذولفقار خان از حد و مرز آزادی چی بود و این صحبت باالخره به کجا می رسه". ذولفقار خان که دوباره فرصت طالیی نصیبش شده بود با نگاهی تشکر آمیز به قدسی خانم گفت: "البته من از مسایل فرهنگی غافل نیستم و می خواستم اشاره ای به آن بکنم که فرخنده خانم کمک کرد. اما انسان اگر پویا باشد" شاه مردان خان با تبسمی پهن پارازیت ول داد که انسان باید جویا باشد "می گم انسان پویا می تواند بر مسایل فرهنگی هم غلبه کند وگرنه ما با پدرانمان چه فرقی داریم " شاه مردان خان دوباره زمزمه کرد که هیچی! "می گم ما باید تالش کنیم با رعایت حد و مرز آزادانه سخن بگوییم و بشنویم. مهمترین نکته در آزادی بیان اینست که شما شنونده ی خوبی باشید"..indd /09/
253 از هر دری 253 بحث شیرین آزادی خدا بنده خان که سر حال آمده و دوباره یاد شهرشان شیراز افتاده بود سبیلش را تابی داده حرف او را برید و گفت: "ذولفقار خان شکر به گفتار شما. متین می فرمایید ولی حاال بر فرض گفتیم و شنیدیم چه می خواهیم بگوییم به قول سعدی شیرین سخن به عمل کار بر آید به سخن دانی نیست". البته فورا به بی مناسبتی شعری که سر زبانش آمده بود پی برد و خواست تصحیح کند و گفت: "منظورم این است که کم گوی و گزیده گوی چون د ر. عرضم این است که آزادی بیان فقط یک وسیله است ولی سخن نابه که محتوی آنرا تشکیل می ده. آزادی کوزه است و بیان آب. متاسفانه اینجاکوزه فراوان است ولی آب نیست. کو آن سخن های نابی که در شیراز می گفتند به خدا هر یک بیت شعر آنجا به ده تا سخنرانی اینجا می ارزید". خدا بنده خان این را گفت و تداعی کوزه بی اختیار این شعرآهنگین را بر زبانش جاری ساخت که : " از کوزه همان برون تراود که در اوست". عبدلقادر خان تا دید که ذولفقار خان با تنفسی عمیق دارد خود را شارژ می کند که سخنرانی را از سرگیرد مجال نداد و شبیخون زد: "می بینید دوستان وقتی که من از دیالکتیک صحبت می کنم همه فکر می کنند لولو خ رخ ره است! حاال شاهد این آش شله قلمکار هستیم که یکی نوستالژی شیراز و شعرش گل کرده یکی می خواهد با حد و مرز گذاشتن برای آزادی به بقیه پوزه بند بزند و یکی هم خود را دست بسته ی فرهنگ طبقاتی نیاکانش می بیند. اگراینجوری می خواهیم آزاد شویم پس وای به حال آزادی! ".indd /09/
254 از هر دری 254 بحث شیرین آزادی خدیجه خانم دی.ج ی که نگاه ها و حالت های همه را با نگرانی زیر نظر داشت و انگار خود را مسئول آرامش اوضاع می دانست ازچالی مبل درآمده النگوهایش را در هوا چرخاند و میانجیگرانه گفت: "ببینید من که فکر می کنم همه یک منظور دارن. حاال هر کسی این را به زبون خودش بیان می کنه. مهم اینه که ما همه مون آزادی را دوست داریم و به نظرهای همدیگه احترام می گذاریم و هیچکی خودش را برتر از دیگری نمی دونه مگه نه خوب پس چرا سرش دعوامرافه کنیم بیایید االن من یک موزیک می گذارم همه آزادانه و به سالمتی آزادی پاشیم با هم برقصیم. والله آزادی بیان ارزش این بگو مگو ها را نداره!" و رفت که موزیک را چاق کند که ناگهان با غرش غیر منتظرانه ی ذولفقار خان که اکنون برخاسته بود مواجه شد و در جایش میخکوب شد : "خانم جان من به اونجای هفتاد جد م می خندوم که بخواد نظروم با این الطائالتی که اینجا می شن فوم یکی باشه" این جمله را با لهجه ی غلیظ خراسانی به زبان آورد. این عادت ذولفقار خان بود که هروقت خونش به جوش می آمد یا می خواست فحشی بدهد خودبخود از زبان محلی اش استفاده می کرد : "ما رو باش که گفتیم یک شب می شینیم از آزادی بیان صحبت می کنیم! کی می دونست م که چنین مستمعان خوش ذوقی داروم ". خدابنده خان هم که برخاسته بود با خنده ای زیر سبیلی گفت : " ایشون درست می فرمایند: مستمع صاحب سخن را برسرذوق آورد" و دو تا بشکنی هم وسطش زد. عبدالقادرخان که کارد می زدی خونش درنمی آمد خواست دهان باز کند و چیزی بگوید که سکینه سلطان مهوش او را از.indd /09/
255 از هر دری 255 بحث شیرین آزادی پشت با زدن سقلمه ای محکم پس کشید و سپس با صدایی بلند رو به همگی گفت: "شب خوبی بود گجه ایز خیره قالسین سیز ساق و بیز سالمت". ۱۹ دیگران هم کم کم بلند شده و شال و کاله می کردند که بروند. قدسی خانم غنچه نیز دم در وشگون های جانانه ای از ذولفقار خان گرفت و در گوشی با صدایی که دیگران بشنوند و نشنوند به او گفت : "بازم امشب آبرو ریزی کردی و منو پیش این فرخنده خانم خجالت زده کردی. حاال فکر می کنه که ما همیشه با این و اون بالنسبت مثل سگ و شاغال بهم می پریم". خدیجه خانم د.ج ی هم که ق ر تو ی کمرش منجمد شده بود و از جرینگ جرینگ دستبندهای طالیی اش دیگر صدایی به گوش نمی رسید به شاه مردان خان چشمک زد که: "پاشو هوا پسه!" فرخنده خانم که دید همه راه افتادند گفت : " ای بابا چرا به این زودی تازه می خواستیم یه کمی اسله په ای ۲۰ بکنیم وکافه بنوشیم. در باره ی این بحثها هم می تونستیم یه جوری فینه اوده ۲۱ کنیم". مهمانها یکی یکی خداحافظی کردند و از شب بسیار خوبی که داشتند سپاسگزاری کردند و راهی خیابان شدند. ذولفقارخان و عبدلقادر خان هریک سیگاری روشن کرده و حریصانه پک می زدند. خانمها هم محکم زیر بغلشان را چسبیده بودند و تالش می کردند فاصله را حفظ کنند. فرخنده خانم به همه شب به خیرگفت و "پو گن سون" ۲۲ نثار کرد و در را بست. رفت تو خود را روی مبل ولو کرد و نفس راحتی کشید....indd /09/
256 از هر دری 256 بحث شیرین آزادی زیرنویس ها ۱- mindst Sidst men ikke آخرین ولی نه کم )اهمیت( ترین ۲- piller Lykke قرصهای خوشبختی داروی آرامبخش و ضد افسردگی ۳- Lotto بلیطهای بخت آزمایی دانمارک -۴ Træt خسته ۵- Pause تنفس راحت باش -۶ ud Holde تاب آوردن ۷- pause Ryge تنفس برای کشیدن سیگار -۸ Fænomen پدیده -۹ Kultur فرهنگ ۱۰- Respektere مراعات کردن -۱۱ Omstændigheder مقتضیات -۱۲ Opdragelse تربیت -۱۳ Mulighed امکان -۱۴ Afhandling رساله -۱۵ Ungdom نوجوانی -۱۶ Try کوشش ۱۷- Tåle تحمل کردن -۱۸ tid Spilde اتالف وقت ۱۹ ترکی شب شما به خیر شما تندرست و ما سالمت - ۲۰ af Slappe استراحت آرامش یافتن -۲۱ af Finde ud سر در آوردن ۲۲- gensyn På به امید دیدار.indd /09/
257 ش ب نشینی.indd /09/
258 شب نشینی )نمایش در یک پرده( آوریل ۱۹۸۸ پدر بزرگ: پدر مادر بزرگ: مادر فرهاد: پسر بزرگ خانواده چهل ساله نرگس: همسر فرهاد و پسر ده ساله اش ستاره: دختر خانواده سی ساله و دختر پنج ساله اش بهرام: پسر دیگر خانواده بیست و پنج ساله باغبان: روستایی مکان: خانواده ای ساکن پایتخت به خاطر بمباران از شهر فراری شده و در خانه ای روستایی در صد کیلومتری پایتخت گرد آمده اند زمان: شب هنگام شام.indd /09/
259 از هر دری 259 شب نشینی فرهاد: مادر غذا حاضر نیست گرسنه مان است پدر: گرسنگی چاره دارد! ستاره: می گویند قرار است شهرها بمباران شیمیایی بشود پدر: بر پدرشان لعنت که مردم را بی خانمان کردند بهرام: بر پدر دشمن یا امام امام که خودش پدر همه است! فرهاد: بر چنین ملت و گور پدرش... ستاره: باالخره کارها یکطرفی می شود پدر: )با تمام وجود( انشاالله! فرهاد: انگار همه عالقه مند به یک طرفی شدن هستند! بهرام: حاال باید دید کدام طرفی! مادر: )از آشپزخانه( شام حاضر است بچه ها بیایید کمک کنید غذا را ببرید.indd /09/
260 از هر دری 260 شب نشینی صدای در می آید. مرد روستایی وارد می شود باغبان: سالم علیکم فرهاد: السالم چه خبر باغبان: خبر ها پیش شماست شما امام را آوردید! بهرام: امام را خدا فرستاده! مادر: با خدا کاری نداشته باشید ستاره: خدا هم از قماش امام است نرگس: با هم دست دارند باغبان: استقفرالله! خداوند دارد کیفر قدر نشناسی شما را می دهد ستاره: شاه هم با خدا بود! بهرام: هر رژیمی سر کار آید خدا با او همدست است فرهاد: شاه سایه خدابود ظل الله! دوسه نفر باهم: رهبر هم که روح خداست روح الله! نرگس: در تلویزیون می گفت من نماینده خدایم حرف من حرف خداست وگرنه من که چیزی نیستم. همه کارها را خدا می کند پدر: همه کارها را آمریکا می کند! فرهاد: )رو به باغبان( می گویند نان گیر نمی آید باغبان: االن دوساعت در صف بودم ده تا توانستم بگیرم. همه شهریها ریخته اند در ده هیچ چیز گیر نمی آید! بهرام: مردم بر سر نان در صف جنگ و دعوا می کنند زنها و بچه ها... باغبان: این همان پول نفت است که امام وعده داده بود! مادر: بفرمایید شام.indd /09/
261 از هر دری 261 شب نشینی فرهاد: )مزه مزه می کند( عجب خورش خوشمزه ای پدر: بخورید که شاید دیگر گیرتان نیاید! نرگس: ولی تا ابد که این وضع ادامه پیدا نمی کند ستاره: تازه عراق تهدید کرده که بمباران شیمیایی می کند پدر: بگذار بکنند بلکه این پدرسوخته ها کارشان یکطرفی شود بهرام: دوباره صحبت یکطرفی شدن است! فرهاد: قرمه سبزی مادر حرف ندارد ستاره: مثل اینکه زیاد هم بد نشد دور هم جمع شدیم! نرگس: ما جمع شدیم حاال اگر خانه مان دود شد رفت هوا چه باغبان: فدای سر امام! مادر: بیچاره آنها که جایی ندارند پناه ببرند پدر: به جهنم اینها همه جا را ویران می کنند. ماموریت دارند ایران را ویران کنند بدهند دست ارباب دست آمریکا! ستاره: یعنی می خواهید بگویید امام آمریکایی است پدر: اینها جد اندر جد آمریکایی و انگلیسی اند. اینها دستور دارند. مگر شیخ فضل الله جد بزرگوار اینها نبود فرهاد: رهبر خودش بد نیست دور و بریهاش خرابند! باغبان: )با خنده( آره خودش معصوم است امام سیزدهم! بهرام: خبرها را به او نمی دهند! ستاره: گمان می کنم صدای بمبها را هم نمی شنود! مادر: می گویند زیر کوهها در خانه بتونی زندگی می کند باغبان: همه شان در زیر کوه خانه دارند فرهاد: پس کی می جنگد باغبان: من و تو!.indd /09/
262 از هر دری 262 شب نشینی پدر: یک عده احمق! مادر: امروز دوباره شهید آورده بودند باغبان: از صد تا یکی را می آورند بقیه شان در سردخانه ها هستند ستاره: می گویند در سردخانه نگه میدارند و هر چند روزی دو سه تا می آورند تا مردم هول نکنند! فرهاد: در عوض همه شان به بهشت می روند! باغبان: بهشت دیگر جا ندارد! مادر: بچه ها چرا چیزی نخوردید فرهاد: خوردیم ممنون. خیلی خوشمزه بود. گیر شاه هم نمی آید! )رو به باغبان( می گویند شاه غیب شده! باغبان: پس باید منتظر ظهور بود! پدر: بر پدرش لعنت همه تقصیرها از اوست فرهاد:... که ترتیب آخوند ها را نداد و گذاشت روی کار بیایند! پدر: شاه درست و حسابی رضاشاه بود بهرام: رضا خان قلدر می گویند خیلی کارش درست بوده! مادر: )با رضایت( من یادم می آید ژاندارم ها گشت می زدند و چادر زنها را گرفته و آتش می زدند. ستاره: شما را هم دنبال کردند مادر: نه ما خودمان از ترس برداشته بودیم نرگس: حاال اینها دارند به زور به سرمان می کنند! بهرام: خوب انقالبی بود اما حیف که آخوند ها... ستاره: آن قرمساق هم هیچ غلطی نکرد. مگر در پنجاه سال حکومت برای ملت چه کردند اگر سالم بودند که کارشان به.indd /09/
263 از هر دری 263 شب نشینی اینجا نمی کشید مادر: مردم نفهمیدند گول خوردند فرهاد: این شیاد ها در خر کردن مردم تجربه هزار ساله دارند بهرام: هم دنیای مردم را دارند هم آخرتشان را! پدر: همیشه هم منفور همه بوده اند ستاره: برای مردم آمدن امام مهم نبود رفتن شاه مهم بود. وقتی آتشها فرو نشست فهمیدند چه کالهی سرشان رفته بهرام: آتشها را فرو نشاندند! فرهاد: شکستند قلم ها و قدم ها را... پدر: قبرستانها را آباد کردند! حاال یکی نیست بگوید پدرسوخته تو بهشت زهرا را آباد کردی یا شاه مادر: باید به فکر نان باشیم فرهاد: بهتر است صبح برویم آرد تهیه کنیم. اگر بی نان بمانیم کارمان زار است باغبان: امام برایتان خواهد فرستاد! نرگس: خدا کند دهات را بمباران نکنند! ستاره: در این صورت می رویم صحرا نرگس: این شانسی که ما داریم شاید همانجا بمب افتاد توی سر ما! بهرام: نه دهات امن است. آنها با مردم کاری ندارند. طرف حسابشان رژیم است. می خواهند سازمان او را از طریق زدن شهرها لنگ کنند ستاره: در استانهای مرزی که شهر و ده نمی شناسند فرهاد: آنجا فرق می کند مادر: گوشت هم می گویند گران شده و گیر نمی آید پدر: بدون گوشت هم می توان زنده ماند.indd /09/
264 از هر دری 264 شب نشینی فرهاد: می توان خرما خورد! پدر: )مشغول نماز( خدا لعنتشان کند بهرام: و نان و نمک. همانطور که اسالف دین مبین می کردند! باغبان: )با خنده( البد می خواستند مردم را گول بزنند ستاره: پیغمبر که خودش خیلی پولدار بوده تاجر فرش بوده تازه ده دوازده تا زن هم داشته مادر: خواهش می کنم وارد آنها نشوید ستاره: مگر دروغ است فرهاد: قصد او عیاشی نبوده بلکه می خواسته عده ای را نان بدهد! نرگس: پس البد نان زیاد داشته! مادر: )که منتظر دو فرزند دیگرش از شهر است( از بچه ها خبری نشد. خداکند اتفاقی برایشان نیفتد فرهاد: آنطورها هم نیست که جای نگرانی باشد. پایتخت بیش از ده میلیون جمعیت دارد. احتمال خطر برای هر نفر خیلی کم است. شاید یک در ده میلیون! باغبان: خدا حفظشان کند بهرام: این قضیه از نظر ریاضی صحیح نیست. چون حاالت مساعد یک مورد خاص نیست. باید مجموع بمبها یعنی مجموع کشته ها و زخمیها و روانیها را بر حاالت موجود تقسیم کرد. آنهم در تمام طول جنگ. در گذشته و آینده ستاره: می گویند موشکهای اخیر تلفات زیادی ندارد نرگس: پس جای شکرش باقی است! فرهاد: جای شکرشک که همیشه باقی است. منتها این بار گمانم جای شکرش زخم شده است!.indd /09/
265 از هر دری 265 شب نشینی مادر: دلم شور می زند. نفهمیدیم امروز چند تا موشک به شهر انداختند ستاره: باالخره سهمیه هر روز را می دهند چه فرقی می کند نرگس: اما صدایش از خودش وحشتناکتر است بهرام: ترس برادر مرگ است! ستاره: آژیر سرخود هم هست دیگر احتیاجی به آژیر خطر ندارد! مادر: باز خدا پدرش را بیامرزد پدر: )که از نماز فارغ شده ولی گویی در طول نماز گوشش به حرفها بوده( اخبار بی بی سی را بگیرید ببینیم چه می گوید در این موقع ناگهان برق می رود همه هراسان و نگرانند مخصوصا مادر یکی از جمع: دوباره زدند! یکی دیگر: اول می زنند بعد خاموشی می شود! ستاره: ساکت باشید ببینیم صدایی می آید یا نه )حرفش تمام نشده صدای دو انفجار پی در پی به گوش می رسد( یکی از جمع: بله زدند! مادر: خدا رحم کند! کودک پنجساله هراسان در بغل مادر می نشیند ستاره: نترس مادر جان به ما کاری ندارند یکی از جمع: )آرام( از کجا معلوم مادر: خدایا چرا بچه ها نیامدند بهرام: شاید در راهند باالخره می آیند.indd /09/
266 از هر دری 266 شب نشینی پدر: ستاره یک چراغ روشن کن )غر و لند کنان( باالخره همه جا را ویران می کنند فرهاد: ویران کرده اند! باغبان: من با اجازه شما می روم مادر: )به باغبان( قربانت فردا بیا با بچه ها بروید ببینید می توانید یک گونی گندم آرد کنید باغبان: برای آسیاب باید یکی دوشب در نوبت خوابید پدر: ال اله اال الله باغبان: من صبح می آیم گندم می بریم و نوبت می گیریم مادر: پس قربانت اگر توانستی نان محلی برایمان گیر بیاور باغبان: گیر نمی آید ما خودمان هم از نانوایی می خریم مادر: باید نان پز هم پیدا کنیم باغبان می رود. صدای واغ واغ سگ بگوش می رسد. بیرون همه جا تاریک است نرگس: حاال معلوم نیست برق کی می آید پدر: رادیو را روشن کنید ببینیم چه می گوید یکی رادیو را باز می کند: - شنوندگان عزیز همانگونه که میدانید هم اکنون در وضعیت قرمز بسر می بریم. دشمن زبون که در جبهه ها ناتوان است به شهرها و خانه های شما مردم بیگناه حمله می کند. این نهایت ضعف دشمن امپریالیستی است - شنوندگان عزیز همچنان در پناهگاهها با قی بمانید و....indd /09/
267 از هر دری 267 شب نشینی یکی از جمع: کدام پناهگاه پدر سوخته ها!... و صبر و متانت انقالبی تان را حفظ کنید. ما به یاری خدا پیروزیم سرود پخش می شود: همت کنید ای دوستان دشمن به میدان آمده با حرض خرص گرسنه با مکر شیطان آمده... پدر: پدرسوخته ها شیطان باید بیاید پیش شما درس بگیرد! بهرام: اینها وقتی کارشان گیر می کند دمکرات می شوند آهنگ دوران انقالب را پخش می کنند! فرهاد: به موقعش حاضرند در مقابل ملت گریه هم بکنند ولی خرشان که از پل گذشت دوباره چهره ها عبوس می شود رادیو آهنگ را نیمه کاره قطع و مارش جنگ پخش می کند نرگس: آدم به یاد مارشهای زمان هیتلر در فیلمها می افتد فرهاد: امام هم دست کمی از هیتلر ندارد بهرام: اتفاقا از خیلی جهات شبیه اند. از جمله تکیه بر توده های جاهل و برانگیختن غرائز کور آنان نرگس: اینها هم مانند او داعیه رهبری بر سراسر جهان را دارند منتها سالح اینها برنده تر است اینها به نام خدا عمل می کنند ستاره: آن یکی»پیشوا«بود این یکی»رهبر«مادر: خدایا آخر و عاقبت مردم چه می شود.indd /09/
268 از هر دری 268 شب نشینی پدر: چه می خواهد بشود همه باید فدای معامله امام شوند! ستاره: چرا یک بمب به جماران نمی اندازند پدر: هزار تا بمب هم بیاندازند او جایش امن و گرم است. زیر کوهها کودک ده ساله: مامان برای هواخوری بیرون نمیاد فرهاد: هوا از لندن برایش می آورند! بهرام: مثل همان باطری که به قلبش بسته اند کودک: مامان راسته که قلب امام باطری داره نرگس: والله اینطور می گویند کودک: آنوقت تمام نمی شه پدرش: )با خنده( سالی یکبار عوض می کنند رادیو: صدایی که هم اکنون می شنوید عالمت آن است که... یکی از جمع: عالمت این است که زدند و رفتند!... عالمت آن است وضعیت سفید است و معنی و مفهوم آن... ستاره: پس چرا برق نمی آید نرگس: می ترسند دوباره بزنند! ستاره: موشک که به برق کاری ندارد! پدر: اینهم از پدرسوختگی شان است! صحبت همچنان ادامه دارد کودک پنج ساله گریه می کند مادر چای می آورد پدر سیگار می کشد ستاره مشغول جمع و جور کردن است نور صحنه بتدریج کم و تاریک می شود... پایان.indd /09/
269 مصاحبه.indd /09/
270 از هر دری 270 مصاحبه مصاحبه تلویزیونی تاریخ نگارش ۱۴ تا ۲۱ آوریل ۱۹۸۸ شرکت کنندگان: شاه خمینی بختیار کیانوری نگهدار رجوی چپ گمنام و میزبان میزبان بینندگان عزیز. ما امروز مصاحبه ای برای شما ترتیب داده ایم که اندکی با دیگر مصاحبه ها تفاوت دارد. شرکت کنندگان که از سران حاضر و غائب سیاست ایرانند قول داده اند که در جوی مسالمت آمیز در این مصاحبه شرکت کرده و نقطه نظرات خود را پیرامون مسائل مطروحه آزادانه بیان کنند. برای آنکه بیش از این شما را در انتظار نگذاریم از شرکت کنندگان گرامی می خواهیم ضمن معرفی خود مختصری در باره فعالیتها و اهداف سیاسی خویش توضیح دهند. میزبان نگاهی می اندازد. ظاهرا همه نیامده اند. جای شاه و خمینی خالی است. - البد بقیه هم می رسند. بهتر است منتظر نمانیم و شروع کنیم. خواهش می کنم )رو به بختیار( بختیار با سالم خدمت ملت میهن پرست و آزاده ایران. بنده شاهپور بختیار نخست وزیر اسبق ایران همچنین نخست وزیر دولت در تبعید و رهبر جنبش رهایی بخش ملی ایران می باشم. افتخار.indd /09/
271 از هر دری 271 مصاحبه خدمتگزاری به ملت بزرگمان را از سالیان قبل در جنبش ملی ایران به رهبری مرحوم دکتر مصدق رهبر کبیر نهضت ملی ایران داشته ام و به اقتدای آن مرد بزرگ برقراری دمکراسی و حکومت ملی و احیای مجدد عظمت ایران بزرگ همواره هدف فعالیت سیاسی ما بوده است. البته شکل حکومت ایده آل ما همان مشروطه سلطنتی است به قسمی که شاه در آن سلطنت کند نه حکومت. می دانید که ما نه تنها به قانون اساسی وفاداریم بلکه بسیاری از مقتضیات تاریخی ملت ایران و عالیق آنان از جمله شاهدوستی را نیز درک کرده و در نظر می گیریم. میزبان متشکریم. در ضمن از دوستان تقاضا داریم معرفی را اندکی خالصه تر بفرمایند چون فرصت برای طرح مسایل دیگر وجود دارد و ما به موقع آنها را مطرح خواهیم نمود. جناب کیانوری خواهش می کنم کیانوری با درود به توده های قهرمان و مبارز میهن مان. بنده نامم نورالدین شهرتم کیانوری و نواده مرحوم آشیخ فضل الله نوری می باشم. پدرم نیز گویا از مجتهدین بنام بوده و خودم نیز هرچند )با لبخند( در جبهه ای متفاوت اما به هر حال مرجع تقلید بخش های بزرگی از نیروهای چپ ایران می باشم )نگهدار با تایید سر تکان می دهد(. همانگونه که مسبوقید حزب توده ایران به عنوان قدیمی ترین پیگیرترین و پایدارترین نیروی سیاسی تاریخ اخیر ایران بوده است. حزب ما چه آن زمان که هنوز.indd /09/
272 از هر دری 272 مصاحبه تشکیل نشده بود و چه بعد از تشکیل همواره پیشقراول مبارزه جهت دمکراسی صلح و ترقی و همچنین حسن همجواری بوده و ما همه مساعی خود را چه در داخل و چه در ایام مدیدی که در خارج بسر می بردیم در این راه بذل کرده ایم. اکنون نیز این حزب یعنی حزب طراز نوین طبقه کارگر ایران با نیم قرن تجربه و با اعتباری بین المللی و دارای مناسبات گسترده انترناسیونالیستی همچنان پیشگام و پیشتاز در راه اهداف دمکراتیک صلح و همزیستی مسالمت آمیز است. به قول معروف حزب توده ایران نامی است که نیم قرن می شناسید و به آن اطمینان دارید! میزبان بله متشکریم. معرفی کاملی بود. حاال از آقای رجوی خواهش می کنیم خود را معرفی فرمایند. تمنا می کنم! رجوی با درود آتشین به خلق قهرمان و انقالبی ایران. بنده مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق ایران سازمان فرزندان دلیر خلق قهرمانمان می باشم. همچنین بنده افتخار رهبری شورای مقاومت ملی خلق قهرمان ایران را دارم. مبارزاتمان را از سالهای سیاه ستمشاهی آغاز کردیم و برق گلوله هایمان شراری از روشنایی و امید در دل ظلمتسرای شاهنشاهی ایجاد کرده و سینه شب را درید و از آن همواره با فدای جان و نثار خون دلیرترین فرزندان خلق جهت زدودن هر گونه شرک و تباهی و جهت برقراری جامعه بی طبقه توحیدی تالش کرده و می.indd /09/
273 از هر دری 273 مصاحبه کنیم. میزبان متشکریم )در این موقع شاه و خمینی وارد می شوند و همه بی اختیار بلند می شوند ولی زود به اشتباه خود پی برده می نشینند( قرار بود زودتر تشریف بیاورید جلسه ما آغاز شده. شاه: ما خواب بودیم خمینی: بنده هم سر نماز بودم می نشینند. خمینی نظری به اطراف می اندازد و زیر لب می گوید: لعنت الله االلقوم الضالین میزبان: بله چیزی فرمودید خمینی: هچه دعا می خواندم! میزبان: بسیار خوب. دوستان مشغول معرفی خود بودند. )رو به شاه( ممکن است شما هم خود را معرفی بفرمایید شاه: ما ر که همه می شناسند میزبان: بله متشکریم. خیلی مختصر و مفید بود. )رو به خمینی( شما هم خود را معرفی بفرمایید.indd /09/
274 از هر دری 274 مصاحبه خمینی )با خشم( بسم الله الرحمن الرحیم! )با مالیمت( بنده که چیزی نیستم. ما هرچه داریم از خدا داریم. شما مرا می خواهید بشناسید خدا را بشناسید. ما همه خدمتگزار اسالم و قرآن کریم هستیم. سابقه ما را از انبیاالله گرفته تا معصومین اطهار و اولیاالله همین طور بگیرید بیایید تا برسد ما. ما یک خدمتگزار کوچک دین مبین هستیم و )سینه صاف می کند و با جدیت( اطاعت اولیاالله در غیاب معصومین و امام زمان علیهاسالم بر همه واجب عینی است. قال الله تعالی اطیعو الله الرسول و اولی االمر منکم... میزبان بله متشکریم. فعال قصد ما فقط معرفی است. و شما )رو به چپ گمنام که در گوشه ای نشسته و کاله چشمک دارش را تا روی چشمهایش پایین کشیده( راستی شما چرا کالهتان را این قدر پایین کشیده اید چپ گمنام )نگاهی زیر زیرکی به اطراف می کند( والله من از اینها می ترسم! میزبان نترسید جانم. اینجا همه قول داده اند که در جلسه ای مسالمت.indd /09/
275 از هر دری 275 مصاحبه آمیز شرکت کرده و در محیطی آرام به پرسشهای ما پاسخ گویند چپ گمنام بله منظورم االن نیست! من با همه اینها قبال کار داشته و بعدا نیز کار خواهم داشت و هیچکدام وقتی به قدرت برسند از خون من نخواهند گذشت. بهر حال خود را معرفی می کنم منتها اگر اشکال نداشته باشد با اسم مستعار! میزبان: نه خواهش می کنم. مهم نیست. درک می کنیم! چپ گمنام من کاوه. بله از قلب قرون و اعصار می آیم. پدرانم بردگان رعایا و ستمدیدگان تاریخ بوده اند. همیشه پایمال و مورد بهره کشی و معامله گروههای حاکم بوده ایم ولی هم صبرمان فراوان است و هم جان سختیم. اینطور که پیداست مدتهای مدید دیگری نیز ستم خواهیم دید و گروههای مختلف برای رسیدن به قدرت پا بر دوش ما خواهند گذاشت و بعد لگد مالمان خواهم کرد... میزبان )قطع می کند( ببخشید قصد ما بیشتر معرفی»خودتان«است کاوه بله عذر می خواهم کمی احساساتی شدم. من یک چپ گمنام هستم. هر چند نام ندارم ولی گمانم همه این آقایان مرا بخوبی.indd /09/
276 از هر دری 276 مصاحبه می شناسند )دیگران نگاهی انداخته و با تایید سر تکان می دهند( و همچنین بینندگان میزبان ممنون. خوب دیگر کسی نمانده چرا مثل اینکه شما هنوز خود را معرفی نکرده اید )رو به نگهدار که کنار کیانوری نشسته( نگهدار با درود به خلق قهرمان میهن و همه مردم صلح دوست جهان. من فرخ نگهدار هستم. رهبر یکی از گردانهای پیشرو طبقه کارگر میهنمان سازمان فدائیان خلق ایران. همانطور که ایشان فرمودند )اشاره به کیانوری( ما جهت صلح ترقی همزیستی مسالمت آمیز و اصالحات دمکراتیک و اخیرا»نوسازی«مبارزه می کنیم. سازمان ما که به همت جوانان انقالبی و لی با تئوری ضعیف در سالهای اختناق قبل از انقالب مبارزه بی امان خود را آغاز کرد همواره جهت این اهداف مبارزه می کرده. ولی البته از همان زمان به علت جوانی و کم تجربگی همواره مورد رخنه منحرفین و چپ نما ها بوده ایم و این انحرافات در سالهای انقالب هم مانع اعتالی سازمان ما بود. ولی رهبری به سرعت به خط مشی اصولی دست یافت البته با یاری رفقای حزبی )اشاره به کیانوری( و این خط مشی روز به روز اعتالی بیشتری یافت. میزبان بسیار خوب. متشکریم. حاال بهتر است به اصل مصاحبه بپردازیم. ما در بخش اول مصاحبه یکی دو موضوع حاد و داغ.indd /09/
277 از هر دری 277 مصاحبه سیاسی را که بحث روز هستند مطرح می کنیم و از شما می خواهیم که نظر خود را نسبت به آن بیان کنید. چطور است با موضوع انقالب آغاز کنیم بهتر است از جناب شاه شروع کنیم. جناب شاه ممکن است شما نظرتان را در باره انقالب بفرمایید بله انقالب منظور اینکه شما چه احساس و اعتقادی در باره انقالب دارید شاه ها بله انقالب. البته اگر منظورتان پیمان نامقدس ارتجاع سرخ و سیاه برای شورش و تخریب و تبدیل ایران به ایرانستان است که ما ر عالقه ای به آن نیست. ولی اگر منظور پیشرفت و تمدن بزرگ و آزادی زنان و آبادانی است که مسلما ما با انقالب البته از نوع»سفید«آن موافقیم و همانگونه که مسبوقید ما خودمان چنین انقالبی کرده ایم. اما اجانب... میزبان: بله بله همه به یاد داریم و بیانات شما به اندازه کافی گویابود. حاال اجازه بدهید از آقای بختیار خواهش کنیم نظرشان را در باره انقالب بفرمایند بختیار: نمی شود من نظرم را بعدا بگویم میزبان: چرا فرقی نمی کند ولی بهتر است ترتیب را رعایت کنیم بختیار بسیار خوب عرض می کنم. والله انقالبی که ما به آن اعتقاد.indd /09/
278 از هر دری 278 مصاحبه داریم در واقع یکبار شده است یعنی در زمان مشروطه. البته اگر دقیقا نظر مرا بخواهید ما با آن انقالب هم آنطور که برخی فرصت طلبان در آن رخنه کردند و کار را بعضا به شورش و تخریب و خونریزی کشاندند موافق نبودیم. حقیقت این است که ما با انقالب بدون خونریزی و شورش و اعمال قهر موافقیم همانگونه که دول راقیه اروپا به تدریج به پیشرفتهای زیادی در زمینه دمکراسی و علم و صنعت نائل آمدند. مثال سوئیس یا سوئد را در نظر بگیرید... میزبان: بله مفهوم است بختیار: )توی حرف میزبان می آید( البته می دانید که باید تاریخ و عالیق هر کشوری را هم در نظر گرفت. مثال تاریخ مردم ایران با نام شاه عجین شده است. در نتیجه به نظر ما حاصل انقالب بهتر است مشروطه سلطنتی باشد میزبان: بسیار عالی. درضمن از دوستان خواهش می کنیم از شعار دادن و تبلیغ خودداری فرمایند. جناب کیانوری شما بفرمایید کیانوری پرسش شما چه بود بله انقالب. البته پاسخ به این پرسش احتیاج به یک پیشگفتار دارد ولی به علت کمبود وقت عجالتا از آن صرفنظر می کنم و به اصل مطلب می پردازم. به نظر ما انقالب را باید به طور مشخص تعریف کرد یعنی در شرایط واقعا.indd /09/
279 از هر دری 279 مصاحبه موجود فعلی. در نتیجه باید بدانیم در چه عصری از تحوالت هستیم و آرایش قوای داخلی و جهانی چگونه است و چه دوستان و دشمنانی داریم... میزبان: ببینید سعی کنیم خودمانی صحبت کنیم مثال اگر شما االن رهبر انقالب بودید... کیانوری )کمی جابجا می شود( بله منظورتان پاسخ مشخص است حق دارید. طبیعی است ما اصولی داریم که انقالب باید آنها را برآورده کند مثل اصالحات بنیادی دمکراتیک پی ریزی و توسعه صنایع مادر همزیستی مسالمت آمیز و حسن همجواری کشورهای برادر و... می بینید که ما خواسته های زیادی در این مرحله نداریم. میزبان: بسیار خوب. درواقع شما جمع بندی مختصر و مفیدی از اهداف خود ارائه فرمودید. حاال منتظریم نظر آقای رجوی را در این باره بشنویم خواهش می کنم رجوی )خیلی احساساتی( چه بگویم از چه بگویم و چگونه بگویم انقالب فوران خون سرخ خلق ستمدیده بر علیه ظلم و جور و بی عدالتی در جهت رهایی از هر گونه ستم و شرک و بندگی و بازیافتن اصالت خویش است. انقالب جوشش خون سرخ مظلومان و هابیلیان زمان است بر علیه قابیلیان و فریاد ستم.indd /09/
280 از هر دری 280 مصاحبه سوز و جانگداز آنان بر علیه جالدان خونخوار زمان )نگاه چپی به شاه و خمینی می کند( در جهت رهایی رهایی و رهایی است. میزبان: متشکریم بسیار پرشور و امید بخش بود. )رو به خمینی( جناب آیت الله نوبت شماست خواهش می کنم خمینی )با غضب( بسم الله الرحمن الرحیم! )صدایش آرامتر می شود( انقالب تحول به سوی کمال است الکن باید للله باشد )عبایش را کمی جمع می کند( یعنی باید خدا را در نظر داشته باشد. ما انقالب نمی کنیم برای خلق و چه و چه. ما برای خدا کار می کنیم. الکن اسالم اسالم است و ما باید همه خدمتگزار آن باشیم )کمی جابجا می شود( یعنی همه باید خدمتگزار اسالم باشید. مع االسف عده ای بازی خورده که از جنود شیطانند و به شرق و غرب نظر دارند در کسوت انقالبی گری فتنه می کنند )با نگاه قهرآلود به جبهه رجوی( و با خدا و رسول خدا محاربه می نمایند. الکن اینها در برابر دریای خروشان امت قطره ای بیش نیستند و ما توی دهن اینها می زنیم! میزبان )کمی ترسیده( خونسردی خودتان را حفظ بفرمایید جناب آیت الله )با لبخند( همگی مستحضرید که مجلس ما دوستانه است و... بله حاال اجازه بدهید نظر آقای نگهدار را جویا شویم نگهدار.indd /09/
281 از هر دری 281 مصاحبه با درود مجدد به خلق قهرمان ایران. بله در باره انقالب همانگونه ایشان )رو به کیانوری( فرمودند... میزبان: )قطع می کند( پوزش می خواهم اگر ممکن است نظر خودتان را هم بفرمایید نگهدار بله خواهش می کنم. در حقیقت نظر من با ایشان در اساس تفاوت چندانی ندارد باری بطور مشخص باید بگویم که مجبوریم شرایط مشخص را در نظر بگیریم تا مشخص شود انقالب در چه مرحله مشخصی است و توازن نیروها در جهان و عصر و غیره... میدانید که. بهرحال ما خواستار گرایشات مثبت در سیاست خارجی و اصالحات دمکراتیک بنیادی و صلح و حسن همجواری و... میزبان: متشکریم فکر می کنم به اندازه کافی رسا است. خوب حاال نوبت می رسد به آقای )رو به چپ گمنام( ببخشید من نام شما را فراموش کردم در واقع نام مستعار شما را... چپ گمنام عرض کردم شما می توانید مرا کاوه بنامید. از نظر من انقالب چیز فوق العاده ای نیست. امری ضروری و طبیعی است. همانطور که تولد و مرگ هستند. منتها این ضرورت بواسطه اراده فرد فرد مردم - که خود متاثر از عوامل مختلف است - شکل گرفته و تحقق می یابد. ولی نفس انقالب از نظر من.indd /09/
282 از هر دری 282 مصاحبه چندان مهم نیست. حقیقتش ما به انقالب و انقالبی نیاز چندانی نداریم. از این بابت وفور نعمت هست )نگاهی به اطراف می کند(. آنچه نیازمندیم تحولی آگاهانه است که آنهم به همت آقایان )نظری به سایرین می کند( به این زودیها میسر نمی شود. کیانوری: )رو به میزبان( آقا من معترضم. قرار این بود که در اینجا به کسی اهانت نشود و کلی بافی هم نشود. میزبان: بله خواهش می کنم. البته بنده متوجه اهانتی نشدم ولی بهر حال چشم. دوستان مراعات یکدیگر را بفرمایند. خوب می رسیم به سوال دیگر. اگر موافقید حاال در باره جنگ صحبت کنیم. مسله روز هم هست. جناب شاه ممکنست شما نظرتان را در این باره بفرمایید شاه )خیلی سرحال سینه صاف می کند( ما خیلی خوشحالیم که شما این سوال ر مطرح کردید. من یعنی ما همان روز آخری که از ایران عزیمت کردیم با چشمان اشکبار در پله هواپیما به ملت ایران توضیح دادیم که عمال اجانب از توطئه و تخریب چه نیتی دارند و گفتیم که چند ماه بعد از رفتن ما همه آرزوی ما ر خواهند داشت. مقدر این بود که توطئه اجانب پیروز شود و دیدید که جز خرابی و ویرانی ارمغانی نداشتند. آن تمدن بزرگی که ما وعده داده بودیم و زیر بنایش را رخته بودیم وعنقریب به خود آن هم می رسیدیم بله آنهمه عظمت به ویرانی کشیده شد. آرتش شاهنشاهی ما که هیچ قدرت اجنبی جرات نگاه چپ.indd /09/
283 از هر دری 283 مصاحبه به آن نداشت - البته ما دوستانی هم داشتیم و تعهداتی- در یک روز قافیه را باخت و اروند رود و قلمرو کشور شاهنشاهی عرصه تاخت و تاز بیگانگان و تازیان گشت )کمی مکث می کند(. فقط ملت نگوید که ما این ر نگفتیم! میزبان ممنون بله برخی اسناد و رویدادهای تاریخی قابل تاملند. بسیار خوب حاال می توانیم نظر آقای کیانوری را در این باره جویا شویم. خواهش می کنم آقای کیانوری. در ضمن اگر ممکن است کمی»مشخص«تر صحبت بفرمایید کیانوری )کمی جابجا می شود( فرمودید جنگ. طبق همه اسناد حزبی و گواهی هم میهنان گرامی مان شعار صلح از چهل سال پیش بلکه از هشتاد سال پیش در صدر شعارهای حزبی مان قرار داشت و ما همواره برای برقراری صلح و همزیستی مسالمت آمیز تبلیغ و مبارزه کرده ایم. در نتیجه ما همواره پیشتاز پیگیر مبارزه به خاطر صلح بوده ایم و معتقدیم تنها در سایه همزیستی مسالمت آمیز و حسن همجواری است که بشریت می تواند به ترقیات بزرگ نائل آید. میزبان بسیار خوب. حاال شما آقای رجوی. راستی بخاطر آنکه مصاحبه حالت خشک و رسمی به خود نگیرد اگر ممکن است ضمن بیان نظرتان در مورد جنگ اندکی هم در باره سیاست جنگی.indd /09/
284 از هر دری 284 مصاحبه خودتان توضیح دهید منظورم سیاست و عملیات جنگی اخیر شما در جبهه های عراق است رجوی بله خواهش می کنم. اوال جنگ از نظر ما بخودی خود قابل ارزیابی نیست بلکه باید با محک عدالت آنرا سنجید. آیا جنگ ستمدیدگان علیه ستمگران و متجاوزین است یا جنگ دو دولت ستمگر و یا واقعا جنگی میهن پرستانه است. ولی آنچه مسلم است جنگ هر چند عدالتخواهانه هم باشد باز از سوی ستمگران به ستمدیدگان تحمیل می شود و ما همچنانکه سابقه مبارزاتمان نشان می دهد هرگز دست به سالح نبردیم مگر آنکه دشمن آنرا به ما تحمیل کرده و وقتی بما تحمیل شد دیگر برق گلوله های ما بود و سینه مزدوران آنها )نگاه چپی به جناح خمینی می اندازد و خمینی نیز چیزی زیر لب می گوید(. اما در باره سیاست اخیر ما. مبارزات مسلحانه ما در رژیم حاضر شامل دو مرحله بوده. ابتدا مرحله ای که از نظر ما می بایست مغز رژیم متالشی شود. آن مرحله ترورهای فردی و از بین بردن مغزهای متفکر رژیم بود و ضربات ما هم در آن مرحله کاری و موجب پریشانی و در هم ریختگی صفوف دشمن گشت. ولی بعد ارزیابی ما این بود که دیگر مغز رژیم نیست که نگهدارنده اوست بلکه دست اوست لذا تاکتیک ما هم به این سمت تغییر کرد که هرچه بیشتر به نیروی نظامی و مزدوران مسلح دشمن ضربات کاری و مرگبار وارد کنیم چنانکه تاکنون نیروی نظامی دشمن را بکرات در هم کوبیده و بسیاری از پاسداران ارتجاع را به جهنم فرستاده ایم.indd /09/
285 از هر دری 285 مصاحبه خمینی: ال اله اال الله اعوذ بالله من الشیطان الرجیم )عصایش را بلند می کند روبه میزبان( آقا این منافق را از اینجا بیندازید بیرون! رجوی دجال خون آشام مگر دروغ است )نزدیک است دست به یقه شوند( کیانوری: )پادر میانی می کند( آقا آقا متانت خودتان را حفظ کنید. )رو به رجوی( شما هم متانت انقالبی خودتان را حفظ کنید )آرام( حرمت این پیر مرد را نگهدارید! میزبان آقایان خواهش می کنم. شما تعهد داده اید. من ناگزیرم به شما اخطار کنم که در صورت ایجاد تشنج از ادامه جلسه محروم خواهید شد. خواهش می کنم )همه آرام می گیرند. خمینی زیر لب دعا می خواند( میزبان )آرامتر و با خوشرویی( البته ما از دوستان انتظار داریم که در اظهار نظرهایشان اندکی مراعات همدیگر را بنمایند. حاال از آقای چپ گمنام - راستی اگر اشکال ندارد من شما را به همین نام بخوانم- خواهش می کنیم نظرشان را در باره جنگ بفرمایند چپ گمنام خواهش می کنم )خیلی با خونسردی( جنگ به نظر من مسله.indd /09/
286 از هر دری 286 مصاحبه چندان پیچیده ای نیست. معموال طبقات حاکم در جهت حراست از حاکمیت سیاسی شان بر علیه زحمتکشان از شیوه هایی استفاده می کنند که یکی از آنها»جنگ ملی«است. ملت ها را به جنگ وا میدارند تا با دولتهایشان نجنگند. کینه ملی موقتا جایگزین کینه طبقاتی می شود. البته همچنانکه تاریخ نشان داده این شیوه دیری نمی پاید و چون تحوالت نه بر مبنای اراده حکام بلکه بر اساس شرایط اجتماعی است معموال جنگ ملی در روند خود تضادهای طبقاتی را تشدید کرده و کینه طبقاتی را تقویت می کند و کینه ملی بتدریج رنگ می بازد و نبرد طبقاتی این بار با شدت بیشتر... کیانوری: )رو به میزبان( آقا اینها کلی بافی است لطفا تذکر بدهید! میزبان: خواهش می کنم. البته باید توجه داشت که هر کس مختار و آزاد است از زمانی که در اختیار دارد جهت بیان آزادانه نظریاتش استفاده کند. بسیار خوب حاال اگر موافق باشید نظر آقای بختیار را جویا شویم بختیار بله عرض خواهم کرد. البته من ترجیح می دادم نظرم را آخر سر بیان کنم. چون نظر من تقریبا میانگین نظر بقیه است! می دانید ما با افراط و تفریط مخالفیم و اهل میانه روی هستیم. در باره جنگ هم همین طور. طبیعی است ضمن اینکه با جنگ و جنگ افروزی میانه ای نداریم با جنگ میهن پرستانه هم.indd /09/
287 از هر دری 287 مصاحبه مخالفتی نداریم. اگر به ملتی تجاوز شود و سرزمین و ناموس و شرف ما در معرض هجوم قرار گیرد وظیفه مقدس همان دفاع ملی و میهن پرستانه است. البته ما با تجاوز به دیگران و تضییع حق حاکمیت دیگر ملتها نیز مخالفیم و صلح و آرامش را بهترین زمینه جهت رشد و ترقی بشر می دانیم. میزبان: خوب مثل اینکه جناب شاه نظرشان را در این باره نفرمودند. خواهش می کنم شاه: )جابجا می شود( ما ر می گویید ما که گفتیم! میزبان: آ بله ببخشید فراموش کردم. می ماند آقای نگهدار و آقای آیت الله. آقای نگهدار شما بفرمایید نگهدار همانطور که ایشان فرمودند )کیانوری قدری جابجا می شود( شعار صلح و همزیستی مسالمت آمیز در صدر شعارهای ما قرار دارد و این شعار در واقع بر ارزیابی همه جانبه از دوران تاریخی و توازن نیروهای بین المللی و واقعیات موجود استوار است. لذا ما پیگیرانه و مجدانه از صلح دفاع کرده و آنرا آرمانی مقدس برای بشریت می دانیم. به نظر ما در شرایط واقعا موجود تنها بر زمینه صلح و همزیستی مسالمت آمیز ملتهاست که بشریت می تواند به پیشرفتهای عظیم نائل آید و بسوی ترقی و سوسیالیسم گام بردارد..indd /09/
288 از هر دری 288 مصاحبه میزبان: با تشکر. حاال با اشتیاق می خواهیم نظر آیت الله را در این باره بشنویم خمینی )جابجا شده عبا و سینه اش را صاف می کند( بسم الله الرحمن الرحیم. و قاتلو حتی ال تکون فتنه من می خواهم در اینجا یک کلمه عرض کنم و آن اینکه اسالم اصال سر جنگ با کسی ندارد الکن اگر فتنه گران بگذارند! شما نگاه کنید ببیند یه همچه انقالبی که ما کردیم همه چیزش خدایی بود و مردم با الله و اکبر قیام کردند. الکن از همان روز اول توطئه گران و فتنه جویان از هر طرف خواستند به ما سیلی بزنند. همین آقا هم )اشاره به شاه( که اینجا نشسته یکبار به من سیلی زد ولی همان موقع بهش گفتم که از اسالم سیلی خواهد خورد که خورد )شاه با تایید سر تکان میدهد(. این جنگ و فتنه را چرا راه انداختند. البته همه منافع خود را از اسالم در خطر دیدند. همه ابر قدرتها و قدرتها و عمال آنها در داخل و خارج دست به دست هم دادند تا اسالم را به زانو درآورند. درست مثل صدر اسالم. الکن نهضت ما خدایی بود و خدا با ماست. اسالم از همان صدر اسالم درگیر جنگ با کفار و منافقین بوده و رسول الله علیهم االسالم در دهها غزوه شرکت داشته و اصال گسترش اسالم بواسطه همین جنگ بوده. معذالک ما اول همه را نصیحت می کنیم و آنها را به تبعیت از احکام الهی دعوت می کنیم ولی اگر سرپیچی کردند چاره دیگری غیر جنگ نداریم. الکن جنگ جنگ است و ما تا آخرین قطره خون این ملت برای.indd /09/
289 از هر دری 289 مصاحبه عزت و شرف اسالم عزیز خواهیم جنگید و نصرت خدا با ماست. )سینه صاف می کند( اگر بخواهید یک کلمه دیگر هم عرض کنم میزبان نخیر کامال کافی بود. بسیار خوب بینندگان عزیز و شرکت کنندگان گرامی. همانطور که در جریان هستید مصاحبه ما شامل دو بخش بود که بخش نخست آن اظهار نظر مهمانان در باره موضوعات روز بود. حاال می رسیم به بخش دیگر که سواالت خاصی برای هریک از شما طرح می کنیم. البته این سواالت جنبه انتقادی دارد و در واقع مصاحبه تلویزیونی از نوع دیگری است که اخیرا زیاد رایج شده. بله ما انتقادات و اتهاماتی را که غالبا در افکار عمومی بر علیه هریک از شما مطرح است بیان می کنیم و از شما می خواهیم بدون آنکه به قول معروف از کوره در بروید به آن پاسخ داده و از خودتان دفاع کنید. بهتر است در این زمینه نیز از جناب شاه شروع کنیم زیرا در عرصه سیاست پیشکسوت تر از بقیه اند و در ضمن انتقادات و اتهامات زیادی هم متوجه ایشان است. جناب شاه در افکار عمومی انتقادات زیادی متوجه شماست که ما سعی می کنیم آنها را در چند بخش مطرح کنیم. اوال شما متهمید که در طول حاکمیت مدید خود بارها و بارها حقوق ابتدایی مردم را در ایران نقض کرده و دهها هزار نفر از آزادیخواهان را که»جرمشان«تنها دفاع از عقاید و آرمانهایشان بوده به زندان افکنده و مورد شکنجه های وحشیانه و بیرحمانه قرار داده ید و بسیاری را نیز به همین جرم به جوخه اعدام.indd /09/
290 از هر دری 290 مصاحبه سپرده یا در خفا تیرباران کرده اید. آمار جنایات شما علیه مبارزین سیاسی و حتی صرفا صنفی از شمار بیرون است. شما متهمید که با در انحصار مطلق گرفتن قدرت سیاسی هر گونه امکان حیات آزادانه و دمکراتیک را از مردم سلب کرده و در این راه حتی به احزاب و جناحهای مدافع نظام خود نیز رحم نکرده اید. شما متهمید که با دست زدن به کودتای خونین علیه جنبش ملی و به یاری استعمارگران و در راس آنها آمریکا نه تنها ملت خود را تحت انقیاد خود و اربابانتان آورده اید بلکه نقش ژاندارم امپریالیسم در منطقه را ایفا نموده و در سرکوب جنبشهای آزادیخواهانه منطقه از جمله در ظفار سرسپردگی خود را به اربابانتان در معرض نمایش گذاشته اید. شما متهمید که با تشکیل سازمان مخوف امنیت ایران )ساواک( و همکاری نزدیک با سازمانهای امنیتی آمریکا )سیا( و اسرائیل )موساد( به جنایاتی بی سابقه دست زده اید. شما از بریدن انگشت و دست و پای زندانیان گرفته تا کور کردن و تجاوز به آنها کوتاهی نکرده اید. همچنین از شوک الکتریکی و دیگر وسایل مدرن شکنجه علیه آنان در ابعادی وسیع استفاده کرده اید. نمونه های جنایات سیاسی شما بیشمارند که موارد مشهور آنها به شهادت رساندن روزبه صمد بهرنگی گلسرخی گروه جزنی و رضایی ها می باشد. همچنین شما متهمید که در جریان انقالب ایران با به رگبار بستن مردم در خیابانها هزاران نفر را شهید و مجروح ساخته و نمونه های کم نظیری در تاریخ بشریت از کشتار دسته جمعی مردم در خیابانها - که مشهور ترین آن کشتار هزاران نفر در میدان ژاله می باشد - به ثبت رسانده اید. همچنین متهمید که.indd /09/
291 از هر دری 291 مصاحبه به جنایات فجیع دیگری از جمله آتش زدن سینما رکس آبادان و انتساب آن به مخالفین دست زده اید. ثانیا شما متهمید که نظام اقتصادی در ایران را نه بر مبنای نیازهای توسعه اقتصادی ملی بلکه بر اساس منافع دول استعمارگر بنا کرده اید و در این راه از یکسو سرمایه های ملی را در مقیاسی وسیع صرف حیف و میل خود و بستگانتان کرده اید و از سوی دیگر منافع حاصل از سرمایه های طبیعی این مملکت را به جیب اربابان استعمارگر خود خصوصا آمریکا سرازیر کرده ید و در نتیجه زحمتکشان و مردم شهر و روستا را استثمار کرده و به فالکت روز افزون کشانده اید. میراث شما در این زمینه چیزی جز اقتصادی ویران در شهر و روستا و صنعتی وابسته مونتاژ و متکی به بیگانگان نبوده است. ثالثا شما متهمید که در زمینه اجتماعی عمدتا باعث توسعه فقر و فساد و فحشا گشته آموزش و بهداشت را از میلیونها مردم سطوح پایین جامعه دریغ داشته و در عوض زمینه شهوترانی و عیش و نوش و حیف و میل قلیلی از وابستگان خود که به هزار فامیل مشهورند را فراهم کرده اید. شما متهمید که با ایجاد دستگاه عریض و طویل بوروکراتیک و نظامی بخش مهمی از نیروی فعال جامعه را به زندگی انگل وار وا داشته و با انباشتن اسلحه و ایجاد زرادخانه عظیم و غیر ضروری و بی ارتباط با منافع مردم حافظ منافع مونارشی خود و استعمارگران بوده اید. مدعیان شما معتقدند که اگر در طول حکومت شما ثروت ملی ایران به طرز صحیحی در جهت توسعه اقتصادی سالم و.indd /09/
292 از هر دری 292 مصاحبه رشد اجتماعی مردم صرف می گشت بدون شک در زمان خروج شما سطح پیشرفت صنعت و تمدن ایران دست کمی از ژاپن و کشورهای راقیه اروپا نداشت و هرگز به چنان سرنوشتی که شما و حکومت شما به آن دچار شدید محکوم نمی شد. البته انتقادات و اتهامات علیه شما بسیار است و در این مقال و فرصت محدود نمی گنجد لذا ما رئوس آنها را عنوان کرده و اینک از شما می خواهیم که به آنها پاسخ گفته و از خود دفاع کنید! شاه )خود را باخته اندکی جابجا می شود( والله این ها ر که شما گفتید حرفهایی است که اغلب توطئه گران و دشمنان ما یعنی آنهایی که نمی خواستند و نمی توانستند ببینند که ما به دروازه تمدن بزرگ نزدیک شده بودیم و می خواستیم عظمت از دست رفته کشور شاهنشاهی ایران سرزمین کورش و داریوش بزرگ را باز یابیم عنوان می کنند. یعنی آنهایی که می خواستند ایران ر به ایرانستان تبدیل کنند و تمدن آنرا به قرون وسطی ببرند. مخالفین ما چه کسانی بودند اوال ما در ایران اصال زندانی سیاسی نداشتیم بلکه اگر بودند مشتی تروریست بودند که در اروپا هم به تروریستها نقل و نبات نمی دهند. بقیه هم یک عده خائن و وطن فروش و جاسوس بودند. آنچه در باب قتل و شکنجه عنوان کردید دروغ محض و ساخته و پرداخته مخالفین و ارتجاع سرخ و سیاه است. ما در زمان حکومت خود دمکراسی به حد کافی داشتیم و حتی به مردم می گفتیم هرکس ما ر نمی خواهد از کشور برود بیرون. ما مرزها را باز گذاشتیم و مردم را آزاد گذاشتیم این نهایت دمکراسی است! ما به زنان هم.indd /09/
293 از هر دری 293 مصاحبه توجه داشتیم و آزادی زنان اصل ششم انقالب سفید ما بود. حاال اگر مردم قدر ما ر ندانستند تقصیر ما نیست. در زمینه اقتصادی هم ما برای مردم رفاه ایجاد کردیم. االن کجا مردم روی آن برنج و روغنی را که زمان ما گیرشان می آمد می بینند باور ندارید بروید ایران از هر رهگذری بپرسید! نیروی نظامی ما هم باعث ثبات ما و امنیت منطقه بود تا آنجا که ما خود را»جزیره ثبات«می نامیدیم. بیگانگان جرات نگاه چپ به قلمرو شاهنشاهی ما ر نداشتند. حاال بروید ببینید چه شیر تو شیری شده! بله جانم هر چیز ما حساب داشت. حاال مخالفین و معاندین طور دیگر تعبیر می کنند این دیگر تقصیرش از ما نیست. جواب بقیه انتقادات شما نیز از همین قبیل است و ما دیگر وارد تک تک آنها نمی شویم و پاسخش ر به ملت ایران و تاریخ واگذار می کنیم! میزبان: متشکریم دفاع دیگری ندارید شاه: )با اعتماد به نفس( خیر! )دوباره شل می شود انگار چیزی هنوز در دلش هست( البته حاال دیگر کار از کار گذشته و خودمانیم ما هم کمی گند زدیم زیاده روی کردیم و خبط کردیم. دوستانمان را رنجاندیم و برای حامیانمان غربی مان نیز شاخ و شانه کشیدیم. ولی انصافا ما آن تعدادی ر که ما به قول شما در طول پنجاه سال شاهنشاهی با عظمت خود زندانی یا سربه نیست کردیم بشمارید اینها )رو به خمینی( در چند سال اول چندین برابرش را درو کردند. باالخره هر حکومتی زندان و از این حرفها الزم دارد و شما هم.indd /09/
294 از هر دری 294 مصاحبه اگر جای ما بودید گردنکشان ر باید به گونه ای سر جایشان می نشاندید وگرنه هرج و مرج می شد )خمینی و کیانوری با تایید سر تکان می دهند(. میزبان ممنون باز دم شما گرم اقرار می کنید. حاال می توانیم انتقادات و اتهامات عنوان شده علیه آقای کیانوری را مطرح کنیم. البته اینکه اتهامات را بی پرده و صریح مطرح می کنیم نباید باعث رنجش هیچکدام از دوستان شود. سعی ما بر آنست که از همان الفاظ و عباراتی استفاده کنیم که جهت بیان اتهامات بین مردم رایج است و هر یک از شما فرصت دارید که از خودتان دفاع کنید. و اما آقای کیانوری. آنچه مردم بطور کلی و در یک کلمه علیه شما و حزبتان مطرح می کنند همانا»خیانت«است. نمی دانم چرا چنین است. ظاهرا مردم برای بیان نیات خود منطق خاصی دارند. مثال برای بیان اتهام و انتقاد خود علیه آقای خمینی معموال لفظ خیانت را بکار نمی برند بلکه جالد یا خونخوار یا مرتجع و غیره می گویند و یا در مورد جناب شاه الفاظی مانند سگ زنجیری امپریالیسم یا مفاهیمی از این قبیل عنوان می کنند. ولی هر زمان صحبت انتقاد از شما مطرح می شود با لفظ»خیانت«آغاز می شود. شما را متهم می کنند که به جنبش مردم ایران در مقاطع مختلف خیانت کرده اید. فی المثل شما را متهم می کنند که در سالهای کودتا به جای برخورد جسورانه و انقالبی کار را به سهل انگاری و دفع الوقت گذراندید و سپس با فرار خود به کشور همسایه مردم را به دست تیغ جالدان.indd /09/
295 از هر دری 295 مصاحبه سپرده آنها را تنها گذاشتید. همچنین می گویند که شما در سالهای بعد از کودتا عمال مبارزه را تعطیل کردید و به چک و چانه زدن پیرامون رفرمهای سطحی آنهم با استفاده از تکنیک»کنترل از راه دور«پرداخته اید. از جمله اتهاماتی که علیه شما عنوان می کنند آنست که بیش از آنکه منافع مردم ایران را در نظر داشته باشید و مستقال در جهت آن مبارزه کنید به منافع و مصالح خارجی متکی بوده اید. یعنی شما متهمید که مبارزه داخلی را از زاویه دید منافع کشور همسایه دیده اید و بعضا اتهام جاسوسی هم به شما می زنند. البته مخالفین شما معتقدند که شما این شیوه سیاسی خود را ایدئولژیزه و ایدآلیزه هم می کنید و به نظر آنها این از همه خطرناکتر و گمراه کننده تر است. همچنین شما را متهم می کنند که در طول حیات سیاسی تان عمدتا خط مشی سازشکارانه و فرصت طلبانه در پیش گرفته و به جای تکیه و تاکید بر تحوالت اساسی اغلب به تبلیغ رفرمهای سطحی و اصالحات مقطعی مشغول بوده اید و هر گونه خط مشی انقالبی را نیز تخطئه و تحقیر کرده اید. همچنین شما متهمید که در جریان انقالب اخیر ایران یکبار دیگر خیانت خود را در ابعادی به مراتب وسیعتر و سریعتر از قبل به منصه ظهور رسانده و با به انحراف کشاندن بخش عظیمی از جنبش انقالبی و به انفعال کشاندن بخش دیگر زمینه شکست این جنبش و پیروزی ارتجاع حاکم را هموار ساختید. مخالفین شما معتقدند که سیاست شما نه بر مبنای مصالح مردم بلکه بر مبنای مصالح حزبی تان بوده و تغیرات آن نیز.indd /09/
296 از هر دری 296 مصاحبه صرفا بر مبنای تغییر مصالح و منافع حزبی تان می باشد. به این معنی شما را فرصت طلب نیز می خوانند. مثال مردم معتقدند که ماهیت حاکمیت موجود از ابتدا تا کنون تغییر اساسی نکرده ولی تحلیل ها و سیاستهای شما نسبت به این رژیم تغیرات بسیار زیاد و بقول معروف صد و هشتاد درجه داشته و آن تنها بر اساس تغییر مصالح حزبی شما بوده است. باری انتقادات زیاد است و ما مجبوریم به همین ها اکتفا کنیم. حاال شما هر پاسخ و دفاعیه ای در برابر آنها دارید بفرمایید. کیانوری اوال خدمت شما عرض کنم که این واژه»خیانت«را ابتدا عوامل ساواک و سیا و موساد و اینتلیجنت سرویس وارد فرهنگ سیاسی ما کردند. آنها روی این کار نیرو گذاشتند و خرج کردند. همین طور روی واژه های فرصت طلبی و سازشکاری و جاسوسی و غیره. ولی ما علیرغم این واژگان امپریالیستی نشان داده ایم و ثابت کرده ایم که همواره پیگیرترین منسجم ترین و پیشتاز ترین نیروهای سیاسی طی نم قرن اخیر بوده ایم و اگر چه حیات سیاسی ما در طوفان حوادث جذر و مد هایی داشته ولی ما همچنان استوار و مقاوم و پیگیر خط مشی اصولی مان را پیش برده و خواهیم برد و باکی از خرده گیریهای معاندین سلطنت طلب یا مائوئیست نخواهیم داشت. ما حزب توده ایران حزب طراز نوین طبقه کارگر ایرنیم و هر چند تمامی نیروهای امپریالیسم و عمال آنها برای تخریب چهره و نفوذ ما صرف شود همچنان مورد عالقه و توجه توده ها و کارگران و نیروهای پیشتاز )لبخند به نگهدار( می باشیم و از این تشبثات هراسی.indd /09/
297 از هر دری 297 مصاحبه نداریم. میزبان متشکریم آقای کیانوری با اینکه ما پاسخ مشخصی نشنیدیم و آنچه فرمودید تنها تکذیب اتهامات بود. حاال با اجازه دوستان به انتقادادات و اتهامات وارده به آقای بختیار می پردازیم. )با لبخند( آقای بختیار البد طبق معمول ترجیح میدهند که نوبتشان برای آخر بماند ولی گمانم در این بخش همه از جمله آقای بختیار مایلند که هر چه زودتر از شر اتهامات خالص شوند! باری آقای بختیار. شما متهمید که در زمان صدارت خود سعی وافر داشته اید که از اعتالی جنبش انقالبی مردم جلوگیری کنید و به آن مهار بزنید و به قول معروف آب سردی روی آتش مردم بریزید. اعتقاد بر این است که شما قصد داشته اید با تبلیغ قانون اساسی و شعار»سلطنت نه حکومت برای شاه«همچنان نظام ظلم و جور شاهنشاهی را پابرجا نگهدارید و به منافع شخصی و حزبی خود نائل آیید. شما را متهم می کنند که قصد داشته اید با سوء استفاده از جنبش مردم و وجه المعامله قرار دادن آن به امپریالیسم بقبوالنید که بهتر می توانید از منافع آنان پاسداری کنید و به مردم نیز بقبوالنید که دست از ادامه مبارزه بردارند و به وضع موجود تمکین کنند. همچنین شما را سرزنش می کنند که علیرغم شعار ها و ادعاهایتان در دوره صدارت شما تعداد بسیار زیادی از مردم انقالبی شهید یا مجروح گشتند. البته شاید شما را مسبب اصلی آن جنایات نبینند ولی بهر حال دست شما را نیز در.indd /09/
298 از هر دری 298 مصاحبه این خونریزی آلوده می بینند و شما ناگزیرید پاسخی برای آن داشته باشید. مردم معتقدند آن مقدار اصالحات سطحی هم که در زمان شما شد نه به واسطه نیت شما بلکه بواسطه نیروی مبارزه خود مردم بود مردمی که شما را نوکر بی اختیار قلمداد می کردند. بهرحال مردم شما را مهره دیگری در جهت حفظ تاج و تخت و نظام وابسته پیشین می دانند هرچند منکر نیات شما در تغیراتی در سطح و شکل نهادهای آن رژیم نمی باشند. شما به این اتهامات پاسخ بفرمایید آقای بختیار بختیار )کمی دست و پای خود را گم کرده( نخست سالم بر ملت شجاع ایران ملت مبارزی که هرگز زیر بار ظلم و جور حتی از نوع الهی آن نخواهد رفت و همواره عظمت تاریخ این مرز و بوم و کیش میهن پرستی را از یاد نخواهد برد. و اما انتقادات. بله شما می دانید که هر کس دوستی دارد و دشمنی. ما هم به همان اندازه که دوست داریم دشمن هم داریم و طبیعی است دشمن از آدم تعریف نمی کند بلکه تا بتواند تخریب می کند انتقاد می کند تحریف می کند ناسزا می گوید و تهمت و افترا می زند )کیانوری با تایید سر تکان می دهد(. باری نیت ما خیرخواهانه و در جهت منافع ملت بوده. همانطور که نیت رهبر بزرگ جنبش ملی مصدق کبیر نیز چنین بود. ولی ملت صبر نکردند و نگذاشتند تالش ما به ثمر برسد. آن موقع سرشان گرم بود و آتششان تند و گوش به حرف حساب نداشتند. ولی حاال فکر می کنم دیگر سر عقل آمده با.indd /09/
299 از هر دری 299 مصاحبه شند و حرفهای ما باورشان شده باشد. ملت حاال فهمیده اند که شعار قانون اساسی و حکومت ملی ما چه ارزشی داشته و تخریب و شورش و بلوا و بعد هم حکومت آیت الله ها و جنگ و غیره چه مضاری. ولی افسوس که ملت این نتیجه را به بهای گزافی گرفتند. ولی باز توصیه می کنیم و تاکید می کنیم که ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است و بیایند تا اوضاع بد تر از این نشده شعار های ما را... میزبان: عذر می خواهم آقای بختیار قرار بود شما از اتهامات وارده دفاع کنید نه اینکه تبلیغ و هدایت کنید. بختیار: حق با شماست. منظور من تنها تاکید بر حکومت ملی و منافع ملت بود. میزبان نوبت می رسد به آقای رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق. آقای رجوی اتهامات شما از چند زاویه مطرح می شود. اوال انتقادات و ایراداتی نسبت به خط مشی و تاکتیکهای شما وجود دارد ثانیا بحث هایی در مورد آینده شما مطرح است. ابتدا شما را متهم می کنند به اینکه خود را محور قرار داده و مردم را که نیروی اصلی تحوالت جامعه هستند به حساب نمی آورید و به جای آنها و جدا از آنها می جنگید و مبارزه می کنید. شما را متهم می کنند که کیش شخصیت و تکیه بر عواطف و ایمان در تشکیالت شما بر روابط دموکراتیک و مبتنی بر خرد و دانش غلبه دارد و اغلب هوادارانتان تنها از روی اخالص و ایمان و.indd /09/
300 از هر دری 300 مصاحبه وفاداری از سیاستهای شما پیروی و آنرا توجیه می کنند. به شما خرده می گیرند که با ب ت ساختن از سازمان و رهبری آن در عمل همان راه امام را در پیش گرفته اید و از عواقب چنین رویکردی هراس دارند! همچنین شما را متهم می کنند که تاکتیکها و شیوه های آنارشیستی و سکتاریستی و جدا از مبارزات واقعی مردم در پیش گرفته اید مانند ترور های فردی یا سیاست جنگی اخیرتان ( که جداگانه جای بحث دارد(. مردم معتقدند که مضار چنین شیوه هایی برای جنبش توده ها کمتر از مضار شیوه های رفرمیستی و سازشکارانه دوستان توده ای مان نیست. در مورد سیاست جنگی اخیرتان اعتقاد بر این است که شما در عمل بعنوان لشکری از ارتش عراق وارد کارزار شده اید و این شیوه مبارزه شما خصوصا در زمانیکه مبارزات ضد دولتی مردم در سکون و رکود بوده و اقدامی تهاجمی و قهرآمیز علیه حکومت ندارندکه هیچ بلکه بعضا به دام تبلیغات ناسیونالیستی و»دفاع از میهن«رژیم حاکم افتاده اند بله در چنین شرایطی شیوه شما برای مردم قابل درک و توجیه نیست. همچنین انتقادات ریز و باریکی هم علیه برخی از سیاستهای شما از گوشه و کنار و با کنایه و طنز بگوش می خورد. فی المثل قضیه مریم و مسعود یا پناهندگی شما به عراق و غیره. مردم شاید به خاطر عالقه به شما بتوانند از اینگونه موارد چشم پوشی کنند ولی حقیقتا برایشان قابل توجیه نیست و استداللها و توجیهات شما در این موارد بیشتر هوادارانتان را قانع می کند تا دیگران را. و اما بیمی که مردم از آینده شما دارند همانا تکیه بر قرآن و.indd /09/
301 از هر دری 301 مصاحبه اسالم است. آری مردم در طی این چند سال حکومت اسالمی تا حدود زیادی به کنه مذهب و آیین رژیم حاکم پی برده و از آن صدمه دیده اند و بیم آن دارند که مبادا شما نیز منتها این بار بدون ریش و عبا به جای آنهایی بنشینید که قصد راندنشان را دارید. این نگرانی مردم مانند مارگزیدگی قابل درک است و نمی توان بر آن خرده گرفت بلکه اگر بتوانید باید پاسخ شایسته ای بدهید. این را هم در نظر داشته باشید که طرح مسله»اسالم واقعی«چندان چاره ساز نیست چون مردم نسبت به این مفهوم که بارها جهت انحراف و فریب آنها استفاده شده آلرژی ویژه ای دارند و با بدگمانی به آن می نگرند. باری مردم بدون آنکه خلوص انقالبی شما را انکار کنند سوء ظن ها و نگرانیهای خود را نیز نمی توانند پنهان کنند. اکنون منتظریم پاسخ شما را بشنویم. رجوی با درود مجدد به خلق قهرمان و انقالبی ایران. آنچه شما به عنوان انتقادات و اتهامات از زبان مردم مطرح کردید اوال باید ثابت کنید که اینها تراوشات انتقادی یا بهتر بگویم مغرضانه گروه معدودی نیست بلکه نظر مردم است. ثانیا ما از انتقاد هر چند از سوی مغرضان باشد ابایی نداریم و سرافرازانه به آن پاسخ می دهیم. بله ما به جای خانه نشینی و تئوری بافی دست به مبارزه ای جانانه و قهرمانانه در تمامی عرصه ها زده ایم و همواره بعنوان سنگین ترین وزنه و فعال ترین نیروی مبارزاتی با سازمانی متشکل از صادق ترین آگاه ترین از جان گذشته ترین و.indd /09/
302 از هر دری 302 مصاحبه انقالبی ترین فرزندان خلق قهرمانمان در راه اهداف عالی انسانی و بخاطر رهایی بشریت از استعمار و استثمار و ظلم و ستم مبارزه کرده و می کنیم و شکل این مبارزات نیز بر حسب مقتضیات زمان تغییر می کند. آنچه مهم است اینست که مبارزه ما در فعل است نه در ذهن و این وجه تمایز ما با خرده گیران ماست. آمار شهدا و مجروحین و زندانیان و مبارزان باالفعل سازمان ما سندگویایی است بر هژمونی ما بر جنبش انقالبی و نیازی به استدالل ندارد. در مورد مسایل خاصی نیز که به آن اشاره کردید ما جداگانه در باره همه آنها در وقت خود و به وجه احسن پاسخ و توضیح داده ایم و لزومی به تکرار در اینجا نمی بینم. ولی با این وصف اگر خرده گیران و مدعیان نمایندگی مردم قانع نشده اند باید بگویم که ما نیازی به قانع کردن آنها نداریم. درمورد مبارزات مسلحانه جدا از توده ها و غیره نیز بحث بسیار شده و جای آن اینجا نیست و ما عالقه مندان را به مطالعه نشریات مفصلمان در هر زمینه ارجاع می دهیم. فقط همین قدر این جا عرض کنم که از دولت سر همان مبارزه مسلحانه ما در رژیم ستم شاهی بود که امروز این دجاالن )رو به خمینی( بر مسند قدرت نشسته اند )خمینی یک استقفرالله بلند می گوید و عصایش را به زمین می کوبد(. در مورد اسالم و قرآن نیز اگر کسانی به دالیلی نخواسته اند یا نتوانسته اند به مفاهیم رهایی بخش و سرشار از آزادگی اسالم پی ببرند و یا اگر کسانی نام اسالم را با حکومت ننگین خود )نگاهی به سمت خمینی( آلوده کرده اند گناه هیچکدام به عهده ما نیست. و فضل الله المجاهدین اجرا عظیما.indd /09/
303 از هر دری 303 مصاحبه )خمینی دوباره غضبناک شده و چیزی زیر لب می گوید( میزبان بسیار خوب. متشکریم آقای رجوی. حاال می توانیم صحبتهایمان را با آقای نگهدار مطرح کنیم. آقای نگهدار آماده اید عرض شود انتقادات و اتهاماتی که بر علیه شما مطرح است بخشی از آن را با آقای کیانوری شریک هستید که ما از آنها صرف نظر می کنیم و تنها به آن بخشی می پردازیم که مستقیما متوجه خود شما و سازمان شماست. اوال شما متهمید که با تسلیم طلبی در مقابل حزب توده و سازش سیاسی و ایدئولژیک با آن بخش مهمی از جنبش انقالبی را به انحراف کشاندید و سازمانی را که در صورت انسجام و وحدت ایدئولژیک می توانست مایه امیدی برای مبارزات مردم و ایستادگی آنان در مقابل ارتجاع حاکم باشد به انشعاب و نشقاق و از هم گسیختگی کشاندید و به این طریق هم راه سرکوب جنبش مردم توسط رژیم را هموار کردید و هم طبقه کارگر میهنمان را یکبار دیگر از داشتن سازمانی رزمنده و رهبری کنند برای مدتهای مدید محروم ساختید. حتی برخی خیانت شما و دوستانتان را در این زمینه جنایتی بزرگ قلمداد می کنند که جبران آن شاید سالیان سال هم ممکن نباشد. دیگر اتهام مطروحه علیه شما همانا شیوه هایی است که در جهت این دگردیسی در ایدئولژی و سیاست اتخاذ کرده اید. خصوصا صحبت از آشفتگی و چندگونگی خط مشی تان در.indd /09/
304 از هر دری 304 مصاحبه مقابل رژیم حاکم است که ماهیت آن از آغاز تغییر اساسی نیافته است. همچنین موضع شما در قبال به اصطالح»جنگ میهنی«و غیره. بطور واضح تر مردم می خواهند بدانند چرا شما مدت زیادی با شور و هیجان و با تخطئه دیگران که با شما مخالف بودند از خط امام و حاکمیت انقالبی جمهوری اسالمی دفاع کردید و بقیه را به چپ روی متهم ساختید ولی پس از مدتی تنها بخاطر آنکه مصالح سازمانی شما و حزب توده از جانب رژیم حاکم در خطر افتاد صد و هشتاد درجه چرخش کرده و صحبت از خمینی جالد و رژیم ضد خلقی و غیره به میان آوردید. یا چرا مدتی این جنگ را جنگی میهن پرستانه و دفاعی و انقالبی خواندید ولی پس از مدتی نظرتان با وزش باد مخالف کامال تغیر کرد. آیا ماهیت جنگ تغییر کرد یا اینکه اندکی پس و پیش رفتن در جبهه ها تغییری در ماهیت جنگ ایجاد می کند شما که مدعی رهبری مردم و پیش آهنگی آنان بودید چرا چنین اشتباهی را مرتکب شدید که حتی مردم عادی کمتر مرتکب می شوند آیا غیر از این بود که سیاست شما از مصالح سازمانی و حزبی الهام می گرفت تا از واقعیات»واقعا موجود«که شعارش را می دهید برای این اتهامات چه توضیحی دارید آقای نگهدار بفرمایید خواهش می کنم نگهدار با درود مجدد خدمت بینندگان عزیز. منهم مانند شما پاسخ آن بخش از مسایلی را که ایشان )اشاره به کیانوری( فرمودند تکرار نمی کنم و تنها می پردازم به اتهامات خاص خودمان..indd /09/
305 از هر دری 305 مصاحبه می دانید مسایل را نمی شود به همین سادگی و ابتدا به ساکن طرح و حل کرد. هر پدیده ای مقدماتی دارد و جوانبی تا اینکه بتدریج به منصه ظهور می رسد و رشد و تکامل می یابد و ما اگر بخواهیم غیر مغرضانه حرکت آنرا بررسی کنیم نباید آنرا به صورت خشک و مجرد نگاه کنیم. تحوالت سازمان ما و اعتالی آن نیز بهمین ترتیب است. طبیعی است که ما در آغاز جنبش انقالبی علیرغم شور انقالبی زیاد مانند جوان بی تجربه ای بودیم که چراغ راهی نداشتیم و گیج و سردرگم بودیم. بمرور با پیشرفت و تحوالت جامعه ذهنیات ما با سوهان واقعیات سائیده شده و انطباق بیشتری با آن یافت. خصوصا که ما به اصطالح در جلد خود فرو رفته بودیم و توجهی نداشتیم که در کجای جهان و کجای تاریخیم. بله بتدریج که این مسایل مطرح شد تکامل ما سرعت یافت. از طرف دیگر با توجه دلسوزانه رفقای حزبی )اشاره به کیانوری( که از حیث تئوری و سابقه مبارزاتی و مناسبات انترناسیونالیستی سرآمد بودند تکامل ما از نظر ایدئولژی و سیاست به حدی رسید که بتوانیم ادعا کنیم که یکی از گردانهای پیشرو طبقه کارگر میهنمان هستیم و نه صرفا یک سازمان انقالبی خرده بورژوایی. به این ترتیب تکامل ما در عین حال طبقاتی نیز بود و طبیعی است کسانیکه قادر به درک این تحول نیستند به ما خرده بگیرند و تهمت و افترا بزنند - و تقصیری هم ندارند چون انگارگان آنان از پایگاه طبقاتی شان نشات می گیرد. نیروهای مرتجع امپریالیستی هم که با تمام قوا دست اندر کارند و نتیجه همان می شود که سالیان سال است در مورد رفقای حزبی ما جریان دارد و مدام تبلیغات دشنام آمیز و زهرآگین علیه آنان.indd /09/
306 از هر دری 306 مصاحبه می شود. ولی تاریخ نشان خواهد داد که کدام خط مشی صحیح است و به قول معروف داور نهایی تاریخ است. میزبان متشکریم آقای نگهدار. دوباره آقای خمینی ماندند برای آخر. گمانم شما هم مانده اید )رو به چپ گمنام - با شوخی:( شما در آن گوشه نشسته اید و سرتان هم پایین است و در زیر کاله دیده نمی شوید. می توانیم ابتدا اتهامات شما را مطرح کنیم و سپس برویم سراغ آقای خمینی. بله آقای چپ گمنام یا کاوه آهنگر ( اگر اشتباه نکنم با خنده - میزبان نگاهی می اندازد به ورقه هایی که در دست دارد( بله شما متهم هستید که در واقع متهم به»چپ روی«هستید. این اساسی ترین اتهام شماست. حرکات آنارشیستی ماجراجویانه دگماتیستی و تئوری بافی نیز به لیست اتهامات شما از سوی برخی رفقا )با نگاه به جناح کیانوری( افزوده می شود. همچنین شما را متهم می کنند به اینکه با انقالبی نمایی و چپ روی عمال چوب الی چرخ سیاستهای دیگران می گذارید و آب به آسیاب دشمن می ریزید. وحدت و تشکل درست و حسابی هم ندارید و به قولی هفتاد و دو فرقه اید. راستی شما جزء کدام فرقه اید می گویند هر پنج نفرتان یک سازمان تشکیل داده اید و همدیگر را نیز قبول ندارید. شما برای این اتهامات چه پاسخی دارید آقای چپ گمنام در ضمن از جمله اتهامات شما همین گمنام بودنتان است. آخر رئیس شما کیست و مردم باید شما را به عنوان کدام شخص و شخصیتی بشناسند تنها هنرتان هم.indd /09/
307 از هر دری 307 مصاحبه مخالفت کردن و پنهان کاری است. هیچ کس و هیچ چیز را هم قبول ندارید. آخر این که نمی شود جان من! لطفا پاسخ بفرمایید - جواب نمی دهد میزبان: آقا با شما هستم... پاسخ بفرمایید لطفا! - جواب نمی دهد. رجوی که در کنار او نشسته تکانش می دهد و می گوید با شما هستند. چپ گمنام ناگهان از خواب بیدار شده و سراسیمه می شود... بله چه فرمودید میزبان به به گلی به جمالتان. آقا خواب تشریف داشتند! آقای عزیز ما اتهامات وارده علیه شما را مطرح کردیم و منتظر پاسخ هستیم آنوقت شما در زیر کاله به خواب رفته اید چپ گمنام بله می بخشید مرا. ما دیشب تا آخر شب جلسه داشتیم و کم خوابیدم. صبح زود هم رفته بودم برای پخش اعالمیه. االن بی اختیار خوابم برد. میزبان.indd /09/
308 از هر دری 308 مصاحبه بسیار خوب. متاسفانه ما به علت کمی وقت نمی توانیم اتهامات شما را تکرار کنیم. فقط به شما فرصت می دهیم که اگر دفاعی از خود دارید بفرمایید چپ گمنام: نخیر من دفاعی از خودم ندارم. میزبان: بسیار خوب. با این حساب شما از پاسخ دادن به اتهاماتتان معاف می شوید کیانوری: آقا من معترضم. اینکه رسمش نیست همه را مجبور کنید که به افترائات مطروحه پاسخ دهند و آنوقت ایشان قس ر در بروند! میزبان بهرحال چاره ای نیست. ما تنها برایمان فرصت این باقی مانده که اتهامات و انتقادات مربوط به آقای خمینی را که زیاد هم هست مطرح کنیم و پاسخ ایشان را بشنویم. خوب آقای خمینی. پرونده شما خیلی سنگین است )خمینی زیر لب: ال حول وال قوت الله بالله(. بله مدعیان شما بسیارند و اتهامات شما به قدری است که جا دارد تنها برای شما یک مصاحبه جداگانه ترتیب داده شود ولی ما در حدی که زمان اجازه دهد اهم آنها را مطرح می کنیم. اتهام شما در درجه اول فریب توده هاست. شما را متهم می کنند به اینکه وعده های بسیاری قبل از رسیدنتان به حکومت به مردم داده اید در زمینه آزادی اجتماعات و احزاب در.indd /09/
309 از هر دری 309 مصاحبه زمینه آزادی بیان در زمینه آباد کردن ایران به جای آباد کردن گورستانها در زمینه تبدیل زندانها به کتابخانه ها در زمینه رفاه روزافزون برای توده های مردم بر مبنای توزیع عادالنه ثروت ملی و درآمد نفت و غیره و غیره. ولی وقتی به قدرت رسیدید و در طول حاکمیتتان همه این وعده ها نه تنها پوچ و بی اساس از آب در آمد بلکه همه چیز بدتر شد. یعنی مردم از آن حداقل آزادیهای اعطایی آریامهری نیز محروم شدند )شاه با تایید سر تکان میدهد(. در عوض زندانها را گسترش دادید احزاب و اجتماعات را تار و مار کردید قلمها و قدمها را شکستید زبانها را بریدید گورستانها را مملو از دوزخیان و قدسیان کردید و ثروت ملی را با توپ و خمپاره دود کرده به هوا فرستادید. به جای آبادی در همه جا خرابی و ویرانی و بی خانمانی به ارمغان آوردید. آمار جنایات شما و آمار زندانیان متواریان فراریان مهاجرین بی خانمانها معلولین و خانواده های داغدار بیرون از حساب و فقر و تهیدستی و گرانی و ظلم و جور و تعدی به حقوق اجتماعی و انسانی مردم در دوران حکومت شما از حد و مرز گذشته است و در صورت شرح آن»مثنوی هفتاد من کاغذ شود«. شما متهم هستید که بسیاری را بدون دلیل دستگیر و بدون محاکمه به جوخه اعدام یا حبسهای طویل المدت سپرده اید. شما اقداماتی را در زمینه نقض حقوق بشر مرتکب شده اید که در تاریخ حداقل در تاریخ معاصر کم سابقه بوده است. مثال آنطور که آمار و ارقام می گویند از صدها هزار زندانی حکومت شما تاکنون قریب بیست هزار نفر تیرباران شده اند و شکنجه زندانیان به وحشیانه ترین اشکال و با مجوز شرعی به طور روزانه اعمال می شود..indd /09/
310 از هر دری 310 مصاحبه از جمله اتهامات شما اینست که از زمان به حاکمیت رسیدن مدام با تکیه بر بحرانهایی که ایجاد کرده اید قدرت خود را بسط و گسترش داده اید. مهمترین این بحران آفرینی ها همانا جنگ افروزی است که شعله آن ابتدا دامن خلقهای تحت ستم نظیر کردها و ترکمن ها را گرفت. سپس افروختن آتش جنگ میهنی- اسالمی بود که منجر به نابودی بخش عظیمی از مردم دو کشور و ثروت ملی آنها گشت. شما را متهم می کنند که با تحریکات خود باعث و مسبب اصلی شروع و ادامه جنگ موجود بوده اید و این جنایت را به خاطر حل یا تخفیف تضادهای حکومت و حفظ و تحکیم قدرت سیاسی خود مرتکب شده اید. آمار تلفات و خسارات جنگی شما نیز افزون از شمار و بیرون از حساب است. طبق شواهد موجود صحبت از ویرانی کامل دهها شهر هزاران روستا دهها هزار خانه و تاسییات صدها هزار کشته در جبهه های جنگ میلیونها نفر بی خانمان و میلیاردها دالر خسارت اقتصادی ناشی از جنگ در میان است. عالوه بر آن در اثر همین جنگ افروزی و دیگر سیاستهای جابرانه شما میلیونها نفر از مردم که بخش مهمی از سرمایه ملی به شمار می آیند به خارج مهاجرت کرده اند. مدعیان شما معتقدند که اگر ثروت سرشار ملی به جای جنگ افروزی صرف توسعه و عمران اقتصاد ملی می گشت در ظرف این مدت سطح پیشرفت صنعتی و رفاه توده های مردم در حدی فوق تصور بود و بر عکس معتقدند که شیوه ای که شما در پیش گرفتید به گونه ای مضاعف بلکه چندین برابر کشور را از توسعه و پیشرفت به عقب رانده و شاید تا چندین دهه نیز خساراتی را که شما در این چند سال به اقتصاد ملی وارد آوردید نتوان جبران کرد..indd /09/
311 از هر دری 311 مصاحبه از طرف دیگر شما را متهم می کنند که با ایجاد حکومت مذهبی و قرون وسطایی با علم و پیشرفت و تمدن عناد می ورزید و مردم را به اسارت شیوه زندگی و آداب و رسوم قرون سیاه و منسوخ در می آورید و همه اینها را تحت لوای حکومت الله انجام می دهید. مخالفان شما معتقدند که شما به غایت از اعتقادات مذهبی مردم سوء استفاده کرده و در پوشش اسالم اقتصاد انگلی را رشد داده و زمینه سودآوری و بهره کشی تجار و واسطه ها را فراهم کرده اید بطوریکه طبق آمار مستند سود بخش اقتصاد داللی در طول حاکمیت شما چندین و چند برابر دوران قبل یعنی حکومت ایشان )به شاه اشاره می کند( بوده است )شاه و کیانوری به نشانه تایید سر تکان می دهند ولی کیانوری فورا به اشتباه خود پی برده و با جابجا شدن و سرفه کردن رد گم می کند(. همچنین مردم معتقدند که شما با حیف و میل بخش هنگفتی از ثروت ملی جهت تجهیز و تسلیح هر چه بیشتر مزدورانتان که به پاسدار و کمیته ای معروفند به پاسداری از خود و آخوندها و حکومت جبارانه تان همت گماشته اید. مدعیان شما معتقدند که شما حتی به آن نهادهای صوری و تشریفاتی دمکراتیک زمان ایشان )اشاره به شاه( که به گونه سر و دم بریده ای از دوران مشروطه به ارث مانده بود نیز ابقا نکرده و فی المثل با تغیر مجلس شورای ملی به اسالمی آنرا منحصرا در خدمت خود و هم مسلکهایتان در آورده اید و مهار آنرا نیز به دست شورای نگهبان حکومتتان سپرده اید. همچنین دست اندازی شما در همه امور از جمله امور قضایی دانشگاهی فرهنگی و حتی نهادهای صنفی نظیر پزشکی با خشونت و.indd /09/
312 از هر دری 312 مصاحبه وقاحت تمام بوده و هیچیک از تعرض انحصاری و مطلقه شما مصون نمانده اند. شما متهمید که همواره با علم و دانش و هنر عناد و کینه ورزیده و در عمل تا توانسته اید به آنها لگام زده و از پیشرفت باز داشته اید. شما را متهم می کنند که با تعطیل دانشگاهها و راه اندازی حمام خون در آن بخاطر سلطه مزدورانتان بر آن و سپس با ایجاد موانع متعدد جهت ورود آزادانه افراد مستعد و عالقه مند به تحصیل دانشگاهها را به انحصار خود در آورده اید و از این راه سطح علمی و آموزشی را به غایت تنزل داده اید. اساتید و دانشجویان بسیاری را فراری داده اید و همان محصلین موجود را نیز نه جهت تحصیل بلکه برای پر کردن جبهه های جنگ به خدمت گرفته اید. برای شما حفظ قدرت سیاسی تان مقدم بر همه چیز بوده و در این راه به هیچ کس و هیچ چیز رحم نکرده اید. شما متهمید که قتل عام و سرکوب جنبش انقالبی در دوران حکومت شما در تاریخ هیچ کشوری با این ابعاد و آمار سابقه نداشته و از این حیث می توان مدال طال به شما اهدا کرد. البته شما در خیلی زمینه ها رکوردشکن بوده اید و اگر قرار باشد برای هر مورد به شما مدال بدهند بدون شک اغلب آنها طال خواهد بود! مثال در زمینه اسارت زنان در زمینه تعداد اعدامیان و زندانیان سیاسی در زمینه اماله مذهب به شهروندان و یا در زمینه نقض آزادیهای فردی و اجتماعی. بله آقای خمینی پرونده شما سنگین است و خدا به داد شما برسد. چون این مصاحبه یعنی این تو بمیری دیگر از آن توبمیریها نیست و در اینجا مردم خرخره شما را گرفته اند.indd /09/
313 از هر دری 313 مصاحبه و تا پاسخ شایسته ندهید خالصتان نمی کنند! راستی آقای خمینی االن چه احساسی دارید باز هم می خواهید بگویید هچه! برای یک لحظه فکر کنید که کار شما به آخر رسیده و مردم دادگاهی تشکیل داده اند و دارند شما را بخاطر جنایاتتان محاکمه می کنند. دیگر از خدا و پیغمبر و امام زمان و ابولفضل و امثالهم نیز خبری نیست که کمکتان کنند. چه پاسخی دارید چه جوابی می خواهید به مردم بدهید حتی رفسنجانی و احمد هم نیستند که برای الپوشانی به یاریتان بیایند. بله تنها و تنها باید پاسخگو باشید. بفرمایید منتظریم! خمینی )غضبناک( اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. )با مالحت( من اول یک قصه برای شما بگویم و بعد بپردازم به اصل مسئله. می گویند روزی شیری پیر که یال و کوپالش ریخته بود از بیشه ای می گذشت. حیوانات جنگل که همه از دستش داغدار و ظله بودند در خفا اجتماع و شور کردند که چه کنیم با این خبیث. او یک عمر به ما صدمه زده جوانهای ما را دریده و به صغیر و کبیرمان رحم نکرده. ولی حاال ظاهرا درمانده شده و دندانهایش ریخته و کار زیادی ازش بر نمی آید. باری همین طور مثل شما بیتوته کردند و دادگاهی برایش تشکیل دادند و از طرفی طناب دار و غیره را هم آماده کرده بودند. الکن وقتی خواستند او را احضار کنند همه به مخمصه افتادند که خوب چگونه او را باید به اینجا بخوانیم. معهذا همه خوف داشتند که واقع را بگویند. عاقبت خری داوطلب شد و او را مامور کردند که نزد حضرت شیر رفته و عرض ادب کرده و.indd /09/
314 از هر دری 314 مصاحبه او را فریب داده به ضیافتی فراخواند که دیگر حیوانات به خاطر صدمین سالگرد تولدش تدارک دیده بودند. باری االغ الیشعر و بخت برگشته رفت و پس از عرض ادب ماجرا را به شرف عرض رسانید و از اغذیه و اطعمه و اشربه ی مفصلی که تدارک دیده شده بود تبلیغ و تمجید بسیار کرد. حضرت شیر هم که مدتی گرسنه بود و دهانش آب افتاده بود خرناسه ای کشید و معهذا در دم پرید و گلوی االغ بخت برگشته را گرفت و به زمن زد و گفت:»الکن پس بهتر است فعال قدری ته بندی کنیم چون شاید در طول راه ضعف غلبه کند«. باری پس از میل االغ به سمت محل ضیافت به راه افتاد و همچه که چشمش به اجتماع متنوع و رنگارنگ حیوانات افتاد به تصور اینکه همه آنها را برای او تدارک دیده اند در دم جستی زد و پرید و سینه این یکی را درید و پای آن یکی را برید و قلوه گاه دیگری را به دندان کشید و الغرض همه معدوم و مجروح و متواری شدند و جناب شیر با شکم سیر و رضایت خاطر به بیشه اش باز گشت. حاال حکایت شما هم همان حکایت شیر پیر و اجتماع وحوش است. شما گمان کرده اید که یال و کوپال و دندانهای من ریخته اینجا نشسته اید و کیفر خواست و دادگاه و مصاحبه برای من تدارک دیده اید و به خیال باطل خود می خواهید مرا محاکمه کنید الکن کور خوانده اید! من همه شما را آرزو بگور خواهم کرد همچنانکه بسیاریتان را کردم. )تند می شود( آقا من توی دهن شما می زنم! من خودم دادگاه تعیین می کنم! من مصاحبه تعیین می کنم!.indd /09/
315 از هر دری 315 مصاحبه )آرام( شما مرا از نبودن امام زمان می ترسانید ما یک چیزی گفتیم و شما باورتان شد )تند( من امام زمان تعیین می کنم! من توی دهن امام زمان می زنم! من به شما نصیحت می کنم. اصالح کنید خودتان را! دست از شیطنت بردارید! من به این آقا هم نصیحت کردم )اشاره به شاه( الکن اعتنا نکرد... و دید سزایش را )شاه با تایید سر تکان می دهد(. شما هم تا دیر نشده از این دادگاه خلق و چه و چه دست بردارید و به آغوش اسالم برگردید! دیدید که ما افراد بزرگی و به واقع شیاطین بزرگی را به زانو در آوردیم! از قطب مذهبی گرفته قطب غیر مذهبی اش. همین آقا را که می بینید )اشاره به کیانوری( با آنهم دبدبه و کبکبه پیش ما به عجز و البه افتاد و اسالم ما را پذیرفت )کیانوری تایید می کند( البته ما می دانیم که به واسطه مکرش چنین کرده. الکن ما هم برای هدایت افراد ابزاری داریم. ما هم برای اماله اسالم به آنها که با پای خودشان و با زبان خوش با ما بیعت نمی کنند وسایلی داریم و جهازاتی. کاری نکنید که خداوند تبارک و تعالی بر شما قهرش بگیرد! )آرام( گرچه من خودم خداوند تعیین می کنم! معهذا اسالم اسالم است و شما همه بازی خورده اید الکن کور خوانده اید. و تا اسالم یک یک شما را مثله نکند و دست و زبانتان را قطع نکند از پای نخواهیم نشست. و بحمدالله تا این امت گوسفند وار به فتاوی ما گردن می نهد - البته سرنیزه هم از قفایشان هست - ما هستیم و حاال حاال هم هستیم و به قول این آقا کورش آسوده بخواب که ما بیداریم... والحمدلله الرب العالمین و رحمت الله و برکاته..indd /09/
316 از هر دری 316 مصاحبه امام بلند می شود و به شیوه مرسوم بایک دست عبای خود را چسبیده و با دست دیگر دست بر سر حضار و بینندگان می گرداند. حضار هم همه بر خاسته و شعار می دهند: روح منی خمینی بت شکنی خمینی روح منی خمینی بت شکنی خمینی....indd /09/
317 رتاهن اه.indd /09/
318 فهرست آوریل ۲۰۰۶ مارس ۲۰۰۷ مارس ۲۰۰۸ مه ۲۰۱۰ اکتبر ۲۰۱۱ فوریه ۲۰۱۳ ژوئن ۲۰۱۳ ژوئیه ۲۰۱۳ دسامبر ۲۰۱۳ اکتبر ۲۰۱۴ فوریه ۲۰۱۵ سپتامبر ۲۰۱۵ ۱. راز ساز: اصفهان ۲. رقص گل: ماهور ۳. نوبهار: بیات ترک ۴. ایران: دشتی ۵. دلباخته: اصفهان ۶. خانه دل: افشاری ۷. پیمان شکن: افشاری ۸: گلزار: دشتی ۹. دالرام: دشتی ۱۰. پریرو: سه گاه ۱۱. ماه بانو: دشتی ۱۲. وطن: نوا.indd /09/
319 از هر دری 319 ترانه ها راز ساز آواز اصفهان آوریل ۲۰۰۶ بزن تو بر طبل گران تا شکند شب بزن تو آن تار حزین تا شکفد لب بدم تو بر آن نی پر سوز و پر از ساز بزن تو سنتور پر از نغمه و آواز به آواز خوش بشکن این شام سیه به رقص و طرب افشان هزار اختر و مه * خروشان بکن تار و بزن شعله به غم پریشان بکن لشکر بیداد و ستم بزن نغمه ی دلکش و آهنگ حجاز به آتش فکن خرمن دلها همه دم به آواز خوش بشکن این شام سیه به رقص و طرب افشان هزار اختر و مه * برخیز ای مه بنما رویت افکن پرده از گیسویت تو مگر پابسته ی شام سیهی تو مگر اسطوره ی شرم و گنهی تو مگر آن غنچه ی نشکفته گل تو مگر آن آهوی در دامگهی.indd /09/
320 از هر دری 320 ترانه ها فکن پرده و بشکن این شام سیه به رقص و طرب افشان هزار اختر ومه * بزن این نغمه که یار آید باز گل آن غنچه به بار آید باز بزن این ساز که گردد روشن خانه ی ما و نگار آید باز )۲( هراسان کن شب را پریشان کن تب را شکوفا کن لب را با ساز... قیامت کن برپا خروشان کن دلها سیاهی کن رسوا با ساز * آه از این نغمه ی پر ز شرر آه از این هجر جانسوز سفر وای از آن جور و بیداد زمان وای از آن ناله ی شام و سحر به آواز خوش بشکن این شام سیه به رقص و طرب افشان هزار اختر و مه... ***.indd /09/
321 از هر دری 321 ترانه ها رقص گل دستگاه ماهور مارس ۲۰۰۷ آمد بهار و دل من پرزد بسوی صحرا دیدم یکی تازه گلی رقصد خموش و تنها گفتم تو ای نو گل من در یک چنین بهاری تنها چه رقصی تو مگر دلداده ای نداری * گفتا ب دم تخم گلی خندان به یک گلستان روزی بشد گلشن ما ویران به دست طوفان پرپر بشد آن گل و من افشان و رفته برباد و اینجا فتادم ز قضا زآن روز تیره فریاد * اکنون در این سوی جهان روییده ام در بهاران.indd /09/
322 از هر دری 322 ترانه ها مست از دم باد صبا رقصم خرامان و خندان شادم که نوروز دگر با بوسه ی باد سحر جان به طبیعت بدمیده دارم من امید مگر روزی دمد بار دگر جان به گلستان رمیده * گشتم من از صحبت گل بیخود زخود ز خود به آنی پر شد ز امید دلم وز شوق ناگهانی سرمست و دل داده ز کف رقصان شدم به صحرا گفتم به خود ای دل من... کمتر نه ای ز گلها ***.indd /09/
323 از هر دری 323 ترانه ها نوبهار بیات ترک مارس ۲۰۰۸ زنغمه ی مرغ سحر) ۲ ( رسد به دل شور دگر نشسته بر بال نسیم )۲( بهار فرخنده مگر * دوباره مرغ دل من )۲( به سینه بی صبر و قرار از رقص گل و از بوی بهار * شکوفه ها خنده زنان هرسو پرنده ها نغمه کنان هر سو عروس صحرا به گل افشانی ز نرگس و الله روان هرسو * بیا که تا کاسه پر از باده کنیم بساط بزم و طرب آماده کنیم به بانگ تارو دف و نی )۲( میان یاری گیریم رقصان دل زغم آزاده کنیم *.indd /09/
324 از هر دری 324 ترانه ها خراب و مست ز بوی گل و نسیم بهار نگیرم ار چه کنم بوسه از رخ دلدار فغان که حسرت وصل بهار آزادی به دل بماند و ندیدیم قامت آن یار * به نوبهاران به یاد یاران بزند پر دل من بیاد میهن به دشت و گلشن بکشد سر دل من بیادم آید به کوهساران و لب جوی و کنار به شادمانی به مهربانی همه هنگام بهار بروی هم بوسه زنان برای هم دل نگران * کجا شد آن عطر یاس ترنم گنجشکان کجا شد آن نغمه جوی کجا شد آن خانه ما بهشت ویرانه ما کجا شد آن برزن و کوی * ز نغمه ی مرغ سحر شوم دگرگون من اگر مرا هوایی دگرست که سینه ام شعله ورست مرا هوایی دگرست که سینه ام شعله ور... ست ***.indd /09/
325 از هر دری 325 ترانه ها ایران آواز دشتی مه ۲۰۱۰ ایران ای امید جان سیمرغ را تو آشیان پر بگشا سوی بیکران ایران ای مهد عاشقان ای... میهن من ایران ای... جایگه شیران آن... کوه دماوندت نشانی از سربلندی تو در این جهان دارد که پیکر با شکوه تو سر بر آسمان دارد * ای... ایران ای مهد شعرو شور و هنر داری در دل بس کا ن در و گهر از فر دو سی نام تو بلند وز حافظ یا ران تو دو چند آوا زۀ نیما و فرو غت همه سوی زمولوی کو ه شعر تو سر بر آسمان ساید پیام خیا م شاهبازت جهان بپیماید ایران ای امید جان سیمرغ را تو آشیان.indd /09/
326 از هر دری 326 ترانه ها پر بگشا سوی بیکران ایران ای مهد عاشقان * ای زی با صنم ای ای رانم ای دریای پر از طوفانم ای کوه سرفرازم ای دشت پرغرورم ای میهن خروشانم آزادگی مرامت پاینده باد نامت ای را نم ای... میهن من ایران )۲( ای... ایران ***.indd /09/
327 از هر دری 327 ترانه ها دلباخته مهر است اندر آسمان راهی بسوی بیکران یا پرتو رخسار تو ماراست گرمای جهان آواز اصفهان اکتبر ۲۰۱۱ ماه است و با برق نگه رخشنده در شام سیه یا شام گیسوی تو بر... ماه رخ تو میزبان ای مهر و ماه من بیا سلطان و شاه من بیا ای جان پناه من بیا... ای مه جبین ای مهربان! مسحور روی و موی تو ره کرده گم در کوی تو یغما دلش ز آهوی تو... مدهوش و مست و بی نشان ما را کجا و پای و سر ره گر رود بر کوی تو یکپارچه بالیم و پر مرغیم و سویت پر زنان بی اختیار و بی قرار و نغمه خوان... آی... وای.. داد وای... مهرت دریغ از ما مکن ای پادشاه مرحمت آزاده کن مارا زغم ای ایزد آزادگان * محرم به راز ما تویی راز و نیاز ما تویی راز ونیاز ما تویی... یار فراز ما تویی ما را ببر زی آسمان.indd /09/
328 از هر دری 328 ترانه ها ای عشق جانم سوختی و آخر زبانم دوختی تا کی من و آه و فغان آی... وای... یای... مقصود جان ما تویی روح و روان ما تویی یعنی که آن ما تویی ما را مگو چون و چنان! مطرب بزن آن ساز را... راهی گشا آن راز را یک یک برون از پرده کن... معلوم کن با صد زبان باشد که گردد بر مال این سر بنیان سوز ما واین عاشق مجنون شود هر سوی رسوای جهان! مستیم و هستیم ای صنم رستیم و هستیم ای صنم یکباره جستیم ای صنم ما از حصار عاقالن عالم ز عشق آمد برون عالم نگردد واژگون... از عشق جانسوز من و... آغوش گرم عاشقان ای دلبر طناز من ای نازنین همراز من بگشای در... بگشای بر... بر در نشسته میهمان... )۲( ***.indd /09/
329 از هر دری 329 ترانه ها خانه ی دل عاشق روی توام ای دوست ای یار کشته خوی توام ای دوست ای یار واله کوی توام هر روز همه شب مست گیسوی توام ای دوست ای یار آواز افشاری فوریه ۲۰۱۳ چرا تو رحمی به دل ما نکنی نگه بر این عاشق شیدا نکنی ای دوست ای یار )۲( تو اگر پا بنهی بر سر و بر دیده ی من به خدا شاد و کنی این دل غمدیده ی من دل و جان خانه ی تست سینه کاشانه ی تست... ای یار * ای مه و اختر من - تویی روح جان پرور من سوزم از هجر رخت - نگه کن به خاکستر من آه ای مونس جان و دل من آه ای آتش آب و گل من ای دوست ای یار )۲( تو به لبخندی اگر - به جانم زنی شور و شرر می کشم سوی تو پر - ای دوست ای یار ***.indd /09/
330 از هر دری 330 ترانه ها پیمان شکن آواز افشاری ژوئن ۲۰۱۳ پیمان یاری بستی تو با ما پیمان بشکستی گفتی ز مستی وز می پرستی میخانه ببستی )۲( از عشق گفتی از عشق گفتی وز عشق گفتی )۲ ) با خشم خود بال عاشقان را درهم بشکستی * گفتم زخشم و از کین حذر کن اما نشنیدی گفتم به مهر و یاری نظر کن اما نشنیدی از قهر بپرهیز اما نشنیدی با مهر درآمیز اما نشیندی گفتم بیفکن شمشیر خود را ای یار دیرین اما نشنیدی تا عشق و نکشتی از پا ننشستی * گفتی تو زمستی میخانه ببستی پیمان بشکستی پیمانه شکستی تا عشق نکشتی از پا ننشستی پیمان بشکستی پیمانه شکستی.indd /09/
331 از هر دری 331 ترانه ها بس روز و شبها کردی تو ستمها بر خویش و به یاران از آزارت شد پژمرده چه گلها در فصل بهاران از عشق گفتی از عشق گفتی وز عشق گفتی )۲ ) با خشم خود بال عاشقان را درهم بشکستی ***.indd /09/
332 از هر دری 332 ترانه ها گلزار آواز دشتی ژوئیه ۲۰۱۳ اگر دستم رسد روزی لبانت را هزاران بار غرق بوسه خواهم کرد از آن گلزار چشمانت هزاران بوسه خواهم چید و مست مست خواهم شد عزیز من... * اگر یارم شوی روزی لباسی با هزاران بوسه از بهر تو خواهم دوخت از آغوشت هزاران گل به ناز و بوسه خواهم چید و مست مست خواهم شد عزیز من... ***.indd /09/
333 از هر دری 333 ترانه ها دالرام آتش افکنده ای ای صنم بر دشت و خرمنم در تب عشق تو روز و شب سوزد جان و تنم مست عشقت منم ای تو باده و جام آرامم شد ز دل ای مه دالرام * می برد دل به افسونگری لبخندت ای پری برق چشمان تو افکند در جانم اخگری باران اشک من بی امان ببارد بذر عشق ترا در دلم بکارد * با امید فردا شد چه روز و شبها ای ماه من آیی تو کی باز... باز... گویی برایم قصه و راز... راز... آواز دشتی دسامیر ۲۰۱۳.indd /09/
334 از هر دری 334 ترانه ها ای الهه ناز من ای تو یار و همراز من ای... خوش... تر... ز جان در... پی... شم... بمان هر بام و هر شام یار دالرام ***.indd /09/
335 از هر دری 335 ترانه ها پری رو دستگاه سه گاه اکتبر ۲۰۱۴ پرى رويى پرى خويى پرى چهرى پرى مويى پرى زادى پرى سانى دلم را برده پنهانى پرى رويى پرى خويى پرى زاد دل ويران ما را داد و برباد پرى وار آمد و دل كرد و غارت پرى سان شد ز كف اى داد و بيداد پرى سان شد ز كف اى داد و بيداد! به باغ خرمی در پیش آبی پریچهری و شعری و کتابی به سر سودا به دل آتش به لب سوز دریغ از بوسه ای جام شرابی! پرى رويى پرى خويى پرى چهرى پرى مويى پرى زادى پرى سانى دلم را برده پنهانى.indd /09/
336 از هر دری 336 ترانه ها کنار یار و آتش در تن من کنار آب و سوزد خرمن من چه سودی می برد این چرخ گردون که ریزد خون دل بر دامن من نشسته تا سحر بيدار و امشب دلم دارد هواى يار و امشب نه او آيد نه پاى رفتنم هست فغان از چرخ الكردار و امشب تويى آرام جانم تويى روح و روانم بيا مشكن دلم را اى گل من مسوزان خانمانم چرا عشق پريرويان گناهه چرا عاشق هميشه رو سياهه چرا از عشق شيرين سهم فرهاد فقط اشك و غم و فرياد و آهه پرى رويى پرى مويى پرى چهرى پرى خويى پرى زادى پرى سانى دلم را برده پنهانى پرى رويى پرى خويى پرى زاد دل ويران ما را داد و برباد... و ادامه.indd /09/
337 از هر دری 337 ترانه ها ماه بانو آواز دشتی فوریه ۲۰۱۵ در دلم نور امیدی ماه بانو ماه - با - نو پرتو صبح سپیدی ماه بانو ماه - با - نو نغمه ای خوش آفریدی ماه - با - نو ای نوید زندگانی ای سروش شادمانی ماه - با - نو * ای زن ای تو مادر ایران من ماه - با - نو نغمه ات از کودکی در جان من ماه - با - نو خوانده ای بس قصه و شعر و ترانه در دل و جانم نوایت جاودانه ای دالرام ای نگار دلنوازم نغمه خوان در گوش جانم عاشقانه ماه - با - نو ماه - با - نو *.indd /09/
338 از هر دری 338 ترانه ها ساز و آواز - جانانه تو کرده خلقی را - دیوانه تو شاد و خندان مهربانان از سازت شب پرستان در هراس از آوازت ای مه من ای که مرا نیمه دیگر ز جانی زخمه بزن نغمه بخوان تا به وجد آری جهانی ماه - با - نو ماه - با - نو ***.indd /09/
339 از هر دری 339 ترانه ها وطن دستگاه نوا سپتامبر ۲۰۱۵ ای وطن ای صنم ای بت طناز با من دلسوخته ناز و مکن ناز چشم خندانت ای آهوی وحشی یکسره برده ز دل قرار من باز بسته زلف تو بود و نبودم گشته عجین مهر تو به تار و پودم شوق آغوش تو می دهدم باز سوی تو پرواز سوز دلم راشنو ز سوز این ساز ای وطن درخروشم چو این ساز سینه ام از مهر تو هست پر آواز آواز.... ز سودای تو بیدارم شب و روز به عشق تو گرفتارم شب و روز چو مجنون از غمت در کوه و صحرا شده آوارگی کارم شب و روز.indd /09/
340 از هر دری 340 ترانه ها تویی یارم شب و روز تو دلدارم شب و روز به دل سودای تو دارم شب و روز به سر کی آید عمر شب پرستان وطن ای مونس جان رسد کی این شب تیره به پایان دمد کی صبح خندان ***.indd /09/
341 Bagside.indd 1 09/04/
342 Here and There Hamid Tadayoni Bagside.indd 2 09/04/
rødekors.dk/ vennerviservej شروع یک زندگی خوب در دانمارک با یک دوست داوطلب
rødekors.dk/ vennerviservej شروع یک زندگی خوب در دانمارک با یک دوست داوطلب ناشر: صليب سرخ دانمارک Blegdamsvej 27 DK-2100 Copenhagen Ø www.rodekors.dk عکس روی جلد: جانی ویچمن صفحه آرایی: Rumfang چاپ از:
هم نوع خود را دوست بدار!
هم نوع خود را دوست بدار! راه مسیح اعتقاد در دیدار اعمال دینی مسیحیت عشق به هم نوع در عمل تو باید همنوع خود را مانند خودت دوست داشته باشی! این نکته محور اصلی مسیحیت درباره چگونگی رفتاری است که باید با همنوعان
خداوند ما را لمس می کند و تحت تاثیر قرار می دهد
خداوند ما را لمس می کند و تحت تاثیر قرار می دهد راه مسیح اعتقاد در دیدار اعمال دینی مسیحیت تعمید هم کودکان و هم بزرگساالن می توانند تعمید شوند. تعمید هدیه خداوند برای بشر است. با تعمید مسیحی می شویم و
روح و همبستگی راه مسیح اعتقاد در دیدار
روح و همبستگی راه مسیح اعتقاد در دیدار اعمال دینی مسیحیت همبستگی انسان ها برای همبستگی با دیگر انسان ها و خدا آفریده شده اند. ما در جمع های زیادی با هم همبستگی داریم: در خانواده در محیط کار با همسایگان
مجموعه اشعار مرحوم قاضی کل اختیار خان»غوری«
منیژه سلیمی مجموعه اشعار مرحوم قاضی کل اختیار خان»غوری«مرحوم قاضی کل اختیار خان»غوری« خیلی خوشحالم که پروردگار توانا»ج«توفیق نصیبم فرمود تا عدهء از اشعار پراکنده پدر کالن بزرگوارم مرحوم قاضی کل اختیارخان»غوری«را
نکاتی جالب وکاربردی درمورد ویندوز!
نکاتی جالب وکاربردی درمورد ویندوز! امروز ھم قصد داریم شما خوانندگان عزیز را با مقاله ای دیگر از مقالات نکاتی جالب و کاربردی آشنا کنیم. در این گونه مقالات مطالب متنوع اما به صورت مختصر و کوتاه خدمت شما
باردار معاینات کودک در شکم
FARSI باردار معاینات کودک در شکم بارداری را به شما تبریک می گوییم! به همه زنان باردار در طول دوران بارداری دو بار پیشنهاد میشود که سونوگرافی شوند تا بتوان دید که جنین آنطور که باید رشد میکند یا نه. البته
Farsi و پیشگیری از سرصافی یا پالژیوسفالی ویژه والدین
2011 Farsi پیشگیری از مرگ گهوارهای نوزادان و پیشگیری از سرصافی یا پالژیوسفالی ویژه والدین Sundhedsstyrelsen اداره بهداشت و درمان دانمارک Islands Brygge 67 Copenhagen S 2300 تلفن: 7400 7222 [email protected] پیشگیری
به Xtrader خوش آمدید. نحوه وارد کردن استراتژی:
به Xtrader خوش آمدید. در این سایت تالش شده است تا تحلیلگران تکنیکال از برنامه نویسی بی نیاز شوند. در این سایت شما میتوانید استراتژی تکنیکال خود را بدون دانستن نحوه برنامه نویسی در محیط ها Excel, mql, matlab
ر ا ک ر و د ح ر ط ی ا ر ج ا ز ا ی ش ا ن ی ع ا م ت ج ا ت ا ر ی ث ا ت ی س ر ر ب )
ه) ع ل ا ط م 3 9 ن ا ت س ب ا ت / م و د ه ر ا م ش / م ت ش ه سال شناختی جامعه ی ا ه ش ه و ژ پ Journal of Sociological researches, 2014(summer), Vol.8, No.2 ی ر ا ک ر و د ح ر ط ی ا ر ج ا ز ا ی ش ا ن ی ع ا
فیزیولوژی قلب دکتر شریفی
فیزیولوژی قلب دکتر شریفی الکتروکارديوگرام بهمن ۱۳۸۹ نویسنده: حسین رفیعی الکتروکاردیوگرافی یک روش پاراکلینیکی برای بررسی قلب در کاردیولوژیست.بوسیله آن میتوان قلب را از نظر الکتریکی و ساختمانی بررسی کرد.این
مهندسی مالی و تکنولوژی های طراحی ابزارهای مالی
مهندسی مالی و تکنولوژی های طراحی ابزارهای مالی فهرست مطالب اهمیت و جایگاه مهندسی مالی و مدیریت ریسک در اقتصاد فرایند طراحی محصوالت مالی کاربردها ابزارها و راهکارها در ایران اهمیت و جایگاه مهندسی مالی و
Persiske film for voksne فیلم فارسی دیویدی برای بزرگسالان
Persiske film for voksne فیلم فارسی دیویدی برای بزرگسالان 2008-2009 برای مراجعه کنندگان: این کاتالوگ از سوی کتابخانهی مهاجران تهیه شده و شامل عنوانهای فارسی خریداری شده در سال ۲۰۰۸ است. این عنوانها را
Bønnebog (udvalgte bønner fra Den Danske Salmebog side 881)
Bønnebog (udvalgte bønner fra Den Danske Salmebog side 881) کتاب دعا پروردگارا بھ فریادم برس. از ھمھ طرف تحت فشار ھستم. با تمام وجود می خواھم این مسي ولیتم را بھ خوبی انجام دھم ولی چیزھای زیاد برای این
Forord. Redaktør for DAFF-Bladet og foreningens ungdomsformand. Ashil Farokh
Forord پیشگفتار نخست از ھمھ میخواھم سال نو و نوروز باستانی را بھ ھمھ تبریک عرض نموده خوشحالم کھ مجلھ داف را برای نخستین باربھ معرفی میگیرمم.مجلھ داف یک نشریھ فرھنگی اجتماھی و ورزشی بوده کھ ھدف آن عبارت
عنوان پژوهش: مزایا و معایب شبکه های اجتماعی پژوهشگر: آیدا خرسند نیا دبیر مربوطه: سرکار خانم بشارتی مربوط به درس آمادگی دفاعی
عنوان پژوهش: مزایا و معایب شبکه های اجتماعی پژوهشگر: آیدا خرسند نیا کالس دوم تجربی 102 دبیر مربوطه: سرکار خانم بشارتی دبیرستان وابسته به دانشگاه )سما( مربوط به درس آمادگی دفاعی 1 مزایای شبکه های اجتماعی
کاتالوگ موتور میکروجت SA-1
کاتالوگ موتور میکروجت SA-1 معرفی موتور میکروجت موتورهای میکروجت موتورهای جت صرفا کوچک شده نیستند. روش کلی کار این موتورها و چرخه کاری آنها همانند موتورهای توربوجت بزرگ است اما مالحظاتی وجود دارد که باعث
لط ا. Public Disclosure Authorized. Public Disclosure Authorized. Public Disclosure Authorized ر شس ن و ن ا چ ح ن ر س ۱۸۱۸ ی ا ن س ن ا
horized Public Disclosure Authorized Public Disclosure Authorized Public Disclosure Authorized ب گک رو پ ب ا ب ک بحه ا ی ب ت م ر ک ب ری د ر ی ر س و ا چ ح ر س ۱۸۱۸ و ا س گی د ی س ی ۲۰۴۴۳ ا ی ا لا ی م ی
بیانیه سیاست سرمایه گذاری
بسمه تعالی صندوق سرمایه گذاری مشترک بانک اقتصاد نوین Investment Policy Statement of EN Bank Fund - 1 معرفی هدف از )IPS( تبیین خطوط کلی برای پرتفوی سرمایه گذاری صندوق و همچنین کمک به سرمایه گذار و مدیر
کجا درس بخونم! مقدمه تو کتابخانه کجاش درس می خونن! ثانیا برای تغییر کردن 2 روش وجود دارد. درس خوندن کاری است که در کتابخانه اتفاق می افتد!!
مقدمه کجا درس بخونم! درس خوندن کاری است که در کتابخانه اتفاق می افتد!! اوال کاری که غلط تو کتابخانه کجاش درس می خونن! است هزار تا دلیل هم بیاورید می شود 1001 دلیل غلط و آن کار درست نمی شود. ثانیا برای
خواص اتمها و پیوند یونی
خواص اتمها و پیوند یونی اتمها براي رسیدن به پایداري بیشتر هنگام نزدیک شدن به یکدیگر واکنش داده و پیوند شیمیایی تشکیل می شود که با تغییر آرایش الکترونی اتمها همراه خواهد بود. به طور کلی سه نوع پیوند اصلی
نامهای مختلف مصالح سنگی
مقدمه بر حسب تعریف آزمایش دانه بندی مصالح سنگی عبارت است از تعیین درصد وزنی دانههای هم اندازه در مخلوط مصالح مورد آزمایش میباشد. برای تعیین این دانهبندی باید ابتدا آزمایش دانهبندی مصالح انجام شود و سپس
ميا ورید. Modul 6 واحد 6: چه ميخواهی
به کورس زبان سویدی و کار برای مهاجران خوش ا مدید. کورس مذکور از هفت واحد (جزء) ساخته شده است. این بخشها را در قسمت مربوط به بسوی کورس kursen) (Till پيدا ميکنيد. هر بخشی در بر گيرنده تمرینات متعددی ميباشد.
رياست عمومي عوايد رهنمود شماره 11 رایگان بحث روی مقدار مالیه قابل تادیه در یادداشت سنجش مالیات برعایدات
رياست عمومي عوايد رایگان رهنمود شماره 11 بحث روی مقدار مالیه قابل تادیه در یادداشت سنجش مالیات برعایدات مقدمه برای هرشخصیکه ازسنجش مالیه ذمت خویش رضایت نداشته باشد پروسه رسمی حل منازعات مالیاتی در قانون
پروژه تخصصی گروه شمع
پروژه تخصصی موضوع: گروه شمع سید مسعود عالمه 86442210080 استاد: رضا عباس زاده 2013 Q2 روشی کاربردي در طرح بهینه گروه شمع خالصه علی رغم پیشرفت چشم گیر علم مکانیک خاك و مهندسی ژیوتکنیک در دهه هاي اخیر تعیین
ا ر ه ت ی م ظ ا ک د ی ه ش ه ا ر گ ر ز ب : ی د ر و م ه ن و م ن 1
ی ش ه و ژ ی-پ م ل ع ه م ا ن ل ص ف ) ی ا ه ق ط ن م ی ز ی ر ه م ا ن ر ب ( ا ی ف ا ر غ ج 1396 بهار 2 ه ر ا م ش م ت ف ه ل ا س 133-149 ص: ص ا ض ر ی ن ا ر ی ا ی م ال س ا ی ا ه و گ ل ا ر ب د ی ک أ ت ا ب ی ر ه
بررسی پارامتر های موثر در طراحی راپچر دیسک مخازن تحت فشار به روش اجزاء محدود
دانشکدۀ مهندسی مکانیک بررسی پارامتر های موثر در طراحی راپچر دیسک مخازن تحت فشار به روش اجزاء محدود نگارش عارف صمدی استاد راهنما: دکتر علی پورکمالی انارکی استاد مشاور: مهندس حامد معیری کاشانی پایان نامه
محمد اسماعیل )حقانی(غوری
ارزش و ق ت زند علمای اسال م ی تألیف: عبدالفتاح ابوغده تهیه وترتیب: محمد اسماعیل )حقانی(غوری بس م اهلل ارل حم ن ارل حی م فهرست مطالب پیشگفتار......4 مقدمه......5 ارزش وقت نزد علمای اسالم... 44 بگو به آفتاب
شرط اینکه معالجه نتیجه بدهد این است که شما تا حد ممکن در همه جلساتی که برنامه ریزی شده است شرکت کنید.
جلسات- rtlatmas منظور از جلسات در Kofcfsififscfn Kompetencecenter epn lnester for Transkulturel crnf etneeecnemppm Psykiatri این است تا شما بتوانید زندگی روزمره ای تانرا در آینده نظم بهتر بخشید. یا به
ل د م ز ا 1 و پ ن ا م ا د ی ع س ز د م ح م ر غ ص ا ی ص ا ن م ی ر م ی
د- ی ع س ه د ا ف ت س ا ا ب ی ر گ ش د ر گ ی ا ه ص خ ا ش ظ ا ح ل ز ا ن ا ت س ز و خ ن ا ت س ا ی ا ه ن ا ت س ر ه ش ی د ن ب ه ب ت ر TOPSIS ل د م ز ا ر و پ ن ا م ا د ی ع س ز ا و ه ا ن ا ر م چ د ی ه ش ه ا گ ش
روابط شکننده ایران و عربستان
روابط شکننده ایران و عربستان مجید اسحاقی گرجی امیر حسین رشمه زهرا فرهاد توسکی غالم رضا 3 و سید آقا بنی هاشمی عسكری علیرضا توکلی طرقي دانشگاه سمنان چکیده دانشگاه شهید بهشتی و 3 دانشگاه روابط بین الملل در
آموزش Google Earth زمین استفاده میشود.
برای شما عزیران عالقه مند به این نرم افزار عالی اینترنتی امیدوارم استفاده کنید: 1- آشنایی با نرم افزار گوگل ارث 2- نمایش قسمت های برنامه Google Earth 3- آموزش Navigation در گوگل ارث )حل مشکل %08 کابران(
حامی جناح سیاسی خاصی نیستم و تفکر خدماتی دارم
اصفهانی رفت زند سلیمی سرپرست شد! صفحه ی ۴ ماهنامه ی سیاسی فرهنگی و اجتماعی بیان جوان فوتبال سیاسی یا سیییاسیت فوتبالی صفحه ی 6 شماره ی ۴۱ آبان ۶۹ پرونده ای برای برجام صفحه ی ۲ چرا بوفه ی پزشکی همچنان بسته
Apple. ipad 2. آدرس : چيذر ميدان ندا پالک 85 تلفن: )01 خط (
راهنمای فارسی Apple ipad 2 تهيه شده در بخش تحقيق و توسعه شركت شاب آدرس : چيذر ميدان ندا پالک 85 تلفن: )01 خط (11858505 www.shobtech.com [email protected] 1 راهنماي كليدها 1- دوربین جلویی 2- صفحه لمسی
فصل ششم آشنایی و پیکربندي. Hotspot
فصل ششم آشنایی و پیکربندي Hotspot 104 براي اتصال به اینترنت راهکارهاي مختلفی ازجمله PPPOE شبکههاي مبتنی بر میکروتیک MTCNA VPN Hotspot و... وجود دارد. در سازمانها معمولا نحوه اتصال کاربران به اینترنت بهوسیله
موضوع : رویکرد شبکه به مدیریت استراتژیک-اکتشاف در حال ظهور استاد گرامی:جناب آقای دکتر حجاریان دانشجو: محمد مهدی اسالمی بین پاییز 39.
موضوع : رویکرد شبکه به مدیریت استراتژیک-اکتشاف در حال ظهور استاد گرامی:جناب آقای دکتر حجاریان دانشجو: محمد مهدی اسالمی بین پاییز 39 1 رویکرد شبکه به مدیریت استراتژیک-اکتشاف در حال ظهور چکیده: نظریه های
ارد ــ ـــــــ ـ ــــ ۱۳۹۵ ١٠٠٠ دان عگرایانه
ن نگاه ۸ : د از ای اردوی مشه زشت! ب بد خو ل ا ل ـــ ره ارد ــ ـــــــ ـ ــــ ۱۳۹۵ ١٠٠٠ تا عمل د ز حرف "مدرسه شا مند" ا شآموز توانت را ر وکن! ۶ دان برند ها برگ ۶ ی کنکور ت نها موفقی برتری از نگاه ـ ـ ـور!
ترانسفورماتورهای تک فاز
ترانسفورماتورهای تک فاز ترا نسفورماتورهای تکفاز هدف های رفتاری: شار متغیر مغناطیسی را تشریح کند. ضریب تزویج )کوپلینگ( مغناطیسی K را تعریف کند. رابطه بین ϕ و K را توضیح دهد. ضریب القای متقابل M را تعریف
رياست عمومي عوايد مالیه موضوعی معاشات رهنمود شماره 05 یادداشت رایگان
رياست عمومي عوايد رایگان رهنمود شماره 05 موضوعی معاشات مقدمه تعدیالت جدید در قانون مالیات برعایدات سال 1387 افغانستان نحوهء تطبیق بر معاشات را قسما تغیر داده است. این رهنمود در مورد تغیرات مذکور توضیحاتی
به نام خدا آزمون ناظرین گیاهپزشکی سال 1395
به نام خدا آزمون ناظرین گیاهپزشکی سال 1395 1- کدامیک از سموم زیر برای بیماریهای پیچیدگی برگ هلو توصیه می شود الف-مخلوط بردو %2 ب- اکسی کلرور مس 3 درهزار ج-کاپتان 3-2/5 در هزار د- هر سه مورد 2- کدامیک از
نمایار ماهانه فهرست شاخصهای کلیدی اقتصاد استان البرز معاونت اقتصادی اداره کل امور اقتصادی و دارایی استان البرز بهروزرسانی: 1316/05/11
جمهوری اسالمی ایران وزارت امور اقتصادی و دارایی اداره کل امور اقتصادی و دارایی استان البرز نمایار ماهانه شاخصهای کلیدی اقتصاد استان البرز معاونت اقتصادی اداره کل امور اقتصادی و دارایی استان البرز بهروزرسانی:
روشنفکران و فروغ اسدپور
روشنفکران و پروژههای )ضد( هژمونیک با نگاهی به آرای هایک و نولیبرالهای ایرانی فروغ اسدپور نام کتاب: روشنفکران و پروژههای )ضد( هژمونیک نویسنده: فروغ اسدپور انتشار پیشین: ]مجموعه مقاالت در[ نشریهی اینترنتی
برای افرادی که داروی هومیرا برای آنان تجویز گردیده است
اطالعات بیماران پیرامون داروی هومیرا )HUMIRA( برای بیماریهای مفصلی رماتیسمی برای افرادی که داروی هومیرا برای آنان تجویز گردیده است 5 سرآغاز 7 میگیرد عمل چگونه و چیست ھومیرا 8 میگیرد قرار ھومیرا با درمان
دستورالعمل اصول مستند سازی
دستورالعمل اصول مستند سازی شبکه آزمایشگاهی مرکز توسعه پژوهش فناوری و نوآوری علوم پزشکی دانشگاه آزاد اسالمی آزمایشگاه های مراکز تحقیقاتی وابسته به دانشگاه آزاد اسالمی ملزم به رعایت الزامات زیر در رابطه
Persiske bøger, lydbøger, film og musik for børn
2013 Persiske bøger, lydbøger, film og musik for børn Persiske bøger, lydbøger, film og musik for børn کتاب فیلم موسیقی و کتاب های گویا به زبان فارسی برای کودکان Urdu bøger samt urdu, panjabi, hindi film
Review Article بررسی جایگاه تجاری و فروش محصوالت دارویی زیست فناور چکیده مقدمه
تازه های بیو تکنولوژی سلولی - مولکولی دوره پنجم. شماره بیستم. فاطمه صابری و همکاران Review Article مقاله مروری مجله تازه های بیوتکنولوژی سلولی - مولکولی دوره پنجم شماره بیستم - پائیز 1394 بررسی جایگاه
فهرست آزمایشگاه تعامل انسان و ربات پیام مدیرآزمایشگاه تعامل انسان و ربات طرح کالن ملی برای خودکفایی و کرامت انسانی آزمایشگاه تعامل انسان و ربات
آزمایشگاه تعامل انسان و ربات فهرست 03 پیام مدیرآزمایشگاه تعامل انسان و ربات 10 طرح کالن ملی برای خودکفایی و کرامت انسانی 04 آزمایشگاه تعامل انسان و ربات 12 کارگاه آموزشی تابستانه 05 امکانات وتجهیزات 13
Persian Heritage مجاز ت
Per sian Heri tage احکامی شاهرخ سردبیر: و مدیر از: مرکب دبیران شورای نظر زیر احکامی شیرین ابوسعیدی مهدی دکتر محمدهادی بصاری طلعت دکتر رئیسزاده فرهنگ رییسزاده کامشاد دکتر حکمی علوی محمدباقر صدیق محمد صادقپور
مقدمه Introduktion عنوان: سالمتی و بیماری پزشک
Sundhed og Sygdom Dialogliste Farsi مقدمه Introduktion Titel: Sundhed og Sygdom (2.02) عنوان: سالمتی و بیماری Speak (2.10) امروزه به موضوع سالمتی توجه بسیاری می شود به این دلیل که سالمتی و زندگی سالم Eremitageløbet
شرح عملکرد و ساختار دستگاه های فلزیاب به همراه مدارات عملی و کاربردی
شرح عملکرد و ساختار دستگاه های فلزیاب به همراه مدارات عملی و کاربردی مدارات فلزیاب به زبان ساده مؤلف و مترجم امید آقائی آقایی امید - ۱۳۶۸ سرشناسه عنوان و نام پدیدآور مشخصات نشر مشخصات ظاهری شابک وضعیت
رياست عمومي عوايد رهنمود شماره 21 یادداشت یادداشت رایگان مالیه موضوعی قراردادی ها
رياست عمومي عوايد رایگان رهنمود شماره 21 مالیه موضوعی قراردادی ها مقدمه اشخاص حکمی و حقیقی ایکه مواد لوازم خدمات ساختمانی و سایر خدمات را تحت یک قرار داد فراهم مینمایند طبق ماده 72 قانون مالیات بر عایدات
1 EKSEMPEL PÅ EGENKONTROL Farsi
1 EKSEMPEL PÅ EGENKONTROL Farsi نمونه کنترل شخصی از اين نمونه ميتوان در رابطه با برقراری کنترل شخصی در شرکت های کوچک موادغذاي ی استفاده کرد. شرکت هاي ی که فعاليت هايشان مشابه اين نمونه است ميتوانند از
مدرس : پشوتن مشهوری نژاد. TEL:
جزوه آموزش تحلیل تکنیکال مقدماتی و پيشرفته مدرس : پشوتن مشهوری نژاد [email protected] www.forum.ptmtrader.com TEL: 09395978511 دوره مقدماتی مولف : پشوتن مشهوری نژاد جزوه آموزش تحلیل تکنیکال-دوره مقدماتی
فصل 3 مدیریت پوشه پس از آموزش اين فصل هنرجو ميتواند: 1 نشانه میانبر پرونده پوشه و درایو را شرح دهد. 2 تغییر نام پرونده و پوشه را انجام دهد.
3 مدیریت پوشه پرونده و برنامه های جانبی هدف هاي رفتاري پس از آموزش اين هنرجو ميتواند: 1 نشانه میانبر پرونده پوشه و درایو را شرح دهد. 2 تغییر نام پرونده و پوشه را انجام دهد. 3 انتقال و نسخهبرداری از پرونده
نگارش: مژگان یعقوبی استاد راهنما: دکتر علیرضا مساح بوانی
پردیس ابوریحان گروه مهندسی آبیاری و زهکشی اثرات ارزیابی تغییراقلیم بر رواناب حوضههای نیمه خشک با استفاده از مدلHEC-HMS مطالعه موردی حوضه رودخانه اعظم هرات نگارش: استاد راهنما: دکتر علیرضا مساح بوانی پایان
ر گ ش د ر گ ه ن و م ن ق ط ا ن م ر د ی ر ا ذ گ ه ی ا م ر س ی د ن ب ت ی و ل و ا 1
ه) د ن س و ن ه) ع ل ا ط م ش ه و ژ پ - م ل ع ه م ا ن ل ص ف ) ا ه ق ط ن م ز ر ه م ا ن ر ب ( ا ف ا ر غ ج 1 ن ا ت س ب ا ت ه ر ا م ش م ت ش ه ل ا س - : ص ص ر گ ش د ر گ ه ن و م ن ق ط ا ن م ر د ر ا ذ گ ه ا م ر
بررسي نقش اعتماد سازماني در رفتار شھروندي سازماني (موردمطالعه: ادارهکل حملونقل و پایانههاي خراسانرضوي)
بررسي نقش اعتماد سازماني در رفتار شھروندي سازماني (موردمطالعه: ادارهکل حملونقل و پایانههاي خراسانرضوي) عادله علیپور کارشناس ارشد مدیریت تحول دانشگاه آزاد اسلامی مشهد مدیر روابط عمومی اداره کل حملونقل و
دانشگاه صنعتی اصفهان دانشکده مهندسی حمل و نقل حمل و نقل ریلی. ظرفیت )Capacity( قسمت دوم محمد تمنایی بهار 1394
دانشگاه صنعتی اصفهان دانشکده مهندسی حمل و نقل ظرفیت )Capacity( قسمت دوم مدرس: محمد تمنایی بهار 1394 روشهای متداول ظرفیت سنجی 1440 W C K T t T W C t t t fm r zu Scott UIC 405... محاسبه ظرفیت UIC 406 محاسبه
1397 ناطرس 24 هبنش کی 2910 لسلسم هرامش مهدزای لاس
افغاني 20 قيمت 1397 سرطان 24 یکشنبه 2910 مسلسل شماره یازدهم سال 2 صفحه بدرفتاری به اذعان عدم میشود پیگیری فاریاب«بازداشتشدگان»تصاویر سفیرترکیه: بهزودی دوستم جنرال برمیگردد بدرفتاری ویدیوی به واکنشها قیصاری
يسراف بدا و نابز ناتسگنهرف ب وصم ياه هژاو ١ـــيمومع ياه هژاو
واژه هاي مصو ب فرهنگستان زبان و ادب فارسي واژه هاي عمومي ١ فرهنگستان زبان و ادب فارسي در اجراي وظيفه اي که در اساس نامه براي آن مقرر شده است از آغاز تا سيس به مقابله با هجوم واژه هاي بيگانه توجه خاص مبذول
مدارک اسکن شده را هنگام مراجعه حضوری به همراه داشته
با سلام و آرزوی توفیق الهی ضمن عرض تبریک راهنمای ثبت نام پذیرفته شدگان کارشناسی ارشد سال تحصیلی 95 دانشگاه علوم پزشکی جندی شاپور اهواز تمامی مدارک را با فرمت JPG اسکن نموده و فولدری (Folder) به عنوان شماره
شیوههایی برای تامین بازار بانکداری به کدام سو میرود سامانه مدیریت نقدینگی نهادهای مالی یک آرایش غلیظ
شیوههایی برای تامین بازار تحلیلی واقعگرایانه بر تحریمهای ایران بانکداری به کدام سو میرود سامانه مدیریت نقدینگی نهادهای مالی یک آرایش غلیظ نشریه داخلی بانک خاورمیانه شماره 7 تیر 1394 نشریه داخلی بانک خاورمیانه
مجله هاروارد جایی که استراتژی اجرای هوشمندانه داشته باشیم! روانی ثرتمند تلههای اقیانوس قرمز 98 مدیریت بر خود. Nashrenovin.ir
مارس 2015 مجله کسبوکار هاروارد 32 ایده شگفت رسیدن به فقیرترین مصرفکنندگان دنیای ثرتمند 52 رشد تلههای اقیانوس قرمز 98 مدیریت بر خود پرکردن فاصلههای روانی جایی که استراتژی دچار لغزش میشود! چگونه از تلهها
PERSISKE BØGER, FILM OG MUSIK
2018 PERSISKE BØGER, FILM OG MUSIK BIBLIOTEKSCENTER FOR INTEGRATION Persisk-2018.indb 1 16-07-2018 08:19:26 پیشگفتار Forord تنظیم شده شامل فیلم موسیقی و کتابهای فارسی است که BiblioteksCenter for Integration
ماشین های القایی سه فاز مقدمه موتورهای القایی سه فاز پرکاربردترین موتورهایی هستند
3 ماشين هاى القايى سه فاز ١٠١ ماشين های القايی سه فاز هدف های رفتاری: مفاهيم آسنکرون و سنکرون را تعريف کند. ماشين آسنکرون را در دو حالت موتوری و مولدی تعريف کند. ساختمان ظاهری و داخلی ماشين آسنکرون را
عدم مشروعیت مجازات شالق در زمانه ما شالق در مالءعام: ضربه بر پیکر عریان روح مجازات شالق در حد هم قابل تغییر است کارتون ما از عدالت سهمی داریم
سپتامبر 2016/ شهریور 1395 سپتامبر 2016/ شهریور 1395 ما از عدالت سهمی داریم دو هفته نامه الکترونیکی تخصصی حقوق بشر صاحب امتیاز و مدیر مسئول: سازمان حقوق بشر ایران/ محمود امیری مقدم سردبیر این شماره: کامبیز
دستورالعمل نحوه صدور و تمدید اصولی جهت احداث کارخانه و خط تولید جدید سازمان دامپزشکی کشور معاونت تشخیص و درمان دفتر دارو درمان پاییز 95
دستورالعمل نحوه صدور و تمدید اصولی جهت احداث کارخانه موافقت و خط تولید جدید سازمان دامپزشکی کشور معاونت تشخیص و درمان دفتر دارو درمان پاییز 95 1 -هدف: تعیین شرایط مدارك ونحوه صدور وتمدیدموافقت اصولی جهت
